مجله شماره 3



عرفان ايراني

PDF چاپ نامه الکترونیک

عرفان ايراني

هرمان لندولت
ترجمه زينب سادات ابطحي

يکي از مسائل متناقض روزگار ما اين است که غرب، هم به دنبال کشف سرزمين هاي دوردست حتي مناطقي خارج از سياره ما است و هم در جستجوي جهان باطن. جهاني که در آفاق معنوي آن، روح عرفان حکمفرما است. لازم به ذکر است که کشف عوالم باطني با فتوحات دنياي مادي، تضاد قابل ملاحظه اي دارد. روحيه و مرام انسان غربي و متجدد به گونه اي است که در تقابل کامل با روح سنت گراي انسان شرقي قرار مي گيرد. اگر نوع دريافت و فهم عارف را از عالَم بيان کنيم، باطن گرايي او براي ما  به خوبي روشن و قابل درک مي گردد. چنان که در اين رباعي معروف آمده است:
 اي نســخه نامه الهــي که تـويــي               وي آيينه جمـــال شاهــي که تـويي
 بيرون زتو نيست هرچه در عالم هست               در خود بطلب هرآنچه خواهي که تويي
اينجا بايد از خود سؤال کرد که آيا درست است بي درنگ بگوييم انسان شرقي مطابق شخصيت سنت گراي خود فقط در جستجوي مسائل عرفاني است. درحالي که همين مردم مشرق زمين، هيچ گاه کمبودي در فتوحات و کشورگشايي نداشته و در اين زمينه پيشرو هم بودند. از طرف ديگر مي دانيم که برخي سنت هاي عرفان پژوهي هنوز در اقصي نقاط غرب وجود دارد.
بخش اول
اگر بپذيريم که عرفان، بي هيچ قيد و محدوديتي، پديده اي صرفاَ انساني است، آنگاه هيچ منطقه جغرافيايي، بر مناطق ديگر مزيتي ندارد بلکه بالاتر از آن تفاوت هاي نژادي و قومي نيز از ميان مي روند. اما به راستي آنچه که از زمان هاي قديم، غرب را از شرق متمايز مي سازد تفاوت در ادراک و آگاهي انسان شرقي و غربي است. اين تفاوت عنصر مهمي را دربردارد که لزوماَ مربوط به مسأله عرفان نيست و حتي در مواردي به دليل دخالت عوامل ديگر متضاد با عرفان تلقي مي شود. بايد توجه داشته باشيم که غربيان نيز در درجه اول به نوع ديدگاه و فهم انسان شرقي از مسائل مختلف توجه مي کنند که اين ادراک خاص در نهايت به شناخت عرفاني مي انجامد.
در ايران به خصوص در ايران اسلامي، ما مي توانيم يکي از بهترين مصاديق را براي مفهومِ «عرفان شرقي» بيابيم. شهاب الدين يحيي سهروردي، شيخ اشراق(587-549) و احياگر حکمت قديم ايراني، فيلسوفي بود که با مطرح کردن حکمت نوري يا فلسفه اشراق، چنين مصداقي را براي ما به وجود آورد. اما اينکه کتب راهنماي فلسفه اسلامي، تأليف غربيان تقريباَ همه از آثار سهروردي غفلت ورزيده اند، امري معنادار و قابل تأمل است. همچنين تا وقتي که ما، نقش فلسفه اسلامي را تنها به انتقال ميراث يونان محدود کنيم، ناگزير بايد ابن رشد(م595) فيلسوف وفادار به مکتب ارسطو را که در غرب جهان اسلام مي زيست، به عنوان يکي از آخرين نمايندگان فلسفه اسلامي محسوب کرد. اما با مراجعه به اثر برجسته هانري کربن يعني «اسلام ايراني » متوجه يک نوع حکمت اسلامي مطلوب و زيبا مي شويم که ابداَ منحصر به تفسير آراء ارسطو نيست. در اينجا اهميت کار سهروردي به عنوان پايه گذار اين حکمت و فيلسوف معاصر ابن رشد به خوبي نمايان مي شود. زيرا او جريان فلسفه را از مسير حکمت مشائي ارسطو و شاگردانش منحرف گردانيد و آن را به طرف حکمت ذوقي- عرفاني افلاطون، سوق داد که مايه هاي فکري آن از شرق سرچشمه گرفته بود. اين حکمت با نام مشرقي يا اشراقي در کنار فلسفه سينوي در ايران گسترش يافت.  
اصطلاح شرقي که منبع الهام سهروردي است در درجه اول مکان مشخصي را روي زمين يعني مشرق، تعيين نمي کند. به همين خاطر، معني واقعي فلسفه اشراق  براي او حکمتي است که در جهت نور و اشراق باطني حرکت مي کند. با وجود اين، معناي جغرافيايي کلمه «شرقي» در فلسفه اشراق صرفاَ جنبه مجازي ندارد. نور هم از ديدگاه او تعبيري ساده و معمولي نيست که بتوان هر چيز ديگر را جايگزين آن کرد. البته اين نکته در غرب نيز صادق است. مثلاَ بارها شده که ما در مورد «عصر روشنگري» صحبت مي کنيم اما ابتدا بايد از دلايل انتخاب اين تعبير و لايه هاي مختلف معناي آن آگاه باشيم. ازاين رو «شرقِ» مورد نظر سهروردي نيز اين گونه نيست که تعبيري صرفاً استعاري و بدون هيچ گونه معناي حقيقي باشد. زيرا نور طبق نظر او از واقعيت عيني برخوردار است که هنگام تجربه عرفاني بر شخص ظاهر مي شود. به عبارت ديگر حقيقت وجود «من» يا شناخت از «خود» جايگزين فهم کلي از وجود مي گردد. در ضمن، شرق هم که به عنوان محل ايجاد تجربه عرفاني معرفي شده خود واقعيتي عيني دارد. به همين ترتيب در داستان هاي رمزي او مانند «قصة الغربة الغربيه» شرقِ جغرافيايي نمادي است از ساحت معنوي انسان عارف. و يمن، سرزمين مطلوب شخصيت اصلي اين داستان، در شرق واقع است.  مسأله مهم ديگر آن است که حکمت قديم ايراني تا حد قابل توجهي، الگوي فلسفه نوري – اشراقي سهروردي شد. مي دانيم که مهم ترين خصوصيت حکمت ايرانيان، تضاد و دوگانگي بين نور و ظلمت و ميان خير و شر است البته به شرط آنکه بپذيريم اين دو مفهوم، دو منشأ وجودي هم رتبه و در عين حال متضاد با يکديگر دارند و همان گونه که در تاريخ اديان مطرح شده بايد اين موضوع را رکن اساسي و عقيده اصيل مزداييان  به شمارآوريم. بديهي است که ثنويت و دوگانگي به اين صورت در اسلام که دين توحيدي و همچنين، دين سهروردي و پيروان مکتب او است، جايگاهي ندارد. ولي علت اينکه عده اي مي گويند سهروردي قصد داشت امپراطوري قديم ايراني را احيا کند، نوعي اشتباه در فهم معناي اصطلاحات زرتشتي است که وي آنها را در خدمت انديشه خود به کار مي بُرد. وليکن حداقل، رقباي او دچار چنين اشتباهي نشدند. چون آنها وقتي حکم اعدام سهروردي را از جانب سلطان صلاح الدين ايوبي دريافت کردند، مانند گروه اول او را متهم به برقراري دوباره نظام سياسي گذشته ايران نکرده بلکه بالاتر از آن، گفتند که او قصد دارد دين جديدي بياورد که پيامبرش هم خود او است . اما او درواقع سعي داشت تجربه عرفاني زرتشت را در زمان خود بازآفريني کند و در پرتو شور و جذبه عارفانه، فرشته شناسي زرتشتي را مشابه شهود عرفاني هرمس، حکيم قديم مصري ببيند و آن را مانند مشرب ذوقي افلاطون پيشواي فلاسفه، دريابد . به همين دليل اصول فکري حکمت اشراق يا «قاعدات الاشراق» از نور و ظلمت که عقيده حکماي ايراني است(حکماء الفرس) تنها جنبه تأثير پذيري دارد و ابداً مساوي ثنويت زرتشتي نيست که عقيده اي شرک آميز و نوعي بدعت در دين به حساب مي آيد . علاوه بر اين مسأله، انديشه او از نظريه صدور کثرت از وحدتِ نوافلاطونيان الهام مي گيرد. در اينجا هم طبق معمول نور بر هر چيزي تقدم دارد چراکه نخستين آفرينش يا صادر اول، نور خالصي است که از وحدت مطلق يا «نور الانوار» نشأت گرفته و سايه آن يعني دنياي مادي پس از تکثر عوالم نوراني به وجود مي آيد. به عبارت ديگر ظلمت به عنوان نقطه مقابل نور، در واقع نبودِ نور است و جنبه عدمي دارد ، نه اينکه حقيقت وجودي متضاد با آن باشد.
ريشه فلسفه اشراق را بايد در پرتو انديشه هاي عرفاني پيش از آن جستجو کرد. فلاسفه واقعي اسلام نيز از منظر او صوفيان بزرگ دوره هاي قبل بودند. کساني مانند سهل تستري(م273 )، بايزيد بسطامي(م 361 يا364) و حلاج(م 309). بدون شک خود سهروردي نيز از طريق آثار پارسيش  بر جريان تصوف تأثير گذار بود. با اين حال بايد بدانيم که ميان او و عارف هم نامش، ابوحفص عمر سهروردي(م 632) سرسلسله سهرورديه و شيخ بغداد، فاصله اي وجود دارد که آن دو را از هم جدا مي سازد. بنابراين ما از اينکه نام شيخ اشراق را در رديف صوفيه قرار دهيم، احتياط مي کنيم. از يک سو، واقفيم که منابع مکتوب تفکر صوفيه در درجه اول قرآن و احاديث پيامبر است که به عنوان منابع وحياني مورد توجه قرار دارند و از سوي ديگر، اغلب مشاهده مي کنيم که بعضي صوفيان در فهم معناي فلسفه دچار اشتباهاتي شده و در نتيجه، به شدت با آن برخورد کرده اند. اما در مقابل، سهروردي پيش از آنکه با شهود عرفاني نور، تبديل به فيلسوف اشراقي شود، پيرو مکتب مشاء بود و هيچ گاه از تحصيلات و دانش فلسفي خود احساس ندامت نمي کرد. حکيم کامل از منظر او کسي است که هم معرفت و دانش نظري کسب کرده باشد و هم مراتب عرفان عملي را طي کند. بدين ترتيب تفکر او در فضاي کاملاَ ايراني شکل گرفت. زيرا فقط در ايران است که زندگي معنوي و عرفان عملي به خانقاه صوفيان محدود نمي شود و اين شيوه زندگي تا روزگار ما مورد پذيرش فلاسفه نيز قرار گرفته است. 

بخش دوم
در کنار فلسفه نبايد از شعر غفلت ورزيد. علي الخصوص در ايران کشوري که طبق نظر گوته، به حق، سرزمين شعر و شاعري است. شايد در مجموع، شباهت ذاتي ميان شعر و عرفان برقرار باشد اما شاخص اصلي سرزمين ايران اين است که شعر عارفانه محض، مانند اشعار سنايي(م539 )، عطار(م حدود 611 ) و جلال الدين رومي(م672) و غيره، قسمت اعظم ادبيات کلاسيک را به خود اختصاص مي دهد و شعر وادب عرفاني در نظر همه ايرانيان اعم از عارف و عامي، بسيار ارزشمند است. حتي يک ايراني فرهيخته مي داند چگونه اشعار مختلف را، عرفاني تفسير کند و با ارائه يک تحليِل مستقل از ديدگاه کاملاً متفاوت به آنها بنگرد. اين شيوه قبل از همه، در مورد شعر حافظ صدق مي کند ولي حتي در مضامين پهلواني و حماسه ملي  نيز ديده مي شود. هنرِ تفسير به شيوه عرفاني، از رسم کهن و صوفيانه «سماع» نشأت گرفته که به عنوان اجراي موسيقي روحاني از گذشته در ايران رواج داشت. زيرا وجد و سماع هم مانند تفسير عرفاني شعر،  به موسيقي که دراصل، کارکرد غنايي داشت رنگ و بوي صوفيانه بخشيد.  اينجا لازم است يادي کنيم از عارف برجسته، ابوسعيد ابوالخير(م 440) که در غرب به واسطه تحقيقات نيکلسن به خوبي شناخته شده است. هر چند که مدت زمان زيادي از پژوهش هاي او مي گذرد. ولي ذکر نام ابوسعيد براي آن است که بدانيم تصوف اصيل ايراني در عمل و در نظر به ياري روح شاعرانه و آزادي معنوي که لازمه اش عدم سختگيري در امر شريعت است، حياتي دوباره يافت و محور انديشه بوسعيد نيز بر اين مدار مي گردد.
براي آنکه مطالب مورد نظر خود را عميق تر و دقيق تر بيان کنيم، ناگزير از آوردن مثالي محسوس و قابل درک برايتان هستيم. به همين منظور به معرفي شخصيت معنوي عين القضاة همداني (525-492) خواهيم پرداخت که تاکنون کمتر درباره اش تحقيق کرده اند اما اهميت او در تصوف روز به روز بيشتر و آشکارتر مي گردد. بي شک، ويژگي برجسته اين عارف ممتاز، هم در زندگي شخصي و هم در تفکراتش، برقراري ارتباط ميان حقايق متضاد است. براي مثال همان گونه که نام «عين القضاه» نشان مي دهد، حرفه اصلي او قضاوت بود و در آثارش نيز اغلب خود را قاضي همدان مي نامد. اما او يک قاضي معمولي نبود و همواره به دنبال حقيقتي مي گشت که از قوانين ظاهري فراتر باشد. در واقع او مانند اغلب صوفيه سعي داشت تا از طريق اشارات غير مستقيم به ما بگويد که حقيقتِ مطلق و پنهاني، در جهان وجود دارد که غير از قانون عملي دين يا شريعت است. از ديدگاه او چيزي به جز اين حقيقت مطلق و يگانه الهي در عالم وجود ندارد و تعلق به هرچه که با آن همراه و هم جهت نيست حتي اگر شريعت قراردادي اسلام هم باشد با بت پرستي تفاوتي نمي کند. چون بت، معبودي است غير از خدا و اگر ظاهر دين هم چنين باشد، همان حکم را دارد. لذا او تأکيد مي کند که توجه بيش از حد به احکام عملي دين «شريعت پرستي» به بار مي آورد که نوعي «عادت پرستي» است. در حالي که نخستين شرط براي شهودِ زيباييِ پنهان حقيقت، رهايي از هر گونه قيد و گسستنِ هر نوع رقيّت است . از اينجا ما علت ناخوشايند بودن تعاليم عين القضاة را براي حاکمان وقت در مي يابيم. او با حکم وزير سلجوقي عراق، قوام الدين در گزيني، در همدان و در همان مکاني که به نشر عقايد خود مي پرداخت اعدام شد و در سن سي وسه سالگي همان سرنوشتي را يافت که قبل از او حلاج (م 309 ) و پس از او سهروردي (م587 ) بدان مبتلا گشتند. اتهاماتي که عليه عين القضاه مطرح شد چه راست باشد يا نه، بعضي او را متهم کردند که گرايش هاي اسماعيلي داشته، همان نسبتي که به حلاج هم داده شد. و برخي گفتند که ادعاي نبوت در سر مي پروراند، همان افترايي که به سهروردي زدند. در هر حال، او نمونه بارزي از کساني است که تلاش کردند تا ناسازگاري بنيادين، ميان ادراک عرفاني و فهم شريعت پرستانه از دين را برجسته کنند. اين ناسازگاري از لحن استهزاء آميزي برآمده که در خلال آثار پارسيش، درباره ظاهر بينان به کار مي بَرد. کساني که چشم باطن بينِ آنها کور است و تنها به وجه بيروني و بُعد ظاهري حقيقت محمدي توجه دارند.
او در «مقدمه زبدة الحقائق» کتاب خود درباره الهيات عرفاني که در سن بيست و چهار سالگي به عربي تأليف کرد، تصريح مي کند که پس از فراگيري جميع علوم زمان خود در حالي که هنوز به اطمينان و رضايت خاطر معنوي دست نيافته بود، به لطف و عنايت خداوند و با مطالعه آثار ابوحامد غزالي در مدت چهار سال، در نهايت از اشتباه بيرون آمد. و در «شکوي الغريب» که نُه سال بعد آن را در زندان بغداد نوشت، بر تأثيرگذاري افکار غزالي بر انديشه خود تأکيد کرد البته با اقرار به اينکه تمام نظرياتِ به ظاهر کفر آميز و ملحدانه اش با آراء اين متکلم مشهور، توافق کامل دارد. زيرا غزالي هم، به مانند او سعي کرد تصوف را با مذهب قشري و خشک متشرعين آشتي دهد . اما در حقيقت، اين مطالعه آثار غزالي نبود که از قاضي همدان يک عارف واقعي ساخت. خود او هم هرگز چنين ادعايي نکرده است. وليکن اين عمل، تنها او را از اشتباه رهانيد. او در مقدمه زبدة الحقائق از غزالي قدر داني کرده و در همان کتاب با احتياط درباره اثر کلامي وي «الاقتصاد في الاعتقاد»  صحبت مي کند. پنج سال بعد در کتاب فارسي خود «تمهيدات» که آراء واقعيش در آن منعکس شده، اذعان مي کند که هيچ گاه امام محمد غزالي را عارف حقيقي  نمي دانسته است. اما آن روز که اين مطالب را مي نوشت خداوند به او الهام کرد که محمد غزالي هم از ما است . در سراسر تمهيدات تنها يکبار از او نقل قول کرده، که آن هم درباره معناي نور الهي است به عنوان حقيقتي که همه موجودات در پرتو آن متجلي مي شوند. او نظرِ غزالي را از رساله «مشکوة الانوار » باطني ترين اثر وي، نقل کرده است. اتفاق مهمي که موجب تمايل عين القضاة به عرفان شد، ديدار با برادر محمد غزالي، احمد بود (م520) که از شخصيت هاي تأثير گذار صوفيه به شمار مي رود و اغلب او را با رساله فارسي «سوانح العشاق» و رساله عربي «بوارق الالماع» مي شناسند که اثر اخير راجع به معناي عرفاني سماع، نزد صوفيان است. قاضي همدان در ادامه شرح زندگي خود در مقدمه زبدة الحقائق، مي گويد که سرّ حقيقي شهود يا «واقعه» که طي يکسال، بيهوده به دنبال آن مي گشت، تنها پس از آنکه دست تقدير، احمد غزالي را به او رساند برايش منکشف شد و تنها زماني که فرصت يافت تا به عنوان مريد و شاگرد در خدمت احمد باشد، بصيرت واقعي عرفاني براي اوبه دست آمد.
بدين ترتيب حضور استاد يا مرشدي که در قيد حيات باشد اولين شرط ورود عين القضاة به زندگي عرفاني بود که برايش محقق گشت درحالي که مطالعه کتب طريقت و سلوک به تنهايي مقصود او را برآورده نمي ساخت. البته اين شرط تنها اختصاص به وي نداشت بلکه هر صوفي مي بايست در خدمت استاد باشد. اهميت حضور وليِ کامل براي سالک به گونه اي است که جايگاه او از استاد عادي فراتر مي رود و نقش الگويي مجسم را براي مريد خود ايفا مي کند. چنين ضرورتي از پايه هاي اساسي تصوف، به خصوص تصوف ايراني است. و قبل از آن، در خراسان قرن سوم هجري نيز اين رسم برقرار بود و ابوحفص حداد، از مشايخ صوفيه خراسان به همين شيوه مريدان خويش را تربيت مي کرد ولي شيوه او به وضوح، با سبک استادي جنيد که سرآمد صوفيان بغداد بود، تفاوت داشت. در زندگي نامه هاي ابوسعيد ابوالخير نيز نظام مريدي- مرادي به شکلي آشکار و برجسته به نمايش درآمده است. از ديدگاه عين القضاة، تجربه شخصي او از رابطه با احمد غزالي و ديگر مشايخ تصوف، مصداق نظريه کلي «تربيت» است  که به خصوص در نوشته هاي پارسيش به طور مفصل بدان پرداخته. ملاحظه مي کنيم که در زبدة الحقائق، مقام شيخ با عبارات کلي، توصيف مي شود و او به عنوان راهبر معنوي در طي مراتب طريقت، تنها کسي است که معرفت حقيقي و سعادت ابدي سالک را تضمين مي کند . اما در تمهيدات، اثر پارسي عين القضاة، مقصود دقيق او را از اين توصيفات کلي، به طور واضح و عيني در مي يابيم.
مي دانيم شيوه اي در غرب تحت عنوان روانکاوي مشهور شده که در زمينه تاريخيِ کاملاً متفاوت با تعاليم روحاني و سير و سلوک عرفانيِ موجود در شرق، شکل گرفته است. يکي از اين تعاليم به عقيده عين القضاة، اين است که سالک تنها براي پير خود حالات روحي و تجربيات شهودي خويش را تعريف کند . اما محدوده اين مسائل از روانکاوي غربي بسي آن طرف تر مي رود چرا که هدف از تربيت عرفاني، يادگيري تسلط بر نفس است که سالک آن را با تبعيت از دستورات پير به عنوان سرمشق و الگوي خود، مي آموزد. مهم ترين قانون براي مريد، شهود خداوند در آينه جانِ پير است حتي اگر در قيد حيات نباشد. و او هنگامي که به نوبه خود به مرتبه شيخي رسيد اين بار خود را در آينه جان مريدش مشاهده مي کند. همچنان که خداوند عکس جمال خود را در آينه مخلوقات مي بيند.  بر خلاف ظاهر، تربيت معنوي مورد نظر عين القضاة، ابداً به پرستش استاد يا مرشدي که وجود مادي دارد منتهي نمي شود بلکه بالعکس، از ديدگاه او چنين برداشت اغراق آميزي از رابطه مريدي و مرادي، مستلزم نوعي ظاهربيني است که قبلاً درباره خطرات و پيامدهاي آن توضيح داده ايم. حتي او براي تفهيم و تأکيد منطق خود براي اثبات اين ديدگاه، به جايگاه حضرت محمد(ص) عالي ترين رهبر معنوي اشاره دارد و مي گويد: سالک مبتدي جمال الهي را در پرتو نور محمد(ص) مشاهده مي کند در حالي که عارفِ واصل، شهود مبتدي را فعل شرک آميز تلقي کرده و نور محمدي براي او حجابي است که بايد آن را کنار زند تا  نور الهي را بي واسطه و مستقيم رؤيت کند . بنابراين ما از اينکه عين القضاة مرتبه عارف واصل يا ولايت را بر مقام رسالت پيامبر برتري مي دهد  متعجب نمي شويم. اين عقيده، آراء اسماعيليه را درباره امامت تداعي مي کند  که البته با مواضع رسمي تر و نظرات شريعتمدارانه عين القضاة که قبلاً در زبدة الحقائق مطرح کرده بود مغايرت دارد.
به يقين مي توان گفت تفاوت هايي که ميان تمهيدات و زبده وجود دارد - که اثر اخير در زمان حيات احمد غزالي نوشته شده- صرفاً حرکت و پيشرفت انديشه او را به سمت باطن گرايي بنيادين منعکس مي کند. ولي با اين حال نتيجه اش اين نيست که او از اساس دچار تغيير و تحول شده بلکه به نظر مي رسد تفاوت هاي ميان اين دو اثر، ناشي از تفاوت در شيوه بيان مسائل است نه به دليل اختلاف اساسي در اغراض و انديشه او. زبان عربي در حوزه اسلامي مشرق زمين، ابزار سنتي بيان عقايد مدون و اصولي بود. مانند زبان لاتين که در غرب مسيحي به همين منظور به کار مي رفت. درحالي که با زبان پارسي مي توان نظرات آزاد و برداشت هاي متنوع را به ياري الهام شاعرانه ابرازکرد. به همين دليل، عين القضاة در تمهيدات، خلاف گفته هاي قبلي خود سخن نمي گويد بلکه او دو جريان مهم و مکملِ موجود در سنت معنوي ايرانِ اسلامي(شريعت و طريقت) را در هم آميخت و خود نيز از نخستين ارائه دهندگان اين شيوه محسوب شد. شايد او قلباً بر اين اقدام خود واقف بود زيرا در تمهيدات مثالي مي زند که دلالت دارد بر ايجاد اتصال ميان امور متضاد:  «عجمي زبان عربي فهم نکند الاّ بواسطه ترجماني که هم عربيّت داند و هم عجميّت...(به همين صورت) قلب لطيفه است و از عالم علوي است و قالب کثيف است و از عالم سفلي است. خود هيچ الفت و مناسبت ميان ايشان نبود و نباشد؛ واسطه و رابطه اي ميان دل و قالب برگماشتند که «إنّ اللهَ يَحولُ بَينَ المرءِ و قلبِه» تا ترجمان قلب و قالب باشد... لطيفه حقيقت آدمي را واسطه و وحائل کردند ميان قلب و قالب»  پس مشاهده مي شود که در مطلب فوق، با مبنا قرار گرفتن حقيقت ناب الهي، نظريه ثنويت که برخي معتقد اند جهان بر پايه آن شکل گرفته، تبديل به امري متعالي مي گردد.
هرچند که در مجموع، يک تفکر واحد است که با شيوه اي متفاوت، در زبده و تمهيدات ابراز نظر مي کند. اما به کمک تحليلي دقيق و موشکافانه مي توان دو تصوير مستقل و روشن از هر کدام از اين دو اثر نمايش داد. اکنون به اختصار در مورد انديشه محوري «زبده الحقائق» سخن خواهيم گفت. سپس به معرفي اجمالي مضمون اصلي «تمهيدات» مي پردازيم. در زبدة الحقائق، قاضي همدان قصد دارد تا نقص و محدوديت نظريه صدور يا فيض را نشان دهد. نظريه اي که مبتني است بر قاعده «الواحد لا يصدرُ عنه الا الواحد» به اين معنا که از يکي جز يکي پديدار نگردد. براساس اين قاعده فلسفي بايد پذيرفت که خداوند مستقيماً خالق جزئيات نيست و علم او به جزئيات تعلق نمي گيرد. غزاليِ متکلم در مخالفت با اين نظريه موضع گيري کرده و عين القضاة نيز در اين کتاب، ظاهراً رأي او را مي پذيرد. بعدها که او را به الحاد و بدعت در دين متهم کردند براي دفاع از خود و اقناع مخالفان، بر عقيده غزالي صحه گذاشت . اگر با دقت بيشتري به مسأله بنگريم متوجه خواهيم شد که اين موضع گيريِ عين القضاة، به هيچ وجه ناشي از ظاهر بيني و تعصب نبود و ابداً نمي خواست تا تعقل را قرباني ايمان کند. بلکه در نظر داشت تا با عبور از محدوديت عقل، ابزار ادراک و بصيرت عرفاني را به دست آورد. چنين ابزاري قادر به مشاهده اسرار الهي است. او براي ما توضيح مي دهد که بصيرت عرفاني از جنس همان معرفتي است که عقل بي واسطه و بدون نياز به برهان و استدلال، نسبت به امور بديهي، حاصل مي کند. اما در مورد مطلب قبلي بايد گفت که از ديدگاه وي، اعتقادي که فلاسفه يوناني به انواع مختلف نظريه صدور دارند، نادرست نيست به شرط آنکه بخواهيم در حيطه عقلانيت باقي بمانيم. به همين صورت محدود کردن تعداد فرشتگان واسطه، ميان واجب الوجود و آسمان اول به سه فرشته - که اينجا منظور، عقيده ابن سينا است - تنها از ديدگاه عقلاني قابل توجيه است. در حالي که در جريان کشف و شهود، هزاران فرشته جايگزين آن سه مَلَک مي شوند.  نکته جالب آنکه، عين القضاة اين نظر را پيش از راه حل سهروردي مطرح کرده است . موضوعي که پيش چشم بصيرت يا «عين المعرفة» بديهي مي نمايد، حاکي از آن است که نيازي به تبيين و توجيه آفرينشِ تکثرات از صادر اول نيست. دليل آن هم واضح است زيرا از ديد او، چنين ترتيبي براي آفرينش مخلوقات اصلاً وجود ندارد تا آنکه احتياج به توضيح و تبيين داشته باشد . تقدم واجب الوجود(سبق الوجود) به شکلي تناقض آميز به اين معنا است که خداوند هم زمان در همه چيز وجود دارد(مساوقه) و در عين حال هيچ چيز همراه او نيست. ميان او و مخلوقات تنها رابطه وجودي، از نوع اشراقي برقرار است. نظير ارتباطي که ميان نور و خورشيد وجود دارد. همان گونه که خورشيد با تابش و اشراق، شعاع هاي نور پديد مي آورد خداوند نيز با تجلي ذات خود به آفرينش مخلوقات مي پردازد. اين حقيقت که علم خداوند بر همه چيز احاطه دارد، به دليل افعال سابق او در امر آفرينش نيست بلکه هويت و ذات الهي چنين علمي را اقتضا مي کند. مرتبه ذات الهي آنچنان که فلاسفه تصور مي کنند نسبت به صادر اول نزديک نيست. از اين جهت عين القضاة تصريح مي کند که از نظر ايشان(فلاسفه) صادر اول، محلي است که باقي مخلوقات از آن متکثر مي شوند درحالي که عرفا معتقد اند جميع موجودات عالم در برابر عظمت بي کران الهي ذره اي بيش نيست :
«کلُّ ما في الوجود فنسبته من سعة العلم الازلي کنسبة لا شيء إلي شيء لا يتناهي...الواجب معاينٌ لکلّ موجودٍ و ما ليس بحاضرٍ للواجب فهو معدومٌ إذ ليس له إليه الوجه و لولا وجه القيوم لم يکن للموجودات أصلاً وجود.»  
بنابراين ما وقتي در برابر چنين وحدت وجودي قرار مي گيريم که عمق آن از وحدت وجود ابن عربي کمتر به نظر نمي رسد، از توحيد رسمي و ظاهري بسيار دور خواهيم شد. در نتيجه مي توان گفت آراء شيخ اکبر اندلسي که بعدها در ايران به آساني پذيرفته شد، به اين خاطر بود که مشابهش حداقل در تفکرات عرفاني قاضي همدان وجود داشت.
عين القضاة تأکيد مي کند که فقط عرفا  قادر اند ارتباط ميان واحد و کثير را دريابند. آن هم با شيوه اي که خود توضيح مي دهد. و چنان که در سطور بالاتر اشاره کرديم، آنها کساني هستند که ابزار بينش عرفاني را به دست آورده اند. او همچنين اذعان مي کند که شباهت زيادي ميان بصيرت عرفاني و ذوق شاعرانه وجود دارد  که بعضي اين ذوق را دارند بعضي هم ندارند. اگر اين انديشمند در زبدة الحقائق تا حدي تسليم نظام مستحکم منطقي شد اما در تمهيدات به هيچ وجه اين گونه عمل نکرد. درعوض حتي در قسمت هايي که به توضيح مفاهيم رسمي و شرعي پرداخته، از رنگ و بوي شاعرانه گفتار او فرو کاسته نمي شود. حس شاعرانه و طرز بيان خيال انگيز او به طور يکسان در سراسر اثرش گسترش يافته، به گونه اي که اين ذوق حسي و تازگي کلام، انديشه او را با کمک صور خيال به نمايش مي گذارد اما اين انديشه هيچ گاه اسير نظم منطقي نمي گردد و از طريق تداعي آزاد معاني، در تمام مطالب کتاب حضور پيدا مي کند. مؤلف در آغاز کتاب مي گويد: «دل قائل(گوينده) است و زبان مستمع. لذا همان گونه که به من الهام مي شود سخن مي کنم و رعايت نظم و ترتيب برايم ناممکن است.»  
کساني که با شعر حافظ آشنايي دارند روحيه قلندريِ حاکم بر تفکر او را مي شناسند که از جمله در اين مضامين ديده مي شود: «دلبري و گمراه کردن با کفرِ زلف، دعوت به ترک مسجد به منظور رفتن به خرابات، رنگين کردن سجاده با مي به دستور پير مغان.» اين تم ارزشمند و جالبِ شعر غنايي به يکي از موتيوهاي اصلي در تمهيدات تبديل شد. عين القضاة همچنين تعلق خاطر خود را به نقطه مقابل خير پنهان نمي کند و براي سرسلسله بدکاران عالَم يعني ابليس جايگاه ويژه اي قائل است. پس زمينه اعتقاد او، آيات مشهور قرآن است که به نوبه خود داستان ابليس مَلَک را روايت مي کند. او در يک متن مسيحي با نام satan (شيطان) معرفي شده است. در قرآن، سقوط ابليس از جايگاه عاليش و رانده شدن او از درگاه الهي صرفاً به دليل آن بود که نپذيرفت طبق دستور خداوند عمل کرده و مانند بقيه فرشتگان در برابر آدم سجده کند. بعد از حلاج، عين القضاة با تأثير پذيري از استادش احمد غزالي مسأله ابا کردن ابليس از سجده در برابر آدم را - که به هرحال نوعي مخلوق بود – به گونه اي تفسير کرد که آن را عملي خالص براي اثبات عشق به خداوند نشان داد.  اما او به اين نظر اکتفا نکرد. از ديدگاه وي ابليس نه تنها شايسته محکوميت نيست بلکه او در هستي از جايگاه ويژه اي برخوردار شد و وظيفه خطيري بر عهده گرفت که آن هم دعوت به گمراهي بود. او نماينده شر، مظهر تاريکي و نقطه مقابل خير و روشني است. با اين حال به عنوان پرده دار حريم عزت الهي، مظهر صفات جلال و نمود کفر معرفي شده. زيرا با دعوت به کفر مدعيان دروغين و تردامنان را از رسيدن به حق باز مي دارد، دل هاي سره را از ناسره متمايز مي کند و محک مردان حق شمرده مي شود. عارف واقعي نبايد اين کفر را ناديده بگيرد بلکه بايد با مجاهدت و رياضت به مرتبه اي رسد که بتواند از آن عبور کند. اين مسأله حاکي از ثنويت موجود در تفکر عين القضاة است. ثنويتي که در فضاي کاملاً ايراني به بالندگي رسيده و خود او نسبت به آن عميقاً آگاه بود. به عنوان مثال عقيده مجوس را چنين نقل مي کند: «مجوس گفتند: اله دو است: يکي يزدان، و آن، نور است؛ و ديگر، اهرمن، و آن ظلمت است؛ نور فرماينده طاعات، و ظلمت فرماينده سيّئات؛ نور ميعاد روز، و ظلمت معاد شب؛ کفر از يکي، ايمان از آن ديگر.» 
مطلب فوق، با عقيده سهروردي که قبلاً درباره اش سخن گفتيم، فاصله بسيار دارد. زيرا سهروردي ثنويت را که اعتقاد شرک آميز تلقي مي شود، رد کرده و معناي تاريکي را به نبود نور محدود مي کند. ولي عين القضاة هرچند ثنويت را مستقيماً تأييد نکرده است اما آن را انکار هم نمي کند. او درواقع، مفهوم دوگانگي را با کمک نظريه وحدت وجود- که آن را به طور مدون در زبدة الحقائق مطرح کرده- تعالي مي بخشد. در نظر او ثنويت جنبه توحيدي هم دارد. به اين معنا که دوگانگي در کل جهان هستي مشهود است و حتي صفات الهي نيز به دو دسته تقسيم مي شود: صفات جمال يا لطف؛ صفات جلال يا قهر: «اي عزيز چون نقطه کبرياء الله از ذات احديّت، قدم در دور لم يزل(ازل) و لايزال(ابد) نهاد؛ بر هيچ چيز نزول نکرد تا صحراي صفات خود را در عالم ذات بگسترانيد، و آن نيست الاّ جمال « وما ارسلناک الاّرحمة  للعالمين» و جلال «إنّ عليک لعنتي إلي يوم الدين». »
ريشه اين حقيقت مشهور عرفاني، يعني تمايز قائل شدن ميان دو دسته صفات الهي، احتمالاً به پيش از عين القضاة مي رسد. اما نزد او معنايي مشابه ثنويت يافته، مفهومي که از سنت ايرانيان باستان سرچشمه گرفته است. او متذکر مي شود که ثنويت، چيزي نيست مگر نمود کامل اتحاد ميان صفات متضاد، در ذات احديت. از اينجا در مي يابيم که به چه علت ابليس پارادوکسيکال ترين شخصيت عالم محسوب مي شود. چرا که هم نماد نورِ عزت و جلال الهي است و هم نمود تاريکي و شر. نوراست اما سياه. و عجب آنکه جايگاه نورِ سياه ابليس بالاي عرش قرار دارد .
بخش سوم
به منظور نتيجه گيري و خاتمه کلام، اکنون به مقايسه ويژگي هاي اين دو شخصيت معنوي يعني سهروردي و عين القضاة همداني مي پردازيم. به عقيده ما چنين مقايسه اي در وهله اول حاکي از اين است که اگرچه آثار هر دو متفکر داراي زمينه مشترک عرفاني است اما هر کدام  از انديشه اي برخوردارند که کاملاً با يکديگر تفاوت مي کند. اين تفاوت، به خودي خود، دلالت بر غناي سنت عرفانيِ ايران اسلامي دارد چرا که تنها به يک عقيده خاص محدود نشده و ابعاد مختلف و متنوعي دربردارد. در ابتدا بايد متذکر شد که آثاري در دست است همچون «رساله يزدان شناخت» که هم آن را به سهروردي منسوب مي کنند هم به عين القضاة . ابهام در انتساب رساله، اين نتيجه را در پي دارد که ميان دو فيلسوف عرفاني مورد بحث، مسائل و موضوعات مشترک وجود دارد. مسلماً مهم ترين اصلي که انديشه آنها را به هم نزديک مي کند توجه به اشراق است. همان گونه که ملاحظه کرديم، اين اصل نقش مهمي را در حکمت سهروردي و حتي در انديشه هاي عرفاني عين القضاة، ايفا مي کند. پس حداقل از اين جهت، سهروردي را نمي توان اولين متفکر اشراقي محسوب کرد چه آنکه عين القضاة حدود شصت سال از او پيش تر بود. ولي واقعيت امر اين است که ما با دو روايت متفاوت از اشراق رو به رو هستيم که عبارت است از: فيض گرايي سهروردي و وجود گرايي عين القضاة. فيض گرايي سهروردي يا توجه او به نظريه فيض، بر اساس مراتب مختلف انوار در عالم تعريف مي شود. و در نقشه اي که او از جهان هستي ترسيم مي کند، عالم تاريکي در پايين ترين مرتبه جاي دارد که فقط بايد از آن دوري جست. به عبارت ديگر، ظلمت، زنداني است که نور مي بايست از آن رها شود. اما از طرف ديگر، همان طور که هانري کربن نيز به خوبي توجه کرده ، ديد مطلقاً منفي نسبت به ظلمت، به انديشه سهروردي رنگ و بوي مانوي بخشيده است. اما افکار عين القضاة دقيقاً در تضاد با نگاه مانوي- فيضي سهروردي قرار مي گيرد. عين القضاة صراحتاً خود را ثنويت گرا نشان مي دهد از آنجا که عقيده مجوس را نقل کرده بدون آنکه محکومش کند. ليکن طرح مسأله  ثنويت از طرف او، به منظور معرفي بهتر توحيد است. دوآليسم مورد نظر وي به هيچ وجه، صبغه مانوي ندارد اما در عوض، او به جهان بيني زرواني متمايل شده. به اين معنا که جنبه تاريک وجود، برايش به اندازه جنبه روشن مهم جلوه مي کند؛ نور محمدي همان قدر ارج دارد که نور سياه ابليسي. اشراقِ وجود گراي عين القضاة که در نهايت به وحدت وجود مي انجامد، در واقع انتقادي است بر نظريه فيض يا صدور. اگرچه او اعتبار ترتيب آفرينش را بر اساس اين نظريه، به شرطِ ماندن در حيطه عقلاني به رسميت مي شناسد اما در موقعيت مناسب به ما فرصت مي دهد تا از برداشت عقل گرايانه بوعلي سينا عبور کنيم. درست همان شيوه اي که سهروردي در پيش گرفت.  فقط با اين شيوه ممکن است پذيرش نظريه صدور به شهود عرفاني منتهي گردد. او تأکيد مي کند که در مرتبه ادراک عرفاني به معناي حقيقي، ديگر تعيين سلسله مراتب براي وجود جايي ندارد و  واقعيت، ارتباطي است که به طور هم زمان و با فاصله يکسان ميان منبع وجود و ماسوي يا ميان وجود مطلق و مقيد برقرار مي گردد.
براي برجسته کردن تفاوت هاي ميان اين دو ديدگاه، با تأمل خواهيم گفت که تفکر سهروردي با پويايي و تحرک بيشتري همراه است اما تفکر عين القضاة بالعکس، ايستا، متعادل و داراي ساختارهاي متوازن است. انديشه عرفاني از نوع ايستا و متعادل، بر «بودن» تمرکز مي کند تا «شدن». درحالي که بن مايه فکري عرفان فعال را «شدن» تشکيل مي دهد. مسأله مهم براي سهروردي، «استشراق» يا حرکت نفس به سمت اشراق انوار است. تصور او از نور هم، تصوري پويا و کم و بيش قوي و مستحکم به نظر مي رسد. در مقابل عين القضاة، نوعي هماهنگي و تناسب پايدار را ارائه مي کند که با هر حرکت و جنبشي بيگانه است وي همچنين، وجود قائم بذات را اصل همه موجودات مي داند. از طرفي مي دانيم که جوهر را وجود قائم بذات تعريف مي کنند و عرض را قائم به آن. اما منظور عين القضاة جوهر عالم محسوس نيست بلکه از جوهر و عرض حقيقي سخن مي گويد که عبارت است از خدا و ماسوي. او در بخشي از کتاب تمهيدات، اصل وجود را جوهر و عرض ِآن را نور مي نامد. بنابراين طبق آيه شريفه «اللهُ نورُ السّموات و الارض» الله، وجودِ ذات خداوند و جوهر است و نور، صفت ذات الهيّت و عرض .  تمايز قائل شدن ميان عرفان فعال سهروردي و عرفان ايستاي عين القضاة تنها براي آن است که بدانيم هر کدام در بين چه طبقه يا گروهي جاي مي گيرد. اين کار، ويژگي هاي اصلي تفکر اين دو انديشمند را برجسته کرده بدون آنکه درباره شخصيت آنها توضيحي بدهد. زيرا معمولاً وقتي بخواهيم تفکري را به منظور تعيين نوع و طبقه آن مورد بررسي قرار دهيم، درباره صاحبان آن انديشه سخني به ميان نمي آوريم. مسلماً طبقه بندي و نوع شناسي تنها اختصاص به دو شخصيت مورد بحث ندارد بلکه اين قبيل پژوهش ها بايد متوجه آراء عرفاي بزرگ ديگر نيز باشد تا ما را با وجه کلي تر سنت عرفاني آنها آشنا سازد.  من اکنون به ياد مجادله مشهوري افتادم که بر سر مسأله وجود مورد نظر ابن عربي(638-560) درگرفت و باعث شد تا ميان برخي عرفا جدايي افتد. مي دانيم که علاء الدوله سمناني، عارف بزرگ سلسله کبروي(736-659) از ابن عربي انتقاد کرد که چرا حقِ متجلي يا وجود منبسط را با حقِ في ذاته يا وجود مطلق، يکي پنداشته. من در حال حاضر قصد ندارم وارد جزئيات اين انتقاد شوم. اما به نظرم به جاي آنکه بخواهيم مانند پيروان مکتب ابن عربي پاسخ ايرادات سمناني را بدهيم، مي توانيم به روشني، تأثير عرفان فعال و پويا را در استدلال و نوع ورود او به مباحث مشاهده کنيم. واضح است که شيوه او با طرز فکر ابن عربي- عالي ترين نمونه عرفانِ نوعِ ايستا در اسلام مطابقت ندارد. اگر قرار باشد به سادگي ابن عربي را با عين القضاة و يا سمناني را با سهروردي يکسان پنداريم، قطعاً براه خطا رفته ايم. اما مقايسه ميان دو حالت مذکور، براي انجام پژوهش تطبيقي بسيار مهم است. براي مثال، همان گونه که برداشت سهروردي و عين القضاة را از«اشراق» با هم مقايسه کرديم، در اينجا مي بينيم که همان اختلاف در باب مفهوم کليدي «تجلي» ميان ابن عربي و سمناني وجود دارد. و استفاده هر دو از تعبير تجلي، دليل بر طرز تفکر يکسان آنها نيست. درحالي که از نظر ابن عربي، کثرتِ بي نهايت تجلياتِ ذات حق، در اصل برخاسته از يک تجلي است سمناني بر تفاوت وجودي ميان چهار مرتبه تجلي تأکيد مي کند. او اين مراتب را به عنوان نمودهاي فعل الهي در ايجاد ماسوي، مي بيند که از پويايي و فعاليت برخوردار است. بر همين منوال، تلاش معنوي وي در جهت «شدن» است تا «بودن». شدن يعني حرکتي صعودي که هرگز پايان نمي پذيرد و به طرف منِ مطلق يا «أنانيت»  هدايت مي شود. اين مسأله را اتفاقي مطرح نکرديم بلکه بر اساس آنچه گفته شد، از نگاه سهروردي علم حضوري، علم به «من» است که با انانيت مورد نظر سمناني شباهت زيادي دارد. در مقابل، ذات الهي يا «هويت» نقش اصلي را در جهان معنوي عين القضاة و ابن عربي ايفا مي کند. به طور خلاصه در خاتمه کلام بايد گفت آنچه علاءالدوله سمناني را از عرفاي مکتب وجودي متمايز مي سازد، ريشه در اختلافي عميق و ماهوي دارد که مشابهش را ميان سهروردي و عين القضاه مشاهده کرديم. مقايسه فوق، ما را مجاز مي سازد تا اين فرضيه را مطرح کنيم که توصيف تفاوت هاي درونِ سنت عرفاني، بر عهده تاريخ انديشه است در حالي که بررسي دقيق و تحليل آنها بايد در پرتو پديدارشناسي کلي عرفاني، انجام گيرد. 

• منابع:
مقاله بر گرفته از « پژوهشي در باب معنويت ايراني، مجموعه مقالات هرمان لندولت» Recherches en "spritualité iranienne(Recueil d’articles) Hermann LANDOLT  انجمن ايرانشناسي فرانسه در تهران و مرکز نشر دانشگاهي، چاپ اول 1384.
 پي نوشت ها در دفتر مجله موجود است.

 

 

كاركرد قوانين کلي در تاريخ

PDF چاپ نامه الکترونیک

كاركرد قوانين کلي در تاريخ

كارل گوستاو همپل
ترجمه غزال مهاجري زاده*

در مورد اين مقاله در دايرة المعارف فلسفه پل ادواردز توضيحاتي داده شده كه مبين اهميت آن در زمان انتشار و نيز بعد از آن است. نظريه همپل در مورد قوانين كلي در تاريخ، داراي طرفداران و منتقدان بسياري است كه بدون اشراف به متن كامل مقاله نمي توان در مورد آنچه گفته اند، درك و داوري درستي داشت. اين انديشه بسيار رواج يافته است كه تاريخ در مقايسه با آنچه كه علوم طبيعي ناميده شده، بيشتر با توصيف حوادثي خاص در گذشته مرتبط است تا يافتن قوانين کلي كه ممكن است آن حوادث را هدايت كند. اين ديدگاه به عنوان يك ويژگي از آن نوع مسائلي كه برخي از تاريخدانان غالبا به آن مي پردازند قابل انكار نيست. اما به عنوان يك تعريف از كاركرد تئوريك قوانين کلي در تحقيق علمي- تاريخي اين انديشه كاملا مردود است. مطالب زير تلاشي است براي اثبات اين نكته با نشان دادن اين كه قوانين کلي در تاريخ و علوم طبيعي كاركردهاي كاملا مشابهي دارند و اين قوانين ابزار ضروري براي تحقيقات تاريخي را شكل مي دهد و مهمتر اينكه حتي آنها مبناي مشترك مراحل مختلفي محسوب مي شود، كه اغلب به عنوان ويژگي علوم اجتماعي در قياس با علوم طبيعي در نظر گرفته مي شود.
1- منظور از يك قانون کلي شرطيه کليه ايست كه از طريق يافته هاي تجربي قابل  تاييد يا رد است. اصطلاح قانون اين تصور را ايجاد مي كند كه گزارة مورد بحث بطور کامل با شواهد مرتبطي كه در دسترس مي باشد، تاييد شده است. از آنجايي كه اين شرط در بسياري از جهات با هدف ما مغاير است، پس بهتر است اصطلاح نظريه به شكل فراگير را يا بطور مختصر نظريه فراگير را به جاي قانون کلي بكار ببريم و در صورت ضرورت، شرايط اثبات رضايت بخش را بطور جداگانه توضيح دهيم. در متن اين مقاله ممكن است يك نظريه فراگير، قاعده اي از نوع زير فرض شود: در هر حالتي كه اتفاقي از نوع C  در مكان و زماني خاص اتفاق ميافتد، اتفاقي از نوع E  در زمان و مكاني مرتبط با مكان و زمان حادثه اولي اتفاق خواهد افتاد. (نماد‍‍ C و E انتخاب شده اند كه دو اصطلاح علت cause و معلول effect را كه اغلب و نه هميشه، براي حوادث مرتبط با قانون فوق بكار برده شده، تداعي کند).
1.2 كاركرد اصلي قوانين کلي در علوم طبيعي اينست كه حوادث را در اشکالي كه معمولا آن را پيشبيني prediction  و تبيين  explanation مينامند به يكديگر مرتبط سازد. تبيين رويداد يك اتفاق از نوع E  در زمان و مكان مشخصي كه آن حادثه را در برميگيرد  – همانطور كه معمولا بيان ميشود- در نشان دادن علت ها يا عوامل تعيين كننده E. اكنون اثبات اينكه دسته اي از اتفاقات از نوع C1, C2…C n علت رويداد تبيين شده هستند، اين نتيجه را مي دهد كه بر طبق قوانين کلي خاص، دسته اي از رويدادها از نوعي كه پيش از اين ذكر شد، معمولا همراه با يك حادثه از نوع E  مي باشد. به اين ترتيب تبيين علمي رويداد مورد بحث شامل:
1) دسته اي از گزاره ها است كه بيانگر پديد آمدن حوادث خاص C1….. C n در زمانها يا مكانهاي خاص هستند.
2)دسته اي از فرضيه هاي فراگير است :
a) گزاره هاي هر دو گروه به خوبي توسط شواهد تجربي تاييد شده است.
b) از دو گروه گزاره هاي بيان شده، وقوع حادثهE  مي تواند منطقا استنباط شود.
در يك تبيين فيزيکي گروه اول1)شرايط آغازين و مرزي را براي وقوع اتفاق آخر تشريح مي كند. بطور کلي بايد بگوييم كه گروه اول(1) را بيان ميکنند شرايط تعيين كننده براي اين اتفاق هر دو متضمن اين معنا هستند. در حالي كه گروه دوم(2) قوانين کلي را شامل مي شود كه مبناي تبيين است. هر دو متضمن اين معنا هستند كه هرگاه حوادثي از نوع گروه اول اتفاق مي افتد، يك اتفاق از نوعي كه بيان مي شود اتفاق خواهد افتاد. 
نمودار: اجازه دهيد حادثه  اي که قرارست تبيين شود ترك خوردگي رادياتور اتوموبيل در طي يك شب سرد باشد. جمله گروه اول1)ممكن است شرايط آغازين و محدود زير را بيان كند: ماشين تمام شب در خيابان مانده بود. رادياتورش كه از فلز درست شده با آب پر شده بود و در آن محكم بسته بود. درجه حرارت از 39 درجه فارنهايت ظهر در طي شب به 25 درجه رسيد. فشار هوا عادي بود. فشار رادياتور چنين و چنان بود.  گروه دوم(2) شامل قوانين تجربي زير است:  زير 32 درجه فارنهايت زير فشار عادي اتمسفر آب يخ مي بندد. زير  .39.2 فارنهايت با كاهش درجه حرارت فشار توده آب افزايش مي يابد حالا چه حجم ثابت بماند و چه كاهش پيدا كند. وقتي آب يخ مي بندد دوباره فشار افزايش مي يابد. بالاخره اين گروه بايد شامل قانوني كمي با توجه به تغيير فشار آب  بعنوان يك تابع از درجه حرارت و حجم باشد. از اين دو نوع گزاره، اين نتيجه كه رادياتور در طي شب ترك خورد مي تواند با دليل و منطق استنتاج شود. به اين ترتيب يك تبيين از اتفاق  مطرح شده ارائه شد.
2.2 بسيار مهم است كه بخاطر بسپاريم كه نماد E, C ¸C1, C2. وغيره كه در بالا بكار برده شد براي انواع يا ويژگي هاي حادثه اقامه مي شود نه براي آنچه كه بعضا حوادث جزئيه ناميده مي شود. زيرا توصيف و تبيين در هر شاخه اي از علوم تجربي هميشه  وقوع يك حادثه خاص( مانند پايين آمدن درجه حرارت تا 14 درجه فارنهايت، پديده خسوف، تقسيم سلولي، زمين لرزه، افزايش استخدام، ترور سياسي) در مكان و زمان داده شده يا در يك موضوع تجربي(از قبيل رادياتور ماشيني خاص، سيستم سياره اي، ويژگي خاص تاريخي و غيره)  در يك زمان مشخص است.
آنچه بعضا توصيف كامل حوادث جزئي ناميده شده است (از قبيل زمين لرزه سانفرانسيسكو در 1906 يا ترور جوليوس سزار) مستلزم توضيحي از تمام ويژگي هاي ارائه شده در منطقه اي خاص ياتوسط موضوع خاص مورد بحث در زماني كه حادثه مورد مطالعه در آن واقع شده مي باشد. اين فرايند توضيح هرگز ]حتي در شرايط آرماني[ صد در صد کامل نخواهد شد بطريق اولي ، تبيين يک واقعه خاص، ]اگر منظورمان از تبيين[ تبيين تمامي خصائصش بوسيله يک نظريه عام باشد محال خواهد بود . اگرچه توصيف آنچه كه در يك زمان و مكان خاص اتفاق افتاده را مي توان تدريجا بيش از پيش دقيقتر و فراگيرتر نمود. اما در اين رابطه هيچ تفاوتي بين تاريخ و علوم طبيعي وجود ندارد: هردو تنها با استفاده از مفاهيم کلي ميتوانند تبييني از موضوعات مورد مطالعه شان ارائه دهند.و درکي كه تاريخ از ويژگي هاي منحصربفرد موضوعات مورد مطالعه اش بدست مي آورد، نه كمتر و نه بيش تر از فيزيك و شيمي است. 3. نكات زير كمابيش از بحثي که  فوقاً در باب تحقيق علمي داشتيم منتج گرديده.و از اهميت خاصي براي پرسشهايي كه در اينجا مورد بحث واقع شده برخوردار است: 1.3 تنها و قتي مي توان گفت دسته اي از رويدادها، رويداد مورد تبيين را سبب شده اند كه قوانيني کلي به ميان آورده شوند که علت و معلول را به طريقي که فوقاً رفت به يکديگر مرتبط نمايند
2.3 اصلا مهم نيست كه اصطلاح فني علت- معلول بكار رفته است يا خير، يك تبيين علمي زماني كامل مي شود كه قوانين تجربي از نوع ذكر شده تحت عنوان (2) در 2.1 بكار برده شود.1
3.3 كاربرد نظريه هاي تجربي فراگير بعنوان اصول تبيين کننده ، تبيين دروغين و اصيل را از يكديگر متمايز مي سازد،. مثل كوشش براي برشمردن ويژگي هاي خاص يك رفتار موجو زنده  با ارجاع به نيرويي حيات بخش كه براي كاركردش هيچ قانوني پيشنهاد نشده؛  يا تبيين دستاوردهاي فردي خاص با توسل به مفاهيمي چون ماموريت تاريخي ، سرنوشت مقدر، و.. براي آن فرد.  گزارشاتي از اين نوع  بيشتر بر مبناي استعاره اند تا قانون. آنها  بجاي اينکه آگاهي نسبت به روابط واقعي را موجب شوند گرايشات تصويري و احساسي را انتقال مي دهند. مقايسه هاي مبهم و موجه نمايي شهودي را جايگزين استنتاج از گزاره هاي قابل آزمايش ميکنند ، بنابراين بعنوان تبيين علمي قابل پذيرش نيستند. هر تبييني با ويژگي علمي، قابل بررسي هاي عيني است. اينها شامل:  آزمايش تجربي گزاره هايي كه شرايط تعيين کننده را توضيح مي دهد. يك آزمايش تجربي ازصحت نظريه هاي فراگير كه اين تبيين بر آن استوار است. يك تحقيق از اينكه آيا اين تبيين منطقا قطعي است . به اين معنا كه جمله اي كه حادثه تبيين شده را توصيف مي كند منطقاًاز گزاره هاي گروه (1) و (2) نتيجه ميشود.
4. اكنون كاركرد قوانين کلي در پيشبيني علمي مي تواند مختصرا شرح داده شود. عموما پيشبيني در علوم تجربي شامل استنتاج يك گزاره درباره حادثه اي خاص در آينده است. (بطور مثال موقعيت نسبي سيارگان با خورشيد در آينده) از (1) گزاره هايي كه شرايط خاص شناخته شده اي (در گذشته يا حال) را توصيف مي كند(بطور مثال نقاط تثبيت و حركت سيارات در زمان حال يا گذشته) و (2) قوانين کلي مناسب (بطور مثال قوانين مكانيك اجرام آسماني. بنابراين  ساختار علمي يك پيشبيني علمي به همان گونه تبيين علمي است كه در 1.2 توضيح داده شد. به شكل مشابه، پيشبيني هم مثل تبيين علمي از طريق علوم تجربي مستلزم ارجاع به فرضيه تجربي فراگير است. تفاوت هاي مرسوم بين تبيين و پيشبيني غالبا بر مبناي تفاوت عملي بين اين دو استوار است: در مورد تبيين، رويداد نهايي اتفاق افتاده است و شرايط مشخص آن بايد جستجو شود، در حالي كه اين شرايط در مورد پيشبيني معكوس مي گردد: در اينجا شرايط اوليه داده شده است و معلول آن- كه در نمونه مورد نظر هنوز اتفاق نيافتاده است – بايد تعيين شده باشد. با توجه به تشابه ساختاري تبيين و پيشبيني، ممكن است گفته شود كه يك تبيين همانطور كه در 1.2 آمد كامل نمي شود مگر اينكه كارآيي يك پيشبيني را هم داشته باشد: اگر رويداد نهايي از شرايط آغازين و نظريه هاي فراگيري کهدر تبيين اظهار شده اند قابل استنتاج باشد  باشد، آنگاه مي نواند  بر مبناي آگاهي از شرايط آغازين و قوانين کلي، قبل از وقوع قابل پيشبيني هم باشد. همانطور كه در مثال شرايط اوليه و قوانين کلي كه ستاره شناس در تبيين كسوف استفاده مي كند ممكن است در پيش بيني كسوف، قبل از وقوع هم بكار برده شود. به هرحال به ندرت تفاسير بيان شده تا اين اندازه كامل است كه بتواند اين پيشبيني را ارائه دهد.(با آزمايشي كه تحت عنوان c)) در 3.3 ) اغلب اوقات تبييني كه براي يك رويداد پيشنهاد شده ناقص است.  ممكن است ما در يك تبيين بگوييم كه: انبار غله آتش گرفت زيرا يك سيگار در يونجه ها افتاده بود، يا اينكه يك جنبش سياسي پيروزي خاصي را به همراه داشته  زيرا از تعصبات گسترده نژادي بهره مي گيرد. همينطور در حالت ترك خوردن رادياتور شيوه سنتي فرمولي كردن يك تبيين در اين خلاصه ميشود كه ماشين در سرما رها شده و رادياتور پر از آب بوده است.- در گزاره هاي تبييني از اين قبيل، قوانين کليي كه به علت بودن شرايط بيان شده اشاره مي كنند، بطور كامل حذف شده است. (گاهي اوقات، به عنوان يک امر کاملا عادي و پيش پا افتاده) و علاوه بر آن،  شمارش شرايط تعيين كننده گروه (1) ناقص است. اين در مثال قبلي نشان داده شده است، اما حتي بوسيله تجزيه و تحليل سابق در مورد رادياتور شكسته نيز نشان داده شد  حتي عبارات بسيار مفصل تري كه شرايط تعيين كننده و نظريه هاي فراگير را بيان ميکند،   براي اينکه بتوانند  مبنايي کافي براي استنتاج اين نتيجه كه رادياتور در طي شب شكست، قرار گيرند، مستلزم ايضاح و شرح بيشتري هستند  در برخي مثال ها نقصان تبيين داده شده ممكن است به دليل غير ضروري بودن آن باشد. به اين ترتيب كه بطور مثال ممكن است ما احساس كنيم اگر بخواهيم مي توانيم تبييني را کامل کنيم كه در مثال آخر به آن اشاره شد. زيرا دلايلي داريم كه فرض كنيم ما شرايط تعيين كننده و قوانين حاكم بر آن را كه با مفهوم مرتبط است مي دانيم. اما غالب اوقات ما با تبيين هايي مواجه مي شويم كه ناقص بودن آن نمي تواند به آساني بعنوان يك امر غير ضروري حذف شود. نتايج روش شناختي اين شرايط بعدا مورد بحث قرار خواهد گرفت( خصوصا در 3.5 و 4.5)
1.5 ملاحظات قبلي به يک اندازه در مورد تبيين در تاريخ و ساير شاخه هاي علوم تجربي بکار ميرود. تبيين تاريخي نيز مي خواهد نشان دهد كه رويداد مورد بحث يك امر اتفاقي نبوده بلكه از چشم انداز شرايط قبلي يا همزمان، انتظار مي رفته كه اتفاق بيافتد. آنچه در انتظار وقوع آن هستيم از نوع پيشگويي يا غيب گويي نيست، بلكه پيشبيني علمي، منطقي است كه بر مبناي فرض قوانين کلي مي باشد. اگر اين چشم انداز صحيح باشد، عجيب به نظر مي رسد كه اگرچه اکثر تاريخدان ها در مورد رويدادهاي تاريخي تبيين ارائه مي دهند، بسياري از آنها، امکان متوسل شدن به هر قانون کلي در تاريخ را منكر مي شوند. همچنين چنانکه در تجزيه و تحليل زير روشن خواهد شد اين وضعيت راميتوانيم با مطالعه منسجم تر در مورد تبيين در تاريخ توضيح دهيم.
2.5 در برخي موارد فرضيه هاي فراگير كه در تبيين تاريخي نهفته است  بوضوح بيان شده است. همانطور كه در متن ايرانيك شده زير تلاش مي شود تمايل ارگانهاي دولتي را به توسعه دادن شان، بيان كند (نويسنده ايرانيك كرده): با گسترش فعاليت هاي دولتي، تعداد فزاينده اي از مردم منافعشان در گروي تداوم و بسط فعاليت هاي دولتي قرار ميگيرد. مردمي كه شغل دارند دوست ندارند آنرا از دست بدهند: كساني كه به مهارت خاصي عادت كرده اند دوست ندارند كارشان عوض شود كساني كه عادت به موقعيت خاصي دارند دوست ندارند كه قدرتشان را از دست بدهند آنها مي خواهند كه قدرت و اعتبار بيشتري بدست آورند .....
 به اين ترتيب دفاتر دولتي و ادارات نه فقط خودشان را در مقابل ضربه تقويت مي كنند بلكه دامنه عملكردشان را نيز توسعه مي دهند.2 اغلب تبيين هاي پيشنهادي در تاريخ يا جامعه شناسي به هرحال نمي توانند توضيح روشني در مورد قوانين کلي از پيش فرض شده ارائه دهد. و بنظر ميرسد اين مسئلهحداقل دو دليل داشته باشد: يكي اينكه نظريه هاي فراگير مورد بحث غالبا با روانشناسي جمعي يا فردي مرتبط است، كه به هر طريق هر كسي در تجربه هاي روزانه اش با آن آشناست. بنابراين آن نظريه ها بطور ضمني در تبيين مورد بحث بكار برده شده است.  اين دقيقا شرايطي شبيه آن چيزي است كه در 4 مشخص شد. دوم اينكه بسيار مشكل است كه فرض هاي اصلي را به روشني  فرمول بندي كنيم بطوري كه از دقت لازم نيز برخوردار باشد و همزمان به شيوه اي باشد كه با تمام شواهد تجربي در دسترس مرتبط با آن، مطابقت كند. بسيار آموزنده است که در بررسي دقت تبيين ارائه شده، نسبت به بازسازي نظريه فراگيري که آن نظريه بر آن استوار است اقدام شود. خصوصا اصطلاحاتي از قبيل بنابراين، از اينرو، در نتيجه، زيرا، طبيعتا، آشكارا و غيره اغلب نشان دهنده پيش فرض ضمني براي برخي قوانين کلي هستند: اين كلمات جهت مرتبط ساختن شرايط اوليه   با رويدادي كه قرارست تبيين  شود بکار ميروند اما كلمه طبيعتا بعنوان پيامد شرايط اظهار شده تنها زماني بكار مي رود كه قوانين کلي مناسب، پيش فرض قرار گيرد. بطور مثال اين عبارت را در نظر بگيريد: كشاورزان داست بول به كاليفرنيا مهاجرت كردند چون خشكسالي مداوم و طوفان شن زندگي آنها را به خطر انداخته بود و كاليفرنيا براي آنها زندگي بهتري را از لحاظ شرايط به ارمغان خواهد آورد. اين تبيين بر مبناي اين نظريه فراگير استوار است كه جوامع تمايل به مهاجرت به  مناطقي را دارند كه زندگي بهتري را براي آنها فراهم مي كند. اما واضح است كه اظهار اين نظريه به شكل قانون کلي كه توسط شواهد مرتبط و در دسترس ثابت شود، دشوار است. بطور مشابه اگر انقلاب خاصي با ارجاع به رشد نارضايتي تبيين شود واضح است كه يك نظم عمومي در اين تبيين فرض گرديده اما ما به سختي مي توانيم بگوييم كه اين نارضايتي تا چه حد و از چه نوع بايد فرض شود و شرايط محيطي چگونه بايد باشد كه سبب وقوع انقلاب شود. اظهارات مشابه در مورد تمام تبيين هاي تاريخي بر مبناي ]انگاره هايي چون[، مبارزه طبقاتي،  شرايط جغرافيايي و اقتصادي، منافع گروهي خاص، تمايل به مصرف آشكار و غيرهقابل اطلاق است: همه اينها برمبناي فرض نظريه هاي فراگير3  كه ويژگي هاي خاص زندگي فردي يا گروهي را با يكديگر مرتبط مي سازد استوار است. اما در بسياري از موارد نظريه هايي كه به طور ضمني در يك تبيين فرض گرديده تنها بطور تخميني مي توانند بازسازي شوند.
3.5  ممكن است استدلال شود پديده اي كه تبيينفوقآن را پوشش داده، حائز خصيصه اي آماريست و اينكه تنها فرضيه هاي احتمال4  بايد در تبيينشان فرض شود. بنابراين بحث قوانين کلي نهفته در تبيين، بر مبناي فرض باطلي بنا شده است. و در حقيقت نيز محتمل و توجيه پذير به نظر مي رسد كهپاره اي تبيين هاي تاريخي را بيشتر بر مبناي فرض نظريه احتمال  تفسير كنيم تا قوانين کلي قطعي،  يا بعبارت ديگر قوانيني به شكل شرطي هاي فراگير. اين ادعا مي تواند شامل بسياري از تبيين هاي پيشنهادي در ساير عرصه هاي علوم تجربي نيز بشود. به اين ترتيب بطور مثال اگر آقاي تامي دو هفته بعد از برادرش سرخك گرفته باشد و به محيطي كه ديگران سرخك دارند نرفته باشد پس نتيجه مي گريم او از برادرش واگير كرده است. در اين مثال يك قانون کلي نهفته در تبيين است. اما به سختي مي توان نتيجه گرفت كه به عنوان يك قانون کلي، هركس در مجاورت شخص مبتلا به سرخك قرار بگيرد بدون ترديد واگير خواهد كرد.  واگير كردنصرفاً با يك احتمال بسيار زياد، قابل ادعاست.(يعني صدرصد نيست) 
اغلب اوقات تبييني كه در تاريخ پيشنهاد مي شود به نظر مي رسد كه تجزيه و تحليلي از اين نوع را طلب مي كند؛ اگر به   بطورتمام و کمال فرمول بندي شود، شرايط اوليه خاص و فرضيه هاي احتمالي خاص5 را بيان خواهد كرد. به اين ترتيب كه پديد آمدن رويداد تبيين شده توسط شرايط اوليه، از احتمال بالايي برخوردار است كه از منظر فرضيه هاي احتمال قابل بررسي است. اما اصلا مهم نيست كه تبيين ها در تاريخ با ويژگي احتمالي يا علْي استنباط شوند، اينهمچنان درست است كه عموما شرايط اوليه و خصوصا فرضيه هاي فراگير مورد بحث بطور واضح نشان داده نمي شود، و نمي تواند بدون ابهام تكميل شود. (در حالت فرضيه هاي احتمال، بطور مثال، ارزش احتمالي مورد بحث در بهترين حالت بنحو کاملاً تقريبي شناخته ميشود)
آنچه تجزيه و تحليل هاي تبييني رويدادهاي تاريخي پيشنهاد مي دهد، در بيشتر مواقع تبييني نيست كه در يكي از معاني بالا تفصيل داده شد ، بلكه چيزي است كه مي توان آن را طرح كلي تبيين explanation sketch  نام نهاد. چنين طرحي شامل اشارات كما بيش مبهمي به قوانين و شرايط اوليه است که به موضوع وابسته مي باشد، و لازم است اشباع شود تا تبديل به تبييني تكامل يافته گردد. اين اشباع مستلزم تحقيقات تجربي بيشتري است كه براي آن، طرح مورد نظر سمت و سويي مشخص مي كند. (طرح هاي تبييني در خارج از تاريخ هم متداول هستند، بطور مثال بسياري از تبيينها در روانکاوي اين نكته را نشان مي دهد).
واضح است كه يك طرح تبييني به اندازه يك طرح كامل زير بار آزمايش تجربي نمي رود. و با اين حال تفاوتي ميان طرح تبييني علمي قابل پذيرش و تبيين کاذب (يا طرح تبييني کاذب) وجود دارد. يك طرح تبييني علمي قابل پذيرش لازم است با گزاره هاي خاص بيشتري اشباع شود. اما آن طرح مسيري که در آن اين گزاره ها يافت ميشوند را نشان ميدهد ؛ و تحقيق جدي  ممكن است آن دلالت ها را تثبيت يا تضعيف كند؛ بعبارت ديگر، ممكن است نشان دهد كه نوع شرايط ابتدايي پيشنهاد شده واقعا مرتبط است يا ممكن است نشان دهد كه عوامل تعيين کننده کاملا متفاوتي بايد بشمار آيند تا به تبييني رضايتبخش رسيد. مراحل تكميل كننده مورد نياز براي يك طرح تبييني  عموما   شكلي از دقت در حال افزايش تدريجي را در صورتبندي ها دخيل فرضميكند؛ اما در هر يك از اين مرحله ها، آن صورتبندي ها ها داراي برخي دلالات و تواردات تجربي خواهد بود: ممكن است كه نشان دهد، حداقل بطور سردستي و تخويني ، چه نوع شواهدي مرتبط با آزمايش آنها خواهد بود، و چه يافته هايي تمايل به اثبات آنها دارد.از سوي ديگر در حالت تبيين هاي غيرتجربي يا طرح هاي تبيني،  ،- بطور مثال با ارجاع به سرنوشت نژادي خاص يا اصل عدالت تاريخي- كاربرد اصطلاحات بي معنياينراحتي بصورت تقريبي هم غير ممكن مي سازد تا بتوان نوع تحقيقي را كه هرگونه تأثيري بر آن صورتبندي ها خواهد داشت و ممكن است منجر به شاهدي براي تثبيت يا تضعيف تبيين پيشنهادي گردد ، نشان داد.
5.5 در تلاش براي ارزيابي درستي يك تبيين، شخص بايد تا حد ممكن كوشش كند كه استدلال سازندة تبيين يا طرح تبييني را بازسازي نمايد. بخصوص، خيلي مهم است كه تشخيص داده شود فرضيه هاي تبييني نهفته در آن چيست، و در مورد   اساس تجربيو دامنهآنها قضاوت شود. بازسازي فرضيه هاي مدفون زير سنگ قبر«بنابراين »،  «زيرا »، «از اينرو »، اغلب نشان دهنده اينست كه تبيين پيشنهادي ضعيف است يا مطلقا قابل پذيرش نيست. در بسياري موارد، اين رويه سفسطه اي را رو شن خواهد کرد که مطابق با آن وقتي حتي با قرائتي کاملاً آزاد، صرفاً يکسري مشخصه هاي عام توضيح داده شده، ادعا ميشود جزئيات زيادي از تبييين شده است. به اين ترتيب بطور مثال شرايط جغرافيايي يا اقتصادي كه گروهي تحت آن زندگي مي كنند، ممكن است توضيح دهنده برخي ويژگي هاي عمومي خاصآن جامعه محسوب شود  ؛ اما تصديق كردن اين مطلب، به اين معني نيست كه دستاوردهاي هنري گروه يا سيستم معنوي آن جزء به جزء تبيين شده است؛ زيرا اين بدان معناست که تنها از توصيف شرايط اقتصادي يا جغرافيايي رايج، تعداد جزء به جزئي از جنبه هاي خاص زندگي معنوي گروه بوسيله قوانين کلي تخصيص پذير، مي تواند استنباط شود.  يك اشتباه مرتبط شامل تجزيه  كردن يكي از چندين گروه مهم عواملي است كه بايد در شرايط اوليه بيان شود، و سپس اظهار اينكه پديده مورد بحث، توسط آن گروه از عوامل متعين گرديده و نتيجتا ]صرفاً[ توسط آن گروه از عوامل توضيح و تبيين شود
گاهي اوقات طرفداران يك سبك خاص از تبيين يا تفسير در تاريخ، - بعنوان شاهدي براي طرفداري از روش خود - يك پيشبيني موفق تاريخي را اظهار مي کنند كه توسط نماينده سبك آنها ساخته شده است. اما اگرچه موفقيت پيش بينانه يك تئوري، شاهد كاملا مناسبي براي صحت آنست، اين نكته نيز مهم است  كه مطمئن شويم اين پيش بيني موفق در حقيقت  بوسيله تئوري مورد بحث،    بدست مده است. گاهي اوقات  اتفاق مي افتد كه اين پيش بيني در واقع حدسي مبتكرانه است كه ممكن است بوسيله چشم انداز نظري نويسندة آن اعتبار يافته باشد، اما نتوان تنها بوسيله تئوري به آن دست يافت بنابراين يك طرفدار متافيزيكي نظرية تاريخ ممكن است براي پيشرفت هاي تاريخي يك درک شهودي صحيحي داشته باشد و ممكن است بتواند پيش بيني هاي درستي بسازد، و حتي آن را در لفافه اي از اصطلاحات تئوري اش بپوشاند، اگر چه آن پيش بيني ها بوسيله آن تئوري قابل دستيابي نباشد.   موضع گيري در مقابل چنين اثبات هاي كاذبي يكي از كاركردهاي تست(c) در3.3 خواهد بود.
6. ما تلاش كرده ايم كه نشان دهيم در تاريخ نه كمتر از ساير شاخه هاي تحقيق تجربي،  تبيين علمي مي تواند تنها بوسيله فرضيه هاي کلي مناسب تكميل شود يا بوسيله تئوري هايي كه بخشي از مجموعه فرضيه هاي روشمند مرتبط هستند. اين فرض كاملا در تباين با اين نظرمشهوراست كه مطابق آن تبيين اصيل در تاريخ   به شيوه اي انجام مي شود كه علوم اجتماعي را کاملاً در مقابل علوم تجربي قرار ميدهد ، يعني روش فهم همدلانه: تاريخدان – آنطور كه مي گويند-  خودش را به جاي شخصي فرض مي كند كه با رويدادها درگير شده و مي خواهد آن را تبيين كند؛ او سعي دارد تا حد امكان رويداهايي را كه  تحت آن عمل كرده اند، و انگيزه هايي كه در اعمالشان اثر داشته، تشخيص دهد. و با اين تصور خودش را با قهرمانانش اينهماني كند، به اين ترتيب او با يك تبيين مناسب از رويدادهايي كه به آن علاقه مند است، به يك درك مي رسد. اين شيوة همدلي بي هيچ شكي غالبا توسط افراد حرفه اي و غير حرفه اي در تاريخ بكار برده مي شود. ولي اين شيوه به خودي خود تبيين را شكل نمي دهد. آن بيشتر و اساسا يك ابزار كشف كننده است؛ كاركردش اينست كه فرضيه هاي روانشناختي خاصي را پيشنهاد مي كند كه ممكن است بعنوان اصول تبييني در امر مورد مطالعه بكار رود. به زبان ساده ايده ي نهفته در اين عملكرد به قرار زير است: تاريخدان سعي مي كند كه بداند خودش تحت شرايط داده شده، و  نيز تحت انگيزش هاي خاصي كه قهرمانانش بوده اند، چگونه عمل مي کرد. او بطور آزمايشي يافته هايش را به قوانين کلي تعميم مي دهد و از قوانين کلي بعنوان يك اصل تفسيري در محاسبه اعمال شخص مورد بحث استفاده مي کند. حال ممكن است اين رويه گاهي اوقات بطور اكتشافي مفيد از آب در آيد؛ اما كاربرد آن، اعتبار تبيين تاريخي را كه به آن منجر مي شود تضمين نمي كند. قوانين کلي، بيشتر منوط به صحت واقعي تعميم هاي تجربي است كه اين روش فهم، ممكن است ارائه کرده باشد. همچنين كاربرد هيچيك از اين روش ها براي تبيين تاريخي اجتناب ناپذير نيست. بطور مثال يك تاريخدان ممكن است قادر نباشد كه خود راجاي يك شخصيت پارانوئيد تاريخي بگذارد ، ولي با اين وجود بتواند به خوبي اعمال خاصش را   با ارجاع به اصول روانشناسي نابهنجاري تبيين کند. به اين ترتيب چه تاريخدان در مقامي باشد كه خودش را جاي قهرمان تاريخي اش بگذارد چه نباشد، ربطي به صحت تبيين اش ندارد؛ آنچه مهم است، صحت نظريه هاي عمومي مورد بحث است، مهم نيست كه صحت نظريه ها، بوسيلة همدلي توصيه شده باشد يا صرفاًبوسيله رويکردي به تمامه رفتارگرا . به نظر مي رسد كه بيشتر جاذبه روش درك  method of understanding در اثر اين حقيقت است كه مي خواهد پديدة مورد بحث را تاحدودي باور كردني يا طبيعي برايمان جلوه کند ؛6  اين كار اغلب بوسيله استعاره هاي بديع و جذاب انجام مي شود. اما نوع دركي understanding  كه نقل شده است بايد كاملا از درك علمي مجزا باشد. در تاريخ هم مثل علوم تجربي، تبيين يك پديده شامل رده بندي آن تحت قوانين تجربي کلي است؛ و معيار صحت آن اين نيست كه آيا بمذاق قوه خيالمان خوش مي آيد، آيا با قياس هاي ترغيب کننده نشان داده شده، يا اگر چنين نيست ظاهري موجه نما دارد[يا خير] -  همه اينها ممكن است در تبيين هاي کاذب نيز و جود داشته باشد- اما منحصرا اينكه آيا آن بر مبناي فرضيه هاي تجربي قابل اثبات، درباره شرايط اوليه و قوانين کلي مي باشد، معيار صحت است.
1.7 تا كنون ما در مورد اهميت قوانين کلي براي تبيين و پيشبيني بحث كرده ايم، و نيز براي به اصطلاح درك تاريخ. اكنون اجازه بدهيد مختصرا برخي مراحل ديگر تحقيق تاريخي را كه مستلزم فرض نظريه هاي فراگير است، مطالعه كنيم. آنچه كاملا با تبيين و درك مرتبط است اصطلاحا تفسير  پديده تاريخي بر مبناي يک رويکرد يا نظريه بخصوص ميباشد  . تفاسيري كه عملاً در تاريخ پيشنهاد شده  شامل رده بندي پديدة مورد بحث، يا تحت تبيين علمي و يا تحت طرح تبييني است؛و يا كوششي است براي رده بندي آنها تحت برخي ايده هاي کلي كه قابل جوابگويي به هر آزمايش تجربيي نيست. در حالت اول، تفسير بوضوح تبييني ست  از طريق نظريه فراگير ؛ در مورد آخر تفسير، شامل تبيين دروغيني است كه ممكن است جاذبه اي احساسي داشته باشد و تداعيات تصوري واضحي  را برانگيزد، اما درك تئوريك ما را از پديده مورد مطالعه افزايش نمي دهد.
2.7 مطلب در مورد روية تشخيص معني رويدادهاي تقريبا به همين منوال است ؛ اهميت علمي آن در تعيين ساير رويدادهاييست  که بنحو معناداري با رويداد مورد بحث در ارتباطند ، چه به عنوان علل چه به عنوان معلول ها ؛ و گزاره بيان کننده ارتباطات معنادار دوباره شكلي از تبيين ها يا طرح هاي تبييني را مفروض ميدارد كه شامل نظريه هاي فراگير است؛ اين قضيه در بخش بعدي با وضوح بيشتري خواهد آمد.
3.7 در تبيين تاريخي برخي موسسات اجتماعي،  تاكيد بسيار زيادي  بر ارائة تحليل تکوين نهاد تا مرحله مورد نظر قرار داده شده است. منتقدان اين انديشه، مخالفت كرده اند كه يك توصيف محض از اين گونه، تبيين اصيلي نيست. اين استدلال ممكن است چشم انداز تقريبا متفاوتي در پرتو تأملات  پيشين به خود بگيرد: توصيفي از توسعه يك  نهاد مسلما شرح همه رويدادهايي كه به لحاظ زماني مقدم بر ]تکوين[ آن است، نيست؛ تنها آن رويدادهايي را شامل مي شود كه به نحو معناداري مرتبط به تشکيل آن نهادند. و اينكه آيا يك رويداد، بنحو معنادار مرتبط به تکوين و تشکيل است مسأله ارزشداوري مورخ نيست ، بلكه پرسشي عيني ست  منوط به آنچه  تحليل علي ظهور آن نهاد  ميتوانش خواند.7 حال ميتوان گفت ، تجزيه و تحليل علي يك رويداد مشتمل بر ارائه يك تبيين براي آن مي باشد، و از آنجايي كه اين مستلزم ارجاع به نظريه هاي کلي است، اين امر در مورد پيش فرض هاي راجع به يک ارتباط معنادار و نتيجتاً تحليل جامع از تکوين تاريخي يک نهاد نيز صادق است.
4.7 بطور مشابه، كاربرد مفاهيم تعيين كنندگيdetermination  و وابستگي dependence در علوم تجربي از جمله تاريخ، مستلزم ارجاع به قوانين کلي مي باشد.8  به اين ترتيب بطور مثال، ممكن است، به موجب قانون بويل، ما بگوييم كه فشار گاز بستگي به درجه حرارت و حجم آن دارد، يا اينكه درجه حرارت و حجم، فشار را تعيين مي كند. اما تا وقتي فقط قوانين نهفته صراحتاً بيان نشود ، ادعاي ارتباط "وابستگي" يا "تعيين" بين اندازه هاي خاص يا مقادير ويژگي ها در بهترين حالت مشتمل بر اينست كه   آنها با قوانين تجربي نا مشخصي مرتبط هستند؛ و اين در حقيقت ادعاي ضعيفتري است : بطور مثال اگر ما فقط بدانيم  كه برخي قوانين تجربي دو واحد اندازه گيري را مرتبط مي كند (مثل پهنا و درجه حرارت نوار فلزي)، ما حتي نمي توانيم مطمئن باشيم كه تغيير يكي از اين دو، با تغيير ديگري همراه خواهد بود (زيرا اين قانون ممكن است همان مقدار متغير وابسته را  با مقدارهاي هاي متفاوت ديگر مرتبط كند)، بلکه صرفاً ميتوانيم مطمئن باشيم که  بإزاي هر مقدار مشخصي از يکي از متغيرها  همواره يک و فقط يک مقدار از متغير ديگر همراه خواهد بود ؛ و اين مسلما بسيار ضعيفتر از آن است كه اكثر نويسندگان، وقتي در مورد تعيين يا وابستگي در تجزيه وتحليل تاريخي  حرف مي زنند ،  قصد ادعاي آنرا دارند.  بنابراين اين ادعاي فراگير كه شرايط اقتصادي (يا جغرافيا يا هر نوع ديگري)، توسعه و تغيير  همه جنبه هاي جامعه بشري را تعيين مي كند ، تنها تا زماني داراي ارزش تبييني است كه بتواند بوسيلة قوانين واضحي اثبات شود که بطور مشخص بيان مي كنند فلان تغييرات در وضعيت اقتصادي (جغرافيايي و...) همواره دقيقاً با چه تبعاتي در حوزه فرهنگ بشري همراه خواهند بود. تنها برقراري قوانين استوار مي تواند نظريه هاي کلي را با محتواي علمي پر كند، آنرا قابل پاسخگويي به آزمايشات تجربي نمايد، و به آن كاركردي توضيحي دهد. بوضوح بنظر ميرسد که بسط و گسترش چنين قوانيني، با حداکثر دقت ممکن همان جهتي ست که  پيشرفت در فهم و تبيين علمي را بايد در آن جست.
8. ملاحظاتي كه در اين مقاله بسط داده شده  در خصوص مسأله  قوانين اختصاصاً تاريخي موضعي تماماً  بيطرفانه دارد: نه   متضمن راه خاصي  براي مجزا كردن قوانين تاريخي از اجتماعي و ساير قوانين هستند، نه مشتمل بر تأييد و يا انکار اين فرضيه هستند که  ممکن ست قوانيني تجربي يافته شوند  که  در معنايي خاص تاريخي باشند  و يا بوسيله شواهد تجربي تأييد شوند اما اين قابل ذكر است كه آن نظريه هاي فراگيريكه تاريخدان ها   در  ارائه ي تبيين ها، پيشبيني ها، تفاسير، احكام مربوط و غيره صريحا يا بطور ضمني به آنها اشاره مي كنند ، تا آنجا كه صرفاً تعميم ها يي پيشاتجربي از تجربه هاي روزمرة نيستند، خود از عرصه هاي مختلف تحقيق علمي گرفته شده  اند.
بسياري از نظريه هاي فراگير نهفته در تبيين تاريخي، بطور مثال،  بعنوان قوانين روانشناختي، اقتصادي، اجتماعي و بعضا تاريخي دسته بندي مي شوند؛ بعلاوه، تحقيق تاريخي غالبا به قوانين کلي كه در فيزيك، شيمي و زيست شناسي پايه ريزي شده، بايد متوسل شود. به اين ترتيب بطور مثال، تبيين علل شکست  يك ارتش با اشاره به فقدان غذا، شرايط جوي بد، بيماري، و امثال آن،  معمولا بطور ضمني- بر مبناي فرض چنين قوانيني است. كاربرد حلقه هاي درخت در تعيين تاريخ رويدادها مبتني بر كاربرد قواعد خاص بيولوژيكي است. روش هاي مختلف آزمايش صحت مدارك، نقاشي ها، سكه ها و غيره از تئوري هاي فيزيكي و شيميايي استفاده مي كند.
اين دو مثال آخر نكته ديگري را نشان مي دهد كه ذکر آن در اين متن مناسب است: حتي اگر يك تاريخدان بخواهد كه تحقيقش را محدود به تفسيري ناب از گذشته كند، بدون اينكه هيچ كوششي در ارائه تبيين، و ارائه گزاره هايي درباره ي ارتباط و تعيين كنندگي و غيره داشته باشد، او بايد دائما قوانين کلي را بكار ببرد. زيرا موضوع اين مطالعه گذشته خواهد بود- که همواره از دسترس او جهت يک آزمايش مستقيم خارج است او بايد دانشش را بر اساس روش هاي غير مستقيم پايه ريزي كند: با كاربرد نظريه هاي فراگير كه داده هاي كنوني اش را با رويدادهاي گذشته مرتبط مي كند. از اهميت اين واقعيت کاسته شده بخاطر اينکه برخي قانونمندي هاي مورد بحث بقدري آشنا هستند که  اصلاً ارزش گفتن را نمي يابند و تا حدي هم بخاطر عادت  تحويل فرضيه هاي متعدد و نظريه هايي که  بکار ايجاد دانش درباره گذشته  مي آيند به دانش هاي کمکي جانبي تاريخ  ]اين اتفاق روي داده است[. كاملا محتمل است كه برخي از تاريخدان ها كه تمايل به کم اهميت جلوه دادن (اگر نگوييم بي اهميت جلوه دادن)قوانين کلي براي تاريخ دارند   با اين احساس برانگيخته شوند كه فقط قوانين تاريخي اصيل مورد توجه تاريخ است. اما وقتي اين نکته دريافته شود که  کشف  قوانين تاريخي)در معنايي خاص از اين مفهوم بسيار مبهم) تاريخ را به لحاظ  روش شناختي خودمختار و مستقل  از ساير شاخه هاي تحقيق علمي نخواهد کرد آنگاه دريافته خواهد شد که مسأله وجود قوانين تاريخي ميرود که بخشي از اهميتش را از دست بدهد. اشاراتي كه در اين بخش شد، تصاوير خاصي از دو اصل فراگيرتر تئوري علم هستند: اول، جدايي توصيف ناب و تعميم فرضي و نظريه سازي در علوم تجربي غير ضروري و بي دليل است؛ در تکوين و استقرار دانش تجربي اين دو، به طرز جدايي ناپذيري به يكديگر پيوسته اند. و دوم اينكه، به طور مشابهي غير ضروري و بيهوده است كه سعي كنيم بين عرصه هاي مختلف پژوهش علمي ، و توسعه مستقل هريک از علوم مرز قاطع و روشني رسم کنيم. در تحقيق تاريخي ضرورت استفاده گسترده از نظريه هاي فراگيري که اکثرشان از حوزه هايي مي آيند که سنتاً از تاريخ متمايز دانسته شده اند، صرفاً يکي ديگر از جوانب آنچيزيست که ميتواند وحدت  روش شناختي علم تجربي خوانده شود.از نظريه هاي فراگيري استفاده ي گسترده شود كه اكثريت آنها از عرصه هاي سنتي تحقيق كه متمايز از تاريخ است نشات مي گيرد. و اين يكي از جنبه هاي آن چيزي است كه وحدت روية علوم تجربي ناميده مي شود.
 * استاديار دانشگاه پيام نور
 منبع
. FUNCTION OF GENERAL LAWS IN HISTORY. Carl G. Hempel. The Journal of Philosophy
براي درك بيشتر اين مقاله مي توانيد مراجعه كنيد به:
 مقاله تبيين در علم و تاريخ كارل گوستاو همپل  ترجمه سيد مهدي اسفيد واجاني ماهنامه علمي تخصصي  اطلاعات حكمت و معرفت شماره 11 فلسفه علوم طبيعي همپل ترجمه حسين معصومي همداني تهران مركز نشر دانشگاهي 1369
پي نوشتها
1. موريس مندل بوم Maurice Mandelbaum در تجزيه و تحليل روشنش از علت و معلول در تاريخ the Problem of Historical Knowledge, New York, 1938, Chs. 7, 8) معتقد است تفاوتي ميان تجزيه و تحليل علي و معلولي يک پديده از يک سو و صورتبندي قوانين عملي حاکم بر آن پديده به معنايي که فوقا رفت، از سوي ديگر، وجود دارد. اواستدلال مي كند كه قوانين علمي تنها مي تواند برپايه تجزيه و تحليل علي فرمول بندي  شود. اما آنها جايگزيني براي  تبيينهاي علي كامل نيستند.به دلايلي که فوقا رفت اين تمايز قابل توجيه نيست: هرتبيين علي، تبييني توسط قوانين علمي است. زيرا از هيچ  طريق ديگري جز ارجاع به قوانين تجربي نمي توان ادعاي ارتباط علي بين حوادث خاص را بطور علمي اثبات كرد.
2. Donald W. McConnell, Economic Behavior; New York, 1939; pp. 894- 895.
3. آنچه  بطور گمراه كننده اي تبيين با استفاده از يک مفهوم خاص نام گرفته (در علوم تجربي) تبييني ست  بر مبناي نظريه فراگيري که آن مفهوم را در بر ميگيرد. تبيين هايي كه دربرگيرنده مفاهيمي بدون كاركرد در نظريه هاي تجربي قابل آزمايش هستند –از قبيل نيروي حيات بخش در زيست شناسي ،سرنوشت تاريخي نسل  ونژاد يا خود اشكاري عقل مطلق در تاريخ–صرفا استعاره هايي بدون محتواي شناختي اند.
4. probability hypotheses
5. زيلسل E. Zilsel در مقاله اي بحث برانگيز تحت عنوان  فيزيك و مشكلات قوانين تاريخي – اجتماعي (Philosophy of Science, Vol. 8, 1941, pp. 567- 579)  توصيه مي كند كه تمام قوانين خاص تاريخي داراي ماهيت آماري مشابه با قوانين كلان در فيزيك هستند.در عين حال اشارات بالا منحصر به قوانين تاريخي خاص نيست چرا که تبيين در تاريخ  تا حد زيادي بر ميناي  قوانين غير تاريخي است.(رجوع شود به بخش 8 اين مقاله)  //  6. براي نقدي از اين دست از احتمال، بطور مثال, Zilsel, I.c., pp. 577-578, and sections 7 and 8 و از همان نويسنده مشكلات طبابت تجربي در International Encyclopedia of Unified Science, Vol. II, 8.  //  7. جزئيات و تفسير كامل اين موضوع را در كتاب مندل بوم ببينيد. M. Mandelbaum's book; l.c., Chs. 6-8.  //  8. به نظر مندل بوم تاريخ در مقايسه با علوم مادي،عبارت از: صورتبندي قوانيني كه  موقعيت خاص مورد نظر نمونه اي از آن است نيست، بلكه مشتمل بر توصيف رويدادها در روابط تعيين كننده واقعيشان با يكديگرمي باشد؛در ديدن رويدادها به عنوان محصولات و ]همچنين[عوامل تغيير (l.c., pp. 13-14).. اين اساسا نظري است كه آسيب پذيري اش توسط هيوم مورداشاره قرار گرفته است؛ همان باوري كه مطابق با آن آزمايش دقيق تنها دو رويداد خاص، بدون هيچ اشاره اي به حالت هاي مشابه  و به قواعد عمومي، مي تواند نشان دهد كه يكي از رويدادها، رويداد ديگر را تعيين يا ايجاد مي كند. اين نظريه نه فقط در تعارض بامفهوم علمي جبر عليست كه بطور واضحي بر مبناي مفهوم قانون کلي مي باشد، بلكه حتي از ارائه هر نوع  ضابطه عيني كه نشانه رابطه عليت يا تعيين مورد نظرست ناتوان مي باشد. به اين ترتيب،  صحبت كردن ازعليت و تعين تجربي بدون ارجاع به قوانين کلي به منزله بكار بردن استعاراتي ست بدون هرگونه محتواي شناختي.

 

 

درخشش‌ها و تيرگي‌ها

PDF چاپ نامه الکترونیک

درخشش‌ها و تيرگي‌ها

نگاهي به زندگي و شعر محمدعلي افراشته(2)
سيد مسعود رضوي

 

 

بازخواني

پيش از شروع اين بازخواني لازم است ضمن عذرخواهي بگويم كه بيت اول مقاله از آنِ صائب تبريزي است كه به اشتباه به نام افراشته آمده بود.
دربارة افراشته، هنوز تحقيق دقيق و كاملي صورت نگرفته و طبعاً داوري قاطعي نيز نمي توان ابراز داشت، معهذا ما براساس منابع موجود به طرح نكاتي مي پردازيم. در ادامة اين بحث نقل قولي از دكتر عباس توفيق آورديم كه دنبالة آن چنين است:
«به عنوان مثال در شعر «مالياتي» خود، يك كاسب خداشناس، محل دكان‌اش، نحوة بازكردن درِ دكان‌اش، لعن و دعا و آرزوهايش را با چند بيت كوتاه، عين يك صحنة تئاتر با استادي يك نويسنده و همزمان: با استادي يك كارگردان چيره‌دست، توصيف مي‌كرد. به جاي اين كه بگويد «مأمور ادارة ماليات مزاحمش شد»، مي‌گفت:
سبز شده، ديد يكي «كيف دار»!          پونه‌صفت، بر درِ سوراخِ مار!
او با يك كلمة «كيف‌دار» تمام مشخصات و حتي شكل و شمايل يك مأمور مزاحم ادارة ماليات و كيف زهوار در رفتة زير بغلش را به ذهن شما مي‌آورد و گاه آن چنان روان و سهل و ساده شعر مي‌گفت كه شما از رواني شديد آن خنده‌تان مي‌گرفت... «فابل»‌هاي منظومي كه افراشته ساخت نيز در تاريخ ادبيات فارسي براي هميشه زنده خواهد ماند».21
نصرت‌اله نوح بر اين باور است كه: «دربارة افراشته، پس از كودتاي 28 مرداد، توطئة سكوت اجرا شد و بردن نام او در مطبوعات، حتي در مقالات، جرم شناخته مي‌شد و به همين جهت نسل جوان امروز تا پيش از انقلاب، كمتر نام افراشته را شنيده بود و به شيوة كار او آشنايي داشت. اوراق فرسودة روزنامة چلنگر، كه كارنامة سياسي و ادبي اين شاعر انقلابي و بيداري مردم ايران است، نشان‌دهندة تلاش اين انسان آزاده در راه رهايي و بيداري مردم ايران است.»22
نوح در مقاله ديگري دربارة انتخاب نام چلنگر، نوشته است: «انتخاب نام چلنگر نيز به عنوان روزنامه، داستاني دارد كه افراشته بارها آن را براي دوستان و اطرافيان خود تعريف كرده است. اين نام را روان شاد صادق هدايت، نويسندة بزرگ ايران به افراشته پيشنهاد كرده بود و او نيز آن را پذيرفته بود. چلنگر در اندك مدتي تا دورافتاده‌ترين روستاها نفوذ كرد و شعر و مطالب آن دست به دست و دهن به دهن مي‌گشت...»23
گفتيم كه افراشته پس از كودتاي 28 مرداد 1332، به بلغارستان گريخت. او در بلغارستان، غربت‌زده و غم‌گرفته بود. مهم‌ترين كارش قبل از ترك وطن، همان انتشار سه سالة چلنگر بود كه ديگر تكرار نشد. در غربت، «پيش از فراگيري زبان بلغاري، با طنزنويسي بلغاري، به نام «ديمتر بلاگوئف»، كه تركي مي‌دانست، دوست شده بود و اشعار و مقالات خود را به زبان تركي به او مي‌داد و او آنها را به بلغاري برمي‌گرداند. از 1336 ش، آثار خود را به زبان بلغاري مي‌نوشت و با هفته‌نامة استرشل (= زنبور قرمز) همكاري داشت. سرانجام، در نوزدهم ارديبهشت 1338 ش، در 51 سالگي، بر اثر سكته در صوفيه درگذشت...»24
در واپسين سال‌هاي عمر افراشته در بلغارستان، مجموعه داستان‌هايي به زبان بلغاري با عنوان «دماغ شاه» از وي منتشر شد. از افراشته آثاري در دست است و آثاري هم دربارة وي يا منتخباتي از آثار او تأليف و تدوين شده است. از جمله: مجموعه اشعار به نام «آي‌گفتي» (1324ش)، مجموعه قصة «مكتب نو» (1331 ش ـ شامل داستان‌هايي از افراشته و محمدامين محمدي)، «كمدي اخوي‌زاده»، «چهل داستان»، «نمايشنامه‌ها»، «تعزيه‌ها» و «سفرنامه‌ها» (طنز) به كوشش نصرت‌‌اله نوح (1360 ش)، «مجموعه آثار محمدعلي افراشته، شاعر توده‌اي»، به كوشش نوح (1385 ش)، «برگزيدة اشعار فارسي و گيلكي افراشته» و «شعرهاي گيلكي افراشته»، گردآوري و برگردان به فارسي؛ به كوشش محمود پايندة لنگرودي (1374 ش)، «منتخبات آثار افراشته»، «مفت خور الاعيان» و «سي داستان طنز»، مجموعه روزنامه «چلنگر»، «برگزيده اشعار» (1375ش) و...25
دربارة دلبستگي و وابستگي افراشته به حزب توده، سخنان زيادي گفته شده، اما بي‌شك او از هواداران فعال حزب توده بود و در جلسه‌هاي حزبي هم حضور داشت. محمود طلوعي در خاطره‌هايش مي‌نويسد: «با محمدعلي افراشته نخستين بار در اجتماعات هفتگي حزب توده كه روزهاي جمعه در كلوب حزب در خيابان فردوسي تشكيل مي‌شد آشنا شدم. افراشته تقريباً هر هفته با لهجة شيرين رشتي خود شعري در اجتماعات حزبي مي‌خواند كه غالباً به مسايل سياسي روز ارتباط داشت. به طور مثال به خاطر مي‌آورم كه در زمان نخست‌‌وزيري هژير، شعري خطاب به او مي‌خواند و هنگام قرائت يك بيت آن يك اسكناس دو توماني را كه تصوير رضاشاه و امضاي هژير به عنوان خزانه‌دار كل زير آن بود، در دست گرفته و با اشاره به امضا و تصوير روي اسكناس مي‌گفت:
مگر اين خط و امضاي شما نيست؟       مگر اين قُلدر، آقاي شما نيست؟
افراشته پس از انحلال حزب توده در سال 1327 مدتي خاموش بود تا اين كه در دوران حكومت مصدق با انتشار روزنامة «چلنگر» دوباره وارد ميدان شد... افراشته بعد از كودتاي 28 مرداد مدتي متواري بود تا اين كه در سال 1333 از ايران خارج شد و سال‌هاي پاياني عمر خود را در صوفيه پايتخت بلغارستان به سر آورد و در ارديبهشت 1338 در سن 51 سالگي در صوفيه درگذشت. به طوري كه از يكي از نزديكان او شنيدم در سال‌هاي آخر عمر زندگي سختي داشت. افراشته در اواخر عمر در بستر بيماري شعري به نام «دق‌نامه» سروده است كه فكر نمي‌كنم تا به حال در جايي چاپ شده باشد. قسمتي از اين شعر كه از روي نسخة خطي آن نقل مي‌كنم به شرح زير است:
مُردم من و شد ساخته بسيار حكايات
تعبير فراوان شد و اقوال و روايات
گفتند پس از دربدري تو ولايات
سير آمدم از غربت و از دوري ميهن
اين بود كه دق مرگ شدم من
***
اما رفقا، مرگِ من اين طور نبوده
غربت اثري هيچ به حالم ننموده
شد قاتل من رهبري خائن توده
ديدم كه پايِ كه هدر شد هنرِ من
اين بود كه دق مرگ شدم من
***
حزبي كه سرانش همه گشتند فراري
اين توده رها كرده، خودش شد متواري
آن عفو طلب كرد به صد خفّت و خواري
رفت از صفِ مردم به صفِ لشگرِ دشمن
اين بود كه دق مرگ شدم من
***
حزبي كه مرامش همه دنباله‌روي بود
هر كار كه مي‌كرد، به امرِ ابوي بود
امرِ ابوي، همچو حديث نبوي بود
يا آية قرآن، زلب خالقِ ذوالمّن
اين بود كه دق مرگ شدم من
***
از قول من امروز به احباب بگوييد
جانِ ابوي دست از اين حزب بشوييد
بهبودي و اصلاح ز يك مرده مجوئيد
بيهوده بر اين مرده بسي چوب زدم من
اين بود كه دق مرگ شدم من...»26
باري، افراشته در واپسين سال‌ها- و شايد روزها- ي عمر خويش، به نقد خويش مي‌پردازد و اگر گروهي جدايي او از توفيق و راه‌اندازي چلنگر را استقلال و انقلابي در حيات افراشته قلمداد مي‌كنند، به گمان ما، آغازي بر پژمردگي و اتلاف عمر و وقت اين شاعر با ذوق و نابودي نبوغش در پرتو شعارها و جدل‌هاي حزبي و سپس نوستالژي تبعيد و پوسيدگي در زندان صوفيه كه همه مردمانش اسير اربابان كرملين بودند. حال آن كه شاعران اجتماعي و حتي سياسي منتقد در توفيق و برخي نشريات مستقل ديگر،‌ پس از عبور از التهابات بعد از كودتاي 28 مرداد1332، به خلق آثار فراوان و ارزشمندي در عرصه‌هاي طنز انتقادي و اجتماعي روي آوردند. برخي از آنها، پس از دوره سوم توفيق، در نشريات و روزنامه‌هاي ديگر كار كردند و حتي در سال‌هاي پس از انقلاب نيز در گل آقا به طنز آفريني پرداختند. به رغم اين مسائل، داوري درباره كيفيت و اعتبار اشعار و ميراث ادبي افراشته را مي‌توان از گرايشات و حتي خطاهاي حزبي وي جدا كرد. مقالة درخشان استاد شفيعي كدكني درباره افراشته، مقاله فنّي منتقدانه و منصفانه‌اي در اين باره است:27
«... محمدعلي افراشته را بايد هنرمندي بزرگ به شمار آورد كه مي‌تواند لحظه‌هايي از زندگي را، به گونه‌اي پيش روي‌ ما بياورد و دربارة آن سخن بگويد، كه عواطف ما را زير چتر هنر خويش قرار دهد. افراشته ادامه ايرج است. ايرج، اشراف‌زاده بود و محصول فضاي فرهنگي مشروطيت، اما افراشته كارگر و زحمت‌كشي در دوره جنگ جهاني دوم و دنباله‌هاي آن بود. آنچه افراشته از ايرج گرفته، زبان شعر است و آنچه بر آن افزوده، نگاه بيشتر به اعماق زندگي محرومان است. حق اين است كه بگوييم افراشته در حوزة زبان هم، چيزي بر ميراث ايرج افزوده است...»
«با همه شباهت‌هايي كه شعر افراشته به شعر ايرج دارد، بايد او را  خلف‌الصدق شعر همشهري‌اش سيداشرف بدانيم؛ با همان مقاصد و همان اهداف و با همان قالب‌ها و اساليب بيان...»
دكتر شفيعي، مقايسه‌اي هم ميان افراشته و برخي شعراي توفيق دارد و مي‌نويسد: « به هنگام نوجواني و كودكي ما، افراشته نفوذي شگفت‌آور در عرصه شعر طنز داشت و در كنار او صدها شاعر ديگر هم بودند كه در آن حال و هواها شعر مي‌سرودند. اما پس از گذشت افزون بر چهل سال، تحولات اجتماعي و فرهنگيِ حاصل شده در اين مدت، تمامي آن گويندگان و آثارشان را، تقريباً به فراموشي سپرده است و اگر هم به سراغ كارهاي آنها برويد جز در كارهاي «حكيم‌سوري» (تقي مستشار اعظم تفرشي) و «اَجنّه»( غلامرضا روحاني) كه هر دو در نسل قبل از افراشته قرار مي‌گيرند چيزي كه به شما لذت هنري بدهد، كمتر مي‌بينيد. شعرهاي حكيم سوري، نوعي تفنن لطيف است و گاه‌گاه هنوز لبخندي بر ليان ما مي‌آورد و سخنان طنزآميز روحاني، كه تيشه را بر شاخه‌هاي بالاي درخت فساد مي‌زند، هنوز خواندني است و با احتياط مي‌توانم بگويم ماندني، اما در شعر افراشته به نظر من، لطفي و امتيازي هست كه گذشته از پرداختنش به اعماق جامعه و تيشه‌زدن به ريشه‌هاي درخت فساد، ساختن «تيپ‌»‌هايي است كه اين تيپ‌ها همواره در تاريخ زنده‌اند...
راز موفقيت اغلب شاهكارهاي شعري افراشته، نوعي آفريدن تيپ است از «شغال محكوم» تا «برف اغنيا و فقرا» تا «عريضه» و شعر «پالتوي من» كه پارودي يكي از شعرهاي معروف نظامي گنجوي است.»28
به گفته‌هاي استاد شفيعي مي‌توان مثال‌هاي ديگري نيز افزود كه بيانگر تيپ‌سازي‌هاي استادانه افراشته است. از جمله بازاريان، پاسبان‌ها، دهاقين و كارگران، كه اغلب براساس شعارها و جهت گيري‌هاي حزب توده چنين تيپ‌هايي- دهقاني و كارگري- خلق مي‌شد. اما يك خصوصيت ديگر افراشته، اظهار نظرهايش درباره ماهيت شعر و شعرا و نوآوري در شعر. بدون شك او خود را از بسياري قيود شعر سنتي‌رهايي بخشيده بود. اما صورت‌هاي كلاسيك شعر فارسي- وزن‌ها و قافيه و رديف‌هاي سنتي- در تمام آثار منظوم وي ديده مي‌شود.
شعر افراشته در ساخت و صورت، تفاوتي با قدما ندارد، اما در مضمون و موضوع و ايماژها و تكنيك‌هاي بياني- نظير گفتگوهاي زنده ميان تيپ‌ها و شخصيت‌ها- كاملاً تازه و معاصر است. ضمن اين كه از زبان رسمي و سنتي قصيده و غزل فاصله گرفته و زبان عامه وجه قالب اصطلاحات و تعبيرات و حتي كنايات و ناسزاهايي است كه گاهي در شعرش مي‌آورد. كنايه او به  «انوري و عسجدي» در كنگره نويسندگان ايران نيز مبين همين امر است. افراشته، آنچنان به زبان عامه عشق مي‌ورزيد كه بخش عظيمي از هنر شاعري خود را مصروف شعرهاي محلّي به زبان گيلكي كرد. اين شاعر رشتي29 را مي‌بايد يكي از حافظان فرهنگ عامه قلمداد كرد. حتي روزنامة چلنگر نيز «مشحون از گفتارهاي سياسي و انتقادي منظوم و فولكلورهاي اقوام مختلف كشور بود.»30
در شعرهاي افراشته، نوعي نقد الشعر و گرايش به بيان ديدگاه‌هاي خاص او دربارة ماهيت و غرض شعر، مسئلة نو و معاصر بودن و اعتبار شاعر و امثال اين مسائل ديده مي‌شود. با اين حال وي هيچ گاه به شعر نيمايي و نو نزديك نشد و آزمون قابل توجهي هم در اين عرصه ارائه نكرد. در شعر «ناصح الشعرا» - كه يكي ديگر از تيپ‌سازي‌هاي او بود – به نقد گروهي از شعرا مي‌پردازد. «افراشته، شعر «ناصح الشعرا» را براي ريشخند آن گروه از شاعران ساخته كه عمري را در ساختن غزل‌ها و قصيده‌هاي بي محتوا و تكراري سپري كرده‌اند و از سر سيري در فراق يارِ نداشتة خود، آه و ناله كشيده‌اند. گويا پس از انتشار نخستين شمارة روزنامة چلنگر، استاد محمد علي ناصح به ديدن افراشته رفته و با او در مورد سبك و روش روزنامه بحث و گفتگويي داشته است.
استاد ناصح در قبول و پذيرش شعر خيلي سخت‌گير بود و عقيده داشت كه شاعر بايد در ادبيات عرب تسلط داشته باشدو شعر را به قدرت كلام انوري ابيوردي بسازد. افراشته در شمارة دوم روزنامة چلنگر، شعر «ناصح الشعرا» را با اين مقدمه كوتاه چاپ كرده بود:
«ديشب آقاي ناصح الشعراء كه پيرو مكتب «هنر براي هنر» هستند به بنده اداره تشريف آوردند و بين ما مذاكرات حضوري و محرمانه‌اي رد و بدل شد، چون شما خوانندگان بيگانه نيستيد، از شما پنهان نمي‌كنم. اينك عين نصحيت  ناصح الشعراء»31:
افراشته من معتقدم شعر نسازي
حيف از ادبيات كه شد مسخره بازي
يك رشته اراجيف و اباطيل زننده
يك سلسله لاطائل مسموم‌كننده
مي شعري و مي چاپي و مي خواني و انگار
در نيمة دي ماه، يخي آمده بازار!
گويند گرت «شاعرِ مردم» عجبي نيست
در خلق، كسي عامل شعر و ادبي نيست
تأسيس، رَوي، نايره، داني؟ كه نه والله
سطري عربي تاني خواني؟ نه والله
شعرت همه عريان ز «مراعات نظير» است
نان گويي و افسوس كه بي ذكر پنير است
جايي سخن از راه، چرا چاه نباشد؟
آنجا كه گدا هست، چرا شاه نباشد؟
برنقصِ سوادِ تو، همين يك كلمه بس
يك مصرع با سين و يكي ثايِ مثلث!
از وزن نگو، عين ترازوي سرك‌دار
ميزان نشود جز به پوان – ويرگول، بسيار
شعري كه بود در عظمت كوه دماوند
شعري كه بود مهبط الهامِ خداوند
شايستة تعريف گل و فصل بهار است
وقفِ ابدِ ساق و سر و سينة يار است
آن هم به همان سبك ابيورديِ مرحوم
بي‌دخل و تصرف، به همان مهر و همان موم
ما شاعر شهريم، مجّرد زعلايق
مردِ هنري را چه به اوضاعِ خلايق؟
نان نيست؟ نباشد، كه سرِ يار سلامت
بيكاري و فقر است؟ كه دلدار سلامت
ما را چه آجان آمده با موجر منزل؟
ما كشتة عشقيم، به صد دل، نه به يك دل
دنياي دَني را همه گر آب بگيرد
ما اهلِ دلان را همگي خواب بگيرد
امروز اگر خلق به ما لطف ندارند
روزي به سر مقبره‌مان گل بگذارند
زيرا كه، از آنجا كه خلايق همه مست‌اند
اين مردمِ نادان همه‌شان مرده پرست‌اند
اين مدعيان در طلبش بي‌خبرانند
.......................................................
اين اشعار، تاحدي بيانگر نظرات افراشته در باب شعر است. طنزي كه بر اساس تيپ‌هاي دائمي شعر و شاعري شكل گرفته و به فرمودة استاد شفيعي كدكني: «از قبيل مكالمة «ناصح الشعراء» با «افراشته» در باب «حقيقتِ شعر» و «زبان شعر» و «هدف شعر» كه اين چنين مكالمه‌اي عملاً همواره در تاريخ وجود دارد. گيرم هيچ گاه ثبت نشود يا در همة ادوار فرهنگ بشر امري عام البلوي نباشد؛ اما هميشه اين مكالمة معنوي در جريان است و عده‌اي شعرهاي «مردة اتو كشيده» را بر «شعرهاي زندة برهنه» ترجيح مي‌دهند...»32
دربارة افراشته و شعر او نظرات زيادي ابراز نشده است. برخي او را عامل و مبلغّي سياسي خوانده‌اند كه در دوره‌اي خاصي از تاريخ ايران ظهور و افول كرد و شعرهايش اثر و ژرفايي نداشت.33 اندكي از دوستان و همه مسلكانش وي را ستوده و شعرش را در خدمت خلق و محرومان، و رسواگر استبداد و ستم و بهره‌كشي دانسته‌اند. استاد دكتر محمد ابراهيم باستاني پاريزي، مورخ شيرين قلم كه خود شاعري طنزپرداز و از طنز سرايان روزنامه توفيق بوده، افراشته را از بزرگترين شاعران طنز سراي ايران مي‌داند كه شعرش مثل شيشه، هم زلال و هم برّان بود.34 دربارة نقش افراشته در پيدايش مكتب طنز توفيق، در جاي ديگري به تفصيل سخن گفته و منابع و مآخذ دقيق و متعددي ذكر كرده ام. در اينجا تنها يك نكته بايد مورد اشاره قرار گيرد كه گرايش آن نشريه به طنز و تمركز بر اين مسئله، تاحّدي تحت تاثير اصرار و توجيهات افراشته بوده و او نقش بي بديعي در اين عرصه داشته است.در وراي اين ديدگاه‌ها، پايان اين مقاله را نيز، همچون آغاز آن، به داوري اديبانة دكتر محمدرضا شفيعي كدكني مي‌آرايم كه هم آموزنده و نكته سنجانه است و هم متكي به دانش و بينشي نقادانه و عميق: «... هيچ ديوان ديگري را نمي‌توان جانشين ديوان افراشته كرد. زبان پارسي هميشه به شاعري مانند افراشته نيازمند است. گيرم اين نياز، نياز هرروزه‌اي كه به ديوان حافظ و خيام دارد نباشد؛ به راستي كدام يك از معاصران، هميشه مورد نياز ما مي‌توانند باشند؟»35

پي نوشتها
21ـ نشرية دفتر هنر، ويژة توفيق، چاپ امريكا، همان، صفحات 3 ـ 2992  //  22ـ بررسي طنز در ادبيات و مطبوعات فارسي، نصرت‌اله نوح، انتشارات كاوه، سن‌خوزه ـ امريكا، 1995 م، ص 171.  //  23ـ شعر افراشته: دردنامه نفرين‌شدگان زمين، نصرت‌الله نوح، همان، ص 173.  //  24ـ دانشنامه زبان و ادب فارسي، همان، ص 478  //  25ـ دانشنامه زبان و ادب فارسي، همان، صفحات 478 و 479   //  26- چهره‌ها و يادها: خاطراتي از گذشته...، محمود طلوعي، نشر علم1381، ص231  //  27-فصلي از كتاب: با چراغ و آينه، همان، صفحات 466 تا 471  //  28- با چراغ وآينه، همان، صفحات 468 تا 470   //  29- نام او در فرهنگ اثر آفرينان، طبع انجمن آثار و مفاخر فرهنگي 1384، جلد اول، ص 271، «محمدعلي افراشته رشتي» ثبت شده است.  //  30- اثر آفرينان، همان، ص 271.  //  31- بررسي طنز در ادبيات و مطبوعات فارسي، همان، ص 171.  //  32- با چراغ و آينه، همان، ص 469.  //  33- شعر سياسي در دورة پهلوي، چراغعلي سالكي، ضميمه ادبيات و انقلاب اسلامي، بهمن 1372، ص 19.  //  34- از مكالمة شفاهي با استاد در كتابخانه دائرة المعارف بزرگ اسلامي، خرداد 1391.  //  35- با چراغ و آينه، همان، ص 470.

 

 

دايرة المعارف قرآن

PDF چاپ نامه الکترونیک

دايرة المعارف قرآن

گفت گوو  با حسين خندق آبادي
منيره پنج تني


دائرة المعارف قرآن در پنج جلد مشتمل بر قريب هفتصد مدخل به زبان انگليسي از سال 2001 الي 2006 ميلادي در انتشارات بريل در ليدن هلند چاپ و منتشر شده است . سر ويراستار اين مجموعه جين دمن مك اوليف، استاد دانشگاه جرج تاون آمريكا و ديگر ويراستاران اصلي آن عبارت از كلود ژيليو ، استاد دانشگاه اكس – آن – پروانس فرانسه ، ويليام گراهام، استاد دانشگاه هاروارد آمريكا ، وداد قاضي ، استاد دانشگاه شيكاگو آمريكا ، و اندرو ريپين ، استاد دانشگاه ويكتورياي كانادا هستند. دست اندرکاران اين دائرة المعارف کوشيده اند اثري نسبتا جامع در حوزه مطالعات قرآني پديد آورند. موسسه انتشارات حكمت ترجمه اين مجموعه را به منظور گسترش آشنايي محققان با جديد ترين پژوهش هاي قرآني و فراهم آوردن مبنايي براي رواج مطالعات و تحقيقات قرآني در ايران آغاز کرده و جلد نخست آن را منتشر و در اختيار علاقمندان قرار داده است. به دليل اهميت اين اثر به سراغ حسين خندق آبادي يکي از ويراستاران دائرة المعارف رفتم  تا دقيق تر به معرفي و بررسي اثر بپردازيم.
از آن جا که هدف اصلي ما در اين گفت و گو بيشتر معرفي و بررسي «دايرة المعارف قرآن» است، ابتدا براي ما بگوييد که اين اثر در چه زماني و به زباني نگاشته شده و از چند مدخل، جلد و صفحه تشکيل شده است؟
اين دايرة المعارف شش جلدي و به زبان انگليسي است که يک جلد آن شامل انواع نمايه ها مي شود. هر جلد حدود ششصد صفحه است و نماية آن بيش از هشتصد صفحه است. ناشر اين مجموعه انتشارات بريل هلند است که آثارش در زمينه اسلام شناسي شهرت دارد. دايرة المعارف قرآن در مجموع شامل حدوداً 700 مدخل کوتاه و بلند مي شود.

اين دايرة المعارف زير نظر چه کساني و در چه زماني نوشته شده و نگارش آن چند سال به طول انجاميد؟
مقدمات شکل گيري اين دايرة المعارف از سال 1993، زير نظر خانم جين دَمِن مک اوليف، سرويراستار آن، شروع شد و از سال 2001 چاپ مجلدات آن آغاز شد و در سال 2006 با چاپ مجلد ششم (نمايه) کار آن پايان يافت و بعدها نسخه الکترونيکي آن هم به بازار آمد. ويراستاران ارشد اين دايرة المعارف عبارتند از کلود ژيليو، از دانشگاه اکس  آن  پروانس (فرانسه)، ويليام گراهام، از دانشگاه هاروارد (آمريکا)، وداد قاضي، از دانشگاه شيکاگو (آمريکا) و اندرو ريپين، از دانشگاه ويکتوريا (کانادا). هيأت مشاوران آن نيز عبارتند از نصر حامد ابوزيد، از دانشگاه ليدن (هلند)، محمد ارکون، از دانشگاه سوربن (فرانسه)، گرهارد بورينگ، از دانشگاه ييل (آمريکا)، جرالد هاوتينگ، از دانشگاه لندن (انگلستان)، فرد ليمهوس، از دانشگاه گرونينگن (هلند) و آنگليکا نويورت، از دانشگاه برلين (آلمان).

اندکي درباره جين دمن مک اوليف سرويراستار اثر توضيح دهيد؟ اينکه تخصصش چيست و چه آثار ديگري در کارنامه اش دارد؟
خانم مک اوليف استاد مطالعات اسلامي در دانشگاه هاي ايموري، آتلانتا و جورجيا و دانشگاه تورنتو بود و اکنون در دانشگاه جورج تاون آمريکا مشغول تدريس است. مک اوليف تنها آمريکايي شمالي عضو کميسيون پاپي رابطه اديان با مسلمانان است. مک اوليف از جمله مترجمان تاريخ طبري به انگليسي است (بخش مربوط به بني عباس) و پيش از اين کتابي را با عنوان «محمد(ص) و عيسي» منتشر کرده است و تعليمات اين دو پيامبر را باهم مقايسه کرده است. پس از انتشار دايرة المعارف قرآن، «کتاب راهنماي قرآن» در يک جلد شامل مقالات مهمي در معرفي جنبه هاي گوناگون قرآن به ويراستاري من مک اوليف منتشر شد. همچنين وي کتاب «مسيحيان در قرآن» را منتشر کرد که تحليلي از تفاسير کلاسيک و جديد در اين موضوع ارائه مي دهد. از آخرين آثار وي ويراستاري مجموعه مقالاتي است دربارة تفاسير يهوديت، مسيحيت و اسلام در قرون وسطي.

دلايل شکل گيري و تدوين اين دايرة المعارف چه بوده است؟ به عبارت ديگر نويسندگان اصلي چه اهدافي را از نگارش اين اثر داشتند؟
همان طور که در مقدمة اين اثر آمده است، دست اندرکاران اين دايرة المعارف در پي آن بوده اند تا اثري مرجع شامل بهترين يافته هاي مطالعات قرآني قرن پديد آورند. همچنين قصد آن داشته اند که دائره المعارف قرآن به رونق پژوهشهاي فراوان قرآني در دهه هاي پيش رو کمک کند. آنان همچنين تمايل داشته اند که فضاي مطالعات قرآن را در دسترس طيف گسترده اي از محققان دانشگاهي و خوانندگان تحصيل کرده قرار دهند، به خصوص آنکه تعداد آثار مرجع قرآني به زبانهاي اروپايي بسيار اندک است و بيشتر اطلاعات قابل دسترس محدود، ناقص يا نهفته در منابعي است که دشوار مي توان به آنها اعتماد کرد. آنان همچنين مي خواستند که تحقيقاتي دقيق و آکادميک دربارة قرآن را که برخاسته از منظرها و پيش فرضهايي متنوع باشد در اين اثر بگنجانند.

اندکي برايمان درباره نويسندگان دايره المعارف، تخصص هايش بگوييد؟
شمار زيادي از صاحب نظران آکادميک با اين دايرة المعارف همکاري کرده اند و بسته به تخصصشان از يک تا بيش از پانزده مدخل از اين مجموعه را تأليف کرده اند. از جمله مي توان به ويليام برينر، جاناتان بروکوب، هربرت بوسه، فردريک دني، ريوون فايرستن، سبتستين گونتر، آنتوني جونز، گرهارد هاوتينگ، ژرژ خوري، لئه کينبرگ، مستنصر مير، هارالد موتزکي، آنگليکا نويورت، اوري روبين، اندرو ريپين، دوين استوارت، روبرتو توتولي و ديويد وينز اشاره کرد که همه از محققان آکادميک مطالعات قرآني اند. بخش نخست جلد ششم (نمايه) به معرفي نويسندگان همکار با اين دايرة المعارف همراه با نام دانشگاهي که در آن مشغول به تحقيق و تدريس اند و نام مدخلهايي که نوشته اند اختصاص دارد. از جمله نويسندگاني که ايرانيان پيش از اين با ترجمة آثاري از آنها به فارسي آشنا بوده اند عبارتند از: ماجد فخري، مايکل کوک، زابينه اشميتکه، فرانتش روزنتال، نصر حامد ابوزيد، محمد ارکون و آرزينا لالاني.
متدولوژي اين تيم براي نگارش اثر چه بوده است؟
ويراستاران از همان آغاز نگاهي هم به گذشتة مطالعات قرآني و هم به آينده داشتند و ساختار اين دايرة المعارف را بر اساس اين نگاه دوجانبه شکل دادند. يعني هم در پي آن بودند که اين اثر آينة تمام نمايي از بهترين يافته هاي قرآن پژوهي باشد و هم به رونق قرآن پژوهي در آينده ياري رساند. به همين منظور تصميم گرفتند از دايرة المعارفي متعارف با ترتيب الفبايي فراتر روند و مقاله هايي طولاني تر و جامع تر به مجموعه بيفزاييند  تا بياني فشرده از وضعيت کنوني تأملات و تحقيقات دربارة موضوعات اصلي مطالعات قرآني باشد. به نظر آنا بهترين راه براي تجليل از دستاوردهاي قرن گذشته از سويي و ميدان دادن به يافته هاي قرن حاضر ترکيب مدخلهاي متنوع دايرة المعارفي با مقاله هاي بلند است، که حاوي رئوس کلي عرصه هاي مهم پژوهشي در حوزة مطالعات قرآني اند. در عين حال، به اندازة اهميت اين رويکر گذشته نگرانه و آينده نگرانه براي تدوين دايرة المعارف قرآن، تمايلي داشتند به در دسترس قرار دادن فضاي مطالعات قرآني براي طيف گسترده اي از محققان دانشگاهي و خوانندگان تحصيل کرده. از اين رو مدخلها را بر اساس ترجمة انگليسي آنها تنظيم کردند نه بر پاية آوانگاري عربي.

نويسندگان اين اثر بيشتر مسلمان اند يا معتقدان و باورمندان به اديان ديگر؟ علت طرح پرسشم اين است که به لحاظ روش شناسي اين افراد تا چه اندازه توانسته اند اعتقادات و باورهايشان را اپوخه يا تعليق کنند؟
مبناي انتخاب نويسندگان اين مجموعه آکادميک بودن آنها بوده است. تقريباً هر مدخل به کسي سفارش داده شده است که پيش از آن در آن زمينه پژوهش منتشرشده داشته باشد. بنابراين، ملاک ديني معيار انتخاب نويسندگان نبوده است و ويراستاران کوشيده اند تا تکثر موجود در جو علمي مطالعات آکادميک اسلام شناختي را که با رشد سريع جمعيت مسلمانان در اروپا، آمريکاي شمالي و ساير مناطق جهان پربارتر شده و تقابل ناهنجار «غربي  اسلامي» را کمرنگتر کرده است در تمام صفحات اين اثر جاري سازند و انتظار دارند که اين دايرة المعارف وسيعترين طيف ممکن از تحقيقات دقيق و آکادميک درباره قرآن را عرضه کند. نويسندگان مسلماني که با اين مجموعه همکاري داشته اند عبارتند از: مستنصر مير، وائل حلاق، عبدالعزيز ساشادينا، ابوالفضل محسن ابراهيم. همچنين نويسندگان ايراني همکار با اين مجموعه عبارتند از محسن ذاکري، نويد کرماني، شهلا حائري و محمدعلي اميرمعزي.

متولي انجام اين پژوهش دانشگاه ليدن، يکي از مهم ترين مراکز اسلام شناسي در اروپا است. لطفا درباره سابقه پژوهشي اين دانشگاه توضيح دهيد و براي ما بگوييد که مهم ترين آثار دانشگاه مذکور پيش از اين اثر چه بوده است؟
دانشگاه ليدن قديمي ترين دانشگاه هلند است که از شهرت بين المللي بسياري برخوردار است. ما نام اين دانشگاه را بيشتر با تحقيقات اسلام شناختي اي که در مجموعة آثار آن منتشر شده است مي شناسيم. واقعا دشوار است که بتوان حتي مهمترين آثار آن را فهرست کرد. ناشر اين اثر انتشارات بريل است که از سالا 1683 فعال است و بيشتر بر موضوعات مربوط به علوم انساني، علوم اجتماعي، قانون بين الملل و برخي حوزه هاي علم متمرکز است و سالانه بيش از پانصد کتاب از اين انتشارات منتشر مي شود.  شايد بتوان از دايرة المعارف اسلام، به عنوان شاخص ترين و مشهورترين دايرة المعارف در اين موضوع که به زبانهاي مختلف هم ترجمه شده است اشاره کرد و نيز به دايرة المعارف زنان و فرهنگهاي اسلامي.
اين اثر چندمين دايرة المعارف قرآن است که در جهان منتشر مي شود؟
تا آنجا که مي دانيم، پيش از اين يک دايرة المعارف قرآن ديگر به ويراستاري اگوان منتشر شده بود که اهميت آکادميک ندارد و نيز پس از اين مجموعه دايرة المعارف قرآني در يک جلد به ويراستاري اليور ليمن منتشر شد (که باترجمة محمدحسين وقار در انتشارات اطلاعات منتشر شد) که بسيار مختصر و شامل مدخلهايي کوتاه است. هيچ کدام از دايرة المعارفهاي قرآني که قبل و بعد از اين مجموعه منتشر شده اند به گستردگي، دقت، عمق و روشمندي اين دايرة المعارف نيستند.

مهم ترين ويژگي هاي دايرة المعارف قرآن ليدن نسبت به آثار مشابهش چيست؟
مهمترين ويژگي آن جامعيت، آکادميک بودن و استفاده از مهمترين نويسندگان فعال در اين حوزه است.

آيا تا کنون جز به زبان انگليسي به زبان هاي ديگر هم دايرة المعارف قرآن نگاشته شده است؟
تا آنجا که خبر داريم، دايرة المعارف قرآني با ويراستاري محمدعلي اميرمعزي (که از مؤلفان همين دائره المعارف نيز هست) به زبان فرانسه در يک جلد قريب به هزارصفحه اي در 2007 منتشر شده است.

دايرة المعارف قرآن ليدن نسبت به آثار مشابهش که در ايران ترجمه و تآليف شده اند چه ويژگي هايي دارد مثلا نسبت به دايرة المعارف شش جلدي قرآن کريم؟
مهمترين ويژگيش اين است که تلاش کرده است از تمام پتانسيل مطالعات قرآني استفاده کند و اثري آکادميک در اختيار خوانندگان قرار دهد. تنوع و گستردگي متخصصاني که پيش از اين در زمينه اي که از آنان درخواست همکاري شده تحقيقات منتشرشده اي داشته اند نيز از مزيتهاي ديگر آن است. تنوع منابع به زبانهاي مهم دنيا و نيز استفاده از طيف وسيعي از تحقيقات آکادميک نيز به لطف آن افزوده است. مزيت ديگر که ممکن است در نگاه نخست به چشم نيايد، اما اهميت خاصي دارد، اين است که اين مجموعه به پايان رسيده است و شامل همة مدخلهاي الف تا ي است. بنابراين خواننده مجبور نيست که براي بررسي مدخلهاي مرتبط تا انتشار کامل اثر در انتظار بماند.

کشورهاي اسلامي تا کنون چه تلاش ها و خدماتي براي فراهم آوردن دايرة المعارف هاي قرآن داشته اند؟ آيا اين تلاش ها به نتيجه رسيده است؟ همچنين مي خواهم بدانم آيا کيفيت پژوهش آن ها در حدي بوده که به زبان هاي ديگر ترجمه شود؟
تا آنجا که اطلاع داريم اثر شاخصي در اين کشورها در قالب دايرة المعارف قرآن منتشر نشده که به زبانهاي ديگر ترجمه شود. البته بسياري از استادان برآمده از کشورهاي اسلامي هستند که در زمينه مطالعات قرآني پژوهش مي کنند و آثارشان اعتبار جهاني دارد و حتي با همين دايرة المعارف نيز همکاري کرده اند.

مدخل هاي اين اثر بر اساس چه ضوابطي انتخاب شده اند؟
مهمترين تصميم ويراستاران دربارة مدخلها اين بود که آنها را به زبان انگليسي آوردند. تصميمي که به اعتراف خود آنان هم دشوار بود و هم قابل مناقشه. در دايرة المعارف اسلام، که مدتهاست پرمراجعه ترين کتاب مرجع در اين رشته است، عناوين مدخلها به صورت عربيِ آوانگاري شده آمده اند و از آن پس قاعدة علمي همين شد. در اين نظام مدخل نويسي دقتي هست که در نظام انگليسي زبان وجود ندارد. مثلا واژة prayer معادل دقيقي در زبان عربي ندارد. «صلاه» به عبادتي رسمي اشاره دارد که مسلمانان روزي پنج بار آن را بجا مي آورند؛ «دعا» بر عبادتي کمتر رسمي و بينابيني دلالت دارد؛ «ذکر» واژه اي است که براي طيف وسيعي از اعمال صوفيان به کار مي رود؛ همچنين در عربي قديم و جديد واژه هاي مرتبط ديگري نيز کاربرد دارد. در  دايرة المعارف اسلام سه مدخل جداگانه براي اين سه واژة عربي در نظر گرفته شده است، اما زا مدخلي با عنوان prayer خبري نيست. مشکل آن نظام قديم اين است که براي محقق ناآشنا به زبان عربي يا دانشجويي که مي خواهد چيزي دربارة اين موضوع عمومي تر به دست آورد استفاده از امثال دايرة المعارف اسلاکپم دشوار خواهد بود، اما در مراجعه به دايرة المعارف قرآن چنين معضلي نخواهد بود. اين ضابطه ممکن است خوانندگان فارسي زبان آشنا با قرآن و اصطلاحات قرآني را به زحمت اندازد و باعث همپوشانيها يا احتمالا سردرگميهايي شود، اما البته کمک بسياري به غير اهل فن خواهد کرد. ضمن اينکه سعي شده است بخش مهمي از نماية اين مجموعه (جلد ششم) به اصطلاحات قرآني و مدخلهايي که به آنها پرداخته اند اختصاص داده شود تا رديابي اصطلاحات تخصصي براي اهل فن نيز ميسر گردد. ضابطة مهم ديگر به محدودة شمول اين دايرة المعارف مربوط است. قرآن به عنوان بخشي مهم از ادبيات جهان و مهمترين متن مقدس يکي از اديان بزرگ جهان متون تفسيري بسياري پديد آورده است. آثار مفسران مشهور قديم در کنار آثار معيار معاصر در قفسه هاي هر کتابخانة مناسبي در جهان اسلام يافت مي شوند. حال مسألة ويراستاران اين بوده است که اين مجموعه بايد دايرة المعارف قرآن باشد يا دايرة المعارف قرآن و حديث؟ هرچند مسلما مرز مشخصي ميان اين دو مقوله نيست و تقريباً هر مقاله اين دايرة المعارف به طور مستقيم يا غيرمستقيم بر متون تفسيري استوار است. با وجود اين، محدوديتهاي پروژه ايجاب کرده است که تمرکز بر خود قرآن باشد. از اين رو مقاله اي مستقل دربارة مفسران بزرگي چون طبري يا فخررازي در اين دايرة المعارف نمي يابيم، اما ارجاعات مکرري به آثار اين مفسران وجود دارد

گفتيد که اين دايرة المعارف مشتمل بر حدود 700 مدخل است. اين مدخل ها ذيل چند عنوان کلي قرار مي گيرند؟
مدخل ها دو دسته اند. دستة نخست، که عمدة مدخل ها را دربر مي گيرد، شامل مدخل هايي با حجم هاي متفاوت دربارة شخصيت ها، مفهوم ها، مکان ها، ارزش ها، کارها و رويدادهاي مهم است که يا در قرآن يافت مي شوند يا ارتباطي نزديک با آن دارند. مثلا مدخل «ابراهيم» به شخصيت که در متن قرآن آمده است مي پردازد و دخل «ادبيات فارسي و قرآن» از ارتباط ادبي منابع فارسي با قرآن بحث مي کند. دستة دوم شامل مقاله هايي بلند است که به بررسي موضوعات مهم در رشتة مطالعات قرآني مي پردازند. مانند مدخل «هنر و معماري» و «گاهشماري و قرآن». ويراستاران در اين مقاله ها از نويسندگان خواسته اند تا به بررسي وضعيت گذشته و حال مسألة مورد نظر بپردازند.

آيا نويسندگان در بخش مفاهيم علاوه بر پژوهش هاي معناشناسانه بر روي مفاهيم به مطالعات تحقيقي و تطبيقي هم دست زده اند؟ اگر امکان دارد براي روشن تر شدن موضوع به يک نمونه اشاره کنيد.
خير، اصولاً روشي که ويراستاران بر سر آن توافق کرده بودند به پژوهشهاي تطبيقي مجال نمي دهد، تأکيد آنها بر اين بوده که بر اطلاعات خود قرآن و تفاسير تمرکز داشته باشند و به تحقيقات انجام شده در اين زمينه اشاره کنند. بنابراين ورود به مباحث تطبيقي خارج از اصول روشي دايرة المعارف قرآن است. با اين حال البته خالي از اشاراتي به اين مباحث يا دست کم ارجاع به منابعي مرتبط با موضوع که بررسي تطبيقي هم داشته باشند نيست، از جمله مي توان به مدخل آرارات؛ اخدود؛ اديان پيش از اسلام در عربستان جنوبي؛ ارم؛ و نيز مدخلهاي مربوط به پيامبران (مانند اسحاق؛ اسماعيل، اشعياء، الياس، اليشع، ايوب). همچنين بايد به تعداد معدودي مقاله که نظر به موضوعشان نمي توانستند کاملاً به مباحث طرح شده در قرآن اکتفا کنند اشاره کرد، مانند: آموزش و ترويج قرآن و مدخلهاي مربوط به نسبت ميان ادبيات آسياي جنوبي، ترکي، فارسي و عربي و قرآن.

آيا بخش اعلام فقط شامل اسامي است که در قرآن آمده يا اسامي ديگري که مثلا به تفسير آيات يا شأن نزولشان مربوط مي شود هم آمده است؟
همانطور که در مورد روش و ضابطه هاي ويراستاران اشاره شد، تمرکز کار بر اسامي اي است که در قرآن آمده است.

مداخل علوم قرآني و تاريخ مطالعات قرآني شامل چه بخش هايي است؟
بخشهاي مربوط به علوم قرآني عبارتند از: قرآن، شريف ترين علوم؛ پيدايش و گسترش علوم قرآني؛ کتابهاي مرتبط با علوم قرآني؛ و نهايتا چکيده مباحث علوم قرآني بر مبناي الاتقان سيوطي. تاريخ مطالعات قرآني شامل دو مدخل بلند مجزا مي شود که يکي مطالعات قرآني پيش از 1800 را شامل مي شود و ديگري مطالعات قرآني پس از دورة روشنگري را. همچنين دو مدخل جداگانه به مطالعات قرآني در آسياي جنوب شرقي و مطالعات قرآني در آفريقا اختصاص يافته است.

همان طور که شما در طبقه بندي تان اشاره کرده ايد، دايرة المعارف قرآن ليدن به اديان ديگر هم پرداخته است، نويسندگان از چه منظري اديان ديگر را بررسي کرده اند و به نظر شما اين بخش براي مخاطب مسلمان از چه جهتي سودمند است؟
پرداختن به اديان ديگر فقط محدود به مواردي است که ذکري از آنها در قرآن آمده باشد. در اين بخش نيز تمرکز اصلي بر داده هاي قرآني و نيز اشاره هاي تفسيري بوده است، نه اينکه مؤلفان بخواهند براي ارائة اطلاعات دربارة آن اديان به منابع خود آنان رجوع کنند. در واقع مقصود اين بوده است که تصويري که مسلمانان از آن اديان داشته اند منعکس شود.. از جملة اين مدخلها به ، صابئين، مجوس، مسيحيت و يهوديت مي توان اشاره کرد

در اين اثر به کداميک از فرق اسلامي توجه شده است؟
از ميان فرق مورد توجه خاص در اين دايرة المعارف به اين موارد مي توان اشاره کرد: احمديه، بريلويان، خوارج، دئوبنديان، دروزيه، شيعه و معتزله.

يکي از جالب ترين و خواندني ترين بخش هاي دايرة المعارف بخش «علوم، فنون و هنرهاي اسلامي» است؛ آيا در بخش هنرهاي اسلامي به تاريخچه، نحوه شکل گيري، افراد برجسته اين شاخه نيز پرداخته شده است؟
مدخلي در اين دايرة المعارف هست با عنوان «هنر، معماري و قرآن» که در آن به اشاره هاي مستقيم و غيرمستقيم در قرآن به هنر پرداخته شده است و نيز به کاربردهاي قرآن در هنر متأخر و نيز شکل هاي متنوع خوشنويسي قرآن. ضمن اينکه مدخل مستقلي به خوشنويسي و قرآن اختصاص يافته است. همة اين مدخلها معطوف به اشارات به موضوع آنها در قرآن است و به طور جداگانه و ممتازي به تاريخ و شکل گيري و افراد شاخص هر هنر نمي پردازند.
برخي از افراد نقدهاي مختلفي به اين اثر وارد کرده اند و در مواردي آشکارا بر روي برخي از مدخل ها دست گذاشته اند که مي توان به مصدر قرآن، تاريخ جمع و تدوين آيات، ادبيات و ساختار قرآن، تحريف قرآن و معارف و محتواي آن اشاره کرد. و در موارد ديگري برخي بر اين نظرند که نويسندگان اين دايرة المعارف اصول و مباني شيعه را مورد هجمه قرار داده اند. نظر شما در اين باره چيست؟ آيا اين نقدها را وارد مي دانيد؟
در کار دايرة المعارف نگاري معروف است که هيچ دايرة المعارفي کامل نيست و تمام مدخلهاي يک دايرة المعارف هيچ گاه در يک سطح نيستند، اين موضوع دربارة همة دايرة المعارفها صادق است، چون اقتضاي آن  است و البته ويراستاران مي کوشند تا جاي ممکن آن را کم کنند. فراموش نکنيم که ويراستاران اين دايرة المعارف را با توجه به منابع اسلامي و تحقيقات غربي نگاشته اند و طبيعي است که تمرکز اصلي آنها بر منابع و ديدگاههاي فرقه اي باشد که بيشترين پيروان را دارد. قاعدتاً آنها وارد بحثهاي حقانيت نمي شوند و گروهي را مبنا قرار مي دهند که بيشترين جمعيت را دارد، يعني اهل سنت. سپس مي کوشند مدخلهايي به ديدگاههاي کلي گروههاي مهم ديگر نيز اختصاص دهند. بنابراين آشکار است که بسياري از مدخلها اگر قرار بود بر اساس منابع و انديشه هاي مثلاً شيعي نگاشته شود شکل ديگري مي يافتند. البته ذکر اين نکته لازم است که اين طور نيست که لزوما مطالب طرح شده از ديدگاه اهل سنت هيچ مدافعي در ميان شيعيان نداشته باشد. و اين امر به خوانندگاني که با ديدگاه غالب شيعي خو گرفته اند ياري مي رساند تا با ديدگاههاي ديگر در عالم اسلام آشنا شود. با اين حال، اين دايرة المعارف در مقايسه با موارد مشابه التفات بيشتري به منابع و آراي شيعي داشته و حتي نويسندگان شيعي نيز با آن همکاري داشته اند. همچنين مبناي تحقيقات غربي مطالعات بيرون ديني است که به طور طبيعي ممکن است با اعتقادات درون ديني همخوان نباشد. اگر دقت کنيد اين مسأله حتي در مورد متفکران مسلماني که مباحث خود را بيشتر از ديدگاه بيرون ديني مطرح مي کنند هم صادق است. با اين حال به هيچ وجه معتقد نيستيم که قصد هجمه به ديدگاههاي مخالف را داشته باشند. از اين رو بناي کار ويراستاران ترجمة فارسي اين بوده است که از موارد نقص حاصل از عدم رجوع به منابع و ديدگاههاي شيعي صرف نظر کنند و اين امر را بهانه و در واقع نقطة آغازي براي پژوهشگران داخلي قرار دهند تا تحقيقات خود را بر مبناي شناخت اين کاستيها شکل دهند. در عين حال موارد بسيار معدودي را که با صريح عقايد شيعي تضاد آشکار داشته اند را در پانويس به خوانندگان گوش زد کرده اند.

در جايي خواندم که اين اثر را دايرة المعارف اهل تسنن از قرآن ناميده اند. آيا مي توان اين تفسير را تفسيري متعلق به اهل سنت دانست که شيعيان نقش اندکي در نگارش و پژوهش آن داشته است؟ و آيا اساسا تقسيم بندي هاي اين چنيني صحيح است؟
همانطور که در بالا اشاره شد، اين طور نيست که شيعيان و اهل سنت در همة موارد باهم اختلاف اساسي داشته باشند، بالاخره همه پيرو يک دين و يک خدا و پيامبر و قرآن هستند. و نيز اين طور نيست که هيچ کدام از ديدگاههاي اهل سنت هيچ مدافعي در ميان علماي شيعه نداشته باشد. ضمن اينکه اين طور نيست که بيشتر مولفان از اهل سنت باشند، بلکه اصولا بيشتر آنها محققان غيرمسلمان متبحر و مشهور در مطالعات اسلامي اند که البته در موارد اختلافي بنا را بر رايج ترين آرا به لحاظ تعداد پيروان قرار داده اند، که کاملاً طبيعي است. در واقع قصد ويراستاران ترجمة فارسي از ارائة چنين مجموعه اي، علاوه بر بهره بردن از آگاهيهاي بسيار مفيدي در موارد اعتقادي مشترک و نيز آشنايي با تحقيقات ديگران، نشان دادن کاستيها و ديد غالب در موضوعات مورد اختلاف به پژوهشگران داخلي بوده است.
عمده ترين نقدهاي ديگري که به اين اثر وارد شده چيست؟
گذشته از مشکلي که نوع مدخل گزيني تلفظ انگليسي محور مدخلها پيش آورده و خود ويراستاران انگليسي نيز به آن واقف بوده اند و شرحش آمد، مشکل ديگر همپوشاني عنوان يا محتواي برخي از مدخلها با يکديگر است، که البته بخشي از آن در اثر همان ترجيح تلفظ انگليسي مدخلها بوده است، اما بخشي ديگر به نحوة تنظيم خود مدخلها بازمي گردد. مثلاً در جلد اول هم مدخل «اخدود» وجود دارد و هم مدخل «اصحاب اخدود»، يا هم مدخل «امي» وجود دارد و هم مدخل «بي سوادي»، که در بخش اعظم آن از امي بودن پيامبر (ص) صحبت شده است، بدون اينکه در محتواي آنها تفکيک موجهي صورت گرفته باشد. همچنين کاستيهاي مربوط به ويراستاري نيز وجود دارد. به نظر مي رسد که تنظيم حجم برخي از مدخل ها تابع قاعدة مشخصي نيست و تا حدودي تابع سليقة نويسندگان است. در برخي از مدخل ها موضوع از محور قرآن پژوهي بسيار فراتر مي رود، مثلاً در مدخل «آموزش» نه تنها به آموزش قرآن يا آموزش در قرآن، بلکه به آموزش در چارچوب کلي انديشة اسلامي پرداخته شده است. سطح کيفي مدخل ها نيز يک دست نيست. در حالي که برخي از مدخل ها بسيار عميق و دقيق و نکته آموزند، برخي فاقد کيفيت علمي اند، هرچند تعداد اين نوع مدخل ها بسيار اندک اند. اين مشکل تاحدي به تنوع موجود در رويکردها نيز بازمي گردد، که ويراستاران آگاهانه آن را تأييد کرده اند. البته چنين کاستي هايي در طرحي به گستردگي اين دايرةالمعارف تاحدي اجتناب ناپذير است. خانم مک اوليف، سرويراستار مجموعه، نيز در پيش گفتار به اين موضوع اشاره کرده است و گفته اين ترجمه، ترجمه اي تمام و کمال و بي نقص نيست. ممکن است خوانندگان و منتقدان موضوعات و مضاميني ديگر را پيشنهاد کنند که من (مک اوليف) و ناشر از آن استقبال خواهند کرد. در ادامه نيز به اين نکته اشاره کرده است که اگر اين دايرةالمعارف اهداف کساني که متولي آن هستند را برآورده سازد، سرانجام نسخة کامل تر ديگري بر مبناي اين پيشنهادها عرضه خواهد شد.

برخورد ويراستاران فارسي با نقدهاي اين چنيني چه بوده است؟
همان طور که گفتيم، قسمتي از اين نقدها مربوط مي شود به لحاظ نکردن ديدگاههاي شيعي، که در مقدمه ويراستاران نيز به خوانندگان تذکر داده شده و از افزودن به حجم مقالات در اين راستا خودداري شده است، چون شکل و ساختار کار را برهم مي زد و غرض هم از ترجمه در واقع انعکاس فعاليتهاي غربيان بود تا مبنايي قرار گيرد براي پژوهشهاي داخلي. اما در موارد معدود خاص در پانويس توجه خوانندگان را به برخي نکات جلب کرده يم. همچنين اقدام ديگر حذف برخي از مدخلها بوده است که در فهرست مدخلها معلوم شده اند (مثل مدخل الهيات و قرآن؛ و بهائيت در جلد نخست). اين موارد حذفي شامل مواردي مي شود که کل رويکرد نويسنده در تضاد و تعارض با ديدگاه اسلامي به طور عام است. ويراستاران در نظر دارند پس از انتشار همة مجلدات فارسي، در مجلد جداگانه اي اين موارد را در کنار نقد و بررسي کامل آنها منتشر کنند. اين مجلد همچنين شامل نقد و بررسيهاي جزئي و کلي اين کار به قلم محققان داخلي و خارجي نيز مي شود. البته بايد گفت که در کل تعداد اين مدخلها به تعداد انگشتان دست هم نمي رسد. ديگر اينکه ويراستاران و مولفان گاه مرتکب سهوهايي هم شده اند، مثلاً اصطلاحاً ارجاعات کور داده اند، يعني مدخلي را به مدخلي ديگر ارجاع داده اند که در اين مجموعه وجود خارجي ندارد يا به آن شکل وجود ندارد و يا اينکه گاه به ندرت شماره آيات را پس و پيش ذکر کرده اند. خوانندة فارسي قاعدتاً با اين موارد روبرو نخواهد شد، چون در ترجمه فارسي همة آنها اصلاح شده است.
آيا شما از بازخوردهاي اين اثر در ميان منتقدان متخصص در سرتاسر دنيا و به ويژه در کشورهاي اسلامي مطلع هستيد؟
بله، همان طور که اشاره شد، قصد داريم در پايان کار در مجلد جداگانه اي برخي از مهمترين آنها را انعکاس دهيم.

به نظر شما نگارش آثاري از اين دست درباره قرآن و مسلمانان چگونه مي تواند در بهبود و تغيير نگاه غرب به اسلام راهگشا باشد؟
مقايسه اي کلي ميان آثار اسلام پژوهانه و قرآن پژوهانة چند قرن پيش با آنچه در اين قرن در اين موضوعات منتشر مي شود حاکي از تغيير رويکرد قابل توجه در محققان غربي به صورت فضايي همدلانه تر و منصفانه تر است. چنانکه مي بنينم استفاده از محققان مسلمان در چنين مجموعه هايي چه به صورت مولف و چه به صورت مشاور بيشتر و بيشتر شده است و سرويراستار اين مجموعه نيز در مقدمه به چنين تحولي اشاره کرده است. ديگر زمان آن گذشته است که محققان غربي فارغ از داوري مسلمانان چيزي را براي مصرف خود تهيه کنند؛ آنان هم  اکنون نگاهي به خود کشورهاي اسلامي موضوع اين پژوهشها نيز دارند.

هدف انتشارات حکمت از چاپ و انتشار اين اثر چيست؟
شکي نيست که وجود دايرة المعارفي ويژة قرآن يکي از نيازهاي اساسي عموم علاقه مندان به قرآن و گامي اساسي براي شناخت عميق تر و دقيق تر آن است. هرچند در کشورهاي اسلامي براي نگارش چنين اثري دربارة قرآن تلاش هايي شده است، تا کنون اثر قابل قبولي که بتواند نقش کتابي مرجع را ايفا کند به زبان هاي اسلامي تأليف نشده و اين خود بزرگ ترين دليل ترجمة اين دايرةالمعارف است. البته اين نکته نيز در جاي خود صحيح است که آثار نويسندگان غيرمسلمان، در بهترين حالت، نمي توانند پاسخ گوي نيازها و انتظارات ما باشند و بايد به سوي تأليف دايرةالمعارفي جامع و مطابق با معيارهاي جهاني به زبان فارسي حرکت کنيم. براي رسيدن به اين هدف نيز ترجمة اين دايرةالمعارف مي تواند در حکم مقدمة لازم باشد و اين دايرةالمعارف را مي توان الگويي براي هر تأليف بعدي در اين زمينه قرار داد. شکل و صورت کلي اين اثر نمايشگر اثري مرجع بنابر معيارهاي رايج مجامع علمي معاصر است. چه خوب است که بتوانيم چنين آثاري را راهنماي خود قرار دهيم و از امتيازاتشان بهره گيريم و کاستيهايشان را جبران کنيم. ما نياز داريم مسائلي همچون چگونگي گردآوري دايرةالمعارفي چنين مفيد، چگونگي نگارش مقالات دايرةالمعارفي و به کار بردن روش علمي براي نگارش اين نوع مقالات را با دقت و حوصلة بيشتري بياموزيم و دنبال کنيم. همچنين ترجمة اين دايرةالمعارف مي تواند ديدگاه هاي «ديگران» را دربارة قرآن و آموزه ها و مضامين اسلامي به خوبي براي ما روشن کند. دانستن نظر «ديگران» هم مي تواند منظرهاي جديدي براي نگريستن به قرآن فراهم آورد و هم مي تواند ما را در مواجهه با اين ديدگاه ها و اصلاح، تکميل يا رد احتمالي آنها توانا کند. حتي براي مقاصد تبليغي و مدافعه گرايانة صِرف نيز نياز داريم که اين ديدگاه ها را به خوبي بشناسيم.

کار ترجمه از چه زماني آغاز شد و افراد گروه براي ترجمه دايرة المعارف چگونه و بر اساس چه ضوابطي انتخاب شدند؟
کار برنامه ريزي و تدوين ترجمة فارسي از سال 1385 آغاز شد و جلسات متعددي براي برگرداندن عناوين مدخلها به فارسي و تعيين انواع شيوه نامه ها و دستورالعملها و سياستهاي کلي برگزار شد. گام نخست اين بود که مدخلهايي را که پيش از اين ترجمه آنها در جاهاي ديگر اعم از مجموعه مقالات، مجلات و رساله ها آمده بود شناسايي و بررسي کنيم و در صورت تأييد از مترجم آنها دعوت به همکاري کنيم. البته قصد نداشتيم که تعدا مترجمان فزوني گيرد و با مشکلات مربوط به هماهنگي و نيز سبکهاي مختلف ترجمه روبرو شويم، بنابراين کساني دعوت به همکاري  شدند که آمادگي ترجمه تعداد قابل توجهي مدخل را داشته باشند، جز در مورد مدخلهاي خاص که تخصص ويژه اي مي طلبيد. قاعدتاً مترجمان را از ميان افراد آشنا با مباحث قرآني و اسلامي برگزيديم و در تقسيم مدخلها ميان آنها کم وبيش تقسيم موضوعي را لحاظ کرديم. همچنين تعهد مترجمان در ارائة ترجمه ها مطابق شيوه نامة تعيين شده و زمان در نظر گرفته شده نيز براي ما اهميت داشت.

سر ويراستار اصلي ترجمه و گروه نظارتي اثر را چه کساني تشکيل داده اند؟
ترجمة فارسي اين اثر هيچ سرويراستار اصلي اي ندارد و چهار ويراستار تعيين شده، مطابق تقسيم وظايفي که شده بود ترجمه ها را مقابله، ويرايش علمي، ويرايش ادبي و فني مي کنند، اينان عبارتند از آقايان مسعود صادقي، مهرداد عباسي، امير مازيار و بنده. همچنين پس از آماده سازي اولية ترجمه صد صفحه از آن را به عنوان نمونه به حدود پنجاه صاحب نظر در زمينه مطالعات اسلامي، قرآني و نيز کارشناس دايرة المعارف نگاري و ترجمه ارسال کرديم و نظرات آنها را پس از بررسي به کار گرفتيم.

مترجمين اين اثر چه افرادي و با چه تخصصي هستند؟
مترجمان جلد نخست اين اثر که بنابر ملاکهاي فوق برگزيده شدند، به ترتيب الفبايي عبارتند از: ابراهيم موسي پور، اسدالله آژير، امير مازيار، جليل پروين، حسن رضايي، حسين خندق آبادي، سعيد عدالت نژاد، سيدعلي آقايي، سيده زهرا مبلغ، فرهنگ مهروش، ليلا هوشنگي، محسن حدادي، محمدطاهر رياضي ارسي، مرتضي شوشتري، مسعود صادقي، مهرداد عباسي، نصرت نيل ساز، و نيکتا عباس زاده.

جلد نخست اين اثر که در نمايشگاه بين المللي کتاب تهران عرضه شد شامل چه مدخل هايي بود؟
جلد اول از  حرف «آ» شروع مي شود تا آخر مدخل هاي حرف «ب»، يعني از مدخل «آب» تا مدخل «بيوه».

ترجمه بقيه جلدهاي دايرة المعارف در چه  مرحله ايست؟ و گمان مي کنيد به طور تقريبي چه زماني تمام جلدها در اختيار علاقمندان قرار بگيرد؟
در کار چه تأليف و چه ترجمة دايرة المعارف همواره جلد نخست به دليل نياز به برنامه ريزي و تدوين کليت کار و استخراج شيوه نامه هاي متناسب و نيز تعيين ساختار ديرتر منتشر مي شود و از آن پس جلدهاي بعدي به دليل روشن بودن روند کار در زمان کوتاه تري منتشر مي شوند. اميدواريم بتوانيم با توجه به آماده بودن بسياري مدخلها هر سال دو جلد از اين کار را آماده سازي کنيم و تا دو سال ديگر اصل مدخلها را در اختيار خوانندگان قرار دهيم و پس از آن مشغول تهية نماية حجيم آن و نيز نقد و بررسي هاي آن شويم.

 

 

معرفي كتاب

PDF چاپ نامه الکترونیک

معرفي كتاب

منيره پنج تني

رجال الغيب
ويليام چيتيک، سيد حسين نصر
سيد اميرحسين اصغري
انتشارات مسافر
88 صفحه
کتاب «رجال الغيب» تأملي در آراي سيد حسين نصر به همراه پاسخ هاي نصر است. اين کتاب در واقع مقاله نسبتا طولاني به قلم ويليام چيتيک درباره فلسفه سيد حسين نصر است و ابتدا در کتاب فلسفه سيد حسين نصر از مجموعه «کتابخانه فيلسوفان زنده جهان» منتشر شد و سپس با اندکي تغيير و ويرايش در کتاب «جهان، علم جان» به قلم چيتيک به چاپ رسيد. مقاله از همان ابتدا به نقد معمول فلسفه سيد حسين نصر مي پردازد و مدعي است که فلسفه وي «بازگشت به دوران اختراع چرخ» است و البته نصر هم به اين نقدها پاسخ مي دهد. سيد امير حسين اصغري مترجم کتاب مي گويد: «چيتيک در اين نوشتار از منظر سنت عقلاني اسلام سعي در تبيين چيستي و چرايي ضرورت فلسفه سيد حسين نصر دارد. پاسخ نصر هم به اين نوشتار خالي از لطف نيست. ايشان در عين حال که با ساختار کلي آن موافقت دارد، در بعضي موارد نکاتي را گوشزد مي کند. ص 23» کتاب از سه بخش مقدمه مترجم، رجال الغيب، پاسخ سيد حسين نصر به ويليام چيتيک تشکيل شده است. مقدمه نسبتا مفصل مترجم شامل چند بخش با نام هاي: علم و فناوري مدرن از منظر مکتب سنت گرايان، تأملي در معناي سنت، سنت گرا، و سنت گرايي، تأملي مجمل در علم مدرن و علم سنتي از منظر نصر، چه بايد کرد؟ (ديدگاه نصر)، نقدها و نتيجه بحث، و در نهايت درباره کتاب حاضر است. مترجم در بخش هايي از کتاب که علاوه بر متن به توضيح نياز داشته و همچنين در مورد اصل آيات قرآن يا اشعاري که نويسنده صرفا به زبان انگليسي بيان کرده،توضيحات لازم را داده است. نصر در بخشي از اين کتاب مي گويد: «مقاله نامعمول و محرک پروفسور ويليام چيتيک نه تنها دربرگيرنده حقايق عميقي است که از صميم قلب موافق آن ام، بلکه با موضوع بسيار مهمي سر و کار دارد که براي فهم پيشينه فلسفي من ارتباط دارد.»

درسهاي کاندينسکي در باهاوس
واسيلي کاندينسکي
حبيب الله آيت اللهي
سمت
چاپ اول: 1391، 246 صفحه
واسيلي کاندينسکي در سال 1866 در خانواده اي مرفه متولد شد و تحصيلات خود را در حقوق به پايان رساند و سپس به مدرسه هنري مونيخ وارد شد. او نظريه هاي خود را درباره گونه هاي نقاشي در 1910 در کتاب روحانيت در هنر به چاپ رسانيد و به عنوان بينانگذار و پدر هنر تجريدي (آبستره) در اروپا شناخته شده است. کاندينسکي علاوه بر آفرينش آثار هنري، نويسندگي، نظريه پردازي در همه قلمروهاي هنر، در سمت استادي نيز در مدرسه هنري باهاوس تدريس مي کرد. «روش تدريس کاندينسکي ويژه خود اوست و تا کنون استادان بسياري در آموزشگاه هاي هنري دنيا، به ويژه در آمريکا از روش او اقتباس و تقليد کرده اند. ص 3» او در اين دانش و آموزش جديد اساس کار را بر تجزيه طبيعت به سه عنصر اصلي هنر: نقطه، خط و گستره قرار مي دهد و مي کوشد همه پديده ها را در ارتباط با اين سه عنصر آغازين بررسي کند. «درس هاي کاندينسکي در باهاوس، برنامه هاي آموزشي او در زمينه هنرهاي تجسمي و نحوه اين آموزش است.ص 4» اين اثر از شش بخش با نام هاي سرآغاز، پيشگفتار، برنامه درسي براي باهاوس (1929)، طراحي تحليلي (آموزش کاندينسکي)، خلاصه برنامه آموزش و در آخر پي نوشت ها تشکيل شده است. مي توان اين اثر را کتابي دانست که شيوه آموزش هنر و نگره هاي گوناگون آن را به صورت بحث و گفت و گو ميان استاد و دانشجو به مدرسان و مربيان هنر ارائه مي دهد و علاوه بر وسعت بخشيدن انديشه هنرجو، او را به پژوهشي هوشمندانه وا مي دارد. در پيشگفتار کتاب چنين آمده است: «نوشتارهاي کاندينسکي همه موجز و به سياق آيات تورات و ساير کتاب هاي ديني نوشته اشده و از گوهر ديني برخوردار است و درک آن ها براي کساني که هنوز توشه اي از هنر برنگرفته باشند آسان و ساده نيست.»

خير در آموزه تالستوي و نيچه
لف شيستوف
سياوش فراهاني
ققنوس
چاپ اول: 1392، 247 صفحه
لف ايساآکاويچ شيستوف در 1866 در کي يف و در خانواده اي ثروتمند با پدري تاجر و يهودي متولد شد. لف شيستوف را فيلسوفي شبيه به داستايوفسکي و شکسپير توصيف کرده اند که با اين که هيچ گاه تلاش نکرده نظام فلسفي مشخصي ارائه کند اما در نوشته هايش مکررا به موضوعات فلسفي اشاره کرده است. «شعار نوشته هاي شيستوف از آثار ويليام شکسپير گرفته شده است: هيچ کس در هيچ جاي گناهکار نيست! هيچ کس! من مطمئنم. من از همگان جانبداري مي کنم. هّم اصلي او در نوشته هايش ستيزه با اصالت عقل است: بشريت شيفته شناخته عقلي شده است. بايد به ياد داشت که علم نمي تواند حقايق را به ما عرضه کند، زيرا علم به اقتضاي طبيعت خود نمي خواهد و نمي تواند حقايق را بيابد. وظيفه فلسفه اين است که به ما زيستن در بي خبري را بياموزاند. ص 14» از آثار لف شيستوف مي توان به «داستايوفسکي و نيچه»، «فقط ايمان»، «بلشويسم روسي»، «فلسفه اگزيستانسيال» و «به ياد فيلسوف بزرگ» اشاره کرد. «بسياري از اهالي حکمت و ادب برآنند که نيچه و تالستوي در وادي اخلاق دو قطب مخالفند و هيچ وجه اشتراکي ميان آنان نيست؛ نيچه اخلاق ستيزي نستوه است و تالستوي اخلاق گرايي ترش رو.» تلاش مولف در کتاب «خير در آموزه تالستوي و نيچه» اين است که علاوه بر سياحت در انديشه هاي اين دو فيلسوف، نشان دهد که مرز ميان فلسفه و موعظه بس باريک است؛ همچنين او مي کوشد به خواننده بياموزد که هنگام مطالعه انديشه ها و آراء اين دو فيلسوف مسحور آن ها نشود، بلکه بکوشد در پشت آراي شان، شاهد روح شکاک و رنجور اين دو انديشمند بزرگ باشد. سياوش فراهاني در ترجمه اين کتاب کوشيده است ترجمه اي مفهومي و در عين حال دقيق ارائه دهد. اين اثر مي تواند خواننده ايراني را با بخشي از آرا و افکار لف شيستوف آشنا کند.
راهنماي تحقيق و نگارش در هنر
سيلوان بارنت
بتي آواکيان
سمت
چاپ اول: 1391، 495 صفحه
هنر چيست؟ نگارش درباره هنر چيست؟ روش تحقيق درباره هنر به کداميک از تخصص ها نيازمند است؟ آيا يک هنرمند يا يک دانشجوي هنر مي تواند درباره هنر يا درباره اثر خود و آثار هنري ديگران بنويسد؟ «همه مي دانند که امروزه دانشجويان به خوبي گذشته نمي نويسند. شايد هرگز خوب نمي نوشتند، اما حقيقتي که همه استادان ادبيات انگليسي بر آن اتفاق نظر دارند اين است که چاره کار تلاش بيشتر استادان دروس آيين نگارش و روش تحقيق نيست، بلکه اعضاي هيئت علمي همه دروس، در همه کلاس ها بايد از دانشجويان بخواهند که نوشته هاي آبرومندانه و شايسته اي به استادان خود تحويل دهند. ص 3» به جرأت مي توان اين اثر را يکي از راه حل ها براي اين رفع نقيصه ي عدم توانايي دانشجويان هنر در نگارش صحيح دانست. کتاب «راهنماي تحقيق و نگارش در هنر» از يازده فصل با نام هاي: نگارش متن هاي هنري، تجزيه و تحليل آثار هنري، نگارش قياسي، نگارش نقد و بررسي نمايشگاه، چگونگي نگارش مقاله اي کارآمد، سبک نگارش، رويکردهاي مختلف در نقد هنري، پژوهش تاريخي هنر، نگارش مقاله تحقيقي، شکل ظاهري دست نوشته و امتحانات تشريحي تشکيل شده است. اين اثر نه تنها براي دانشجويان هنرهاي تجسمي بلکه براي تمامي علاقمندان به هنر خواندني است. کتاب علاوه بر توضيحات و نمونه مقاله هايي از دانشجويان، مقاله اي از يک نويسنده تاريخ هنر، دربردارنده نمونه هاي بي شماري از پاراگراف هاي برگزيده از مطالب نوشتاري دانشجويان و محققاني است که متن هايشان چاپ شده است. بايد به اين نکته اشاره کرد که بخش اعظم کتاب به تجزيه و تحليل فرمي آثار هنري اختصاص دارد که البته به درک و دريافت بهتر خواننده ياري مي رساند. اين اثر به آن دسته از خوانندگاني که مي خواهند به هنگام مشاهده آثار هنري از ابراز علاقه يا انزجار صرف فراتر روند و با تکيه بر دلايل مستند به مشاهده و نقد جنبه هاي مختلف آثار هنري بپردازند بسيار سودمند است.

حيات فکري غزالي
مهدي کمپاني زارع
نگاه معاصر
چاپ اول:1391، 182 صفحه
ابوحامد غزالي (505- 450 ق) را مي توان از تأثيرگذارترين دانشمندان جهان اسلام است که «در حوزه هاي مختلف علمي در جهان اهل تسنن و تشيع همواره محل رجوع بوده است. ص 5» غزالي هميشه مورد قضاوت هاي مختلفي و متفاوتي بوده است براي مثال «محدثان وي را به ندانستن علم الحديث متهم مي ساختند و فقيهان او را به فروختن فقه به تصوف و آميختن دين به اقوال يونانيان و صوفيان و اخوان الصفا مورد طعن قرار مي دادند. ص 6» غزالي آثار بسياري نگاشته است که يکي از مهم ترين آن ها «المنقذ من الضلال» است که او در اين اثر به تشريح مراحل حيات فکري خود مي پردازد. اين اثر که رساله کوتاهي است به اهم انديشه هاي غزالي مي پردازد و به گفته کهدي کمپاني زارع غزالي کمتر دانشمند و انديشمندي است که اطلاعات منسجمي از حيات فکري و معنوي خود در اختيار مخاطبان قرار مي دهد. کمپاني زارع چنين ادامه مي دهد که «غزالي در اين رساله ابعاد مختلفي از حيات فکري خود را براي مخاطبان ابراز کرده است، از اين رو بسيار دشوار خواهد بود که اين اثر را در دسته بندي موضوعي آثار وي در جاي مشخصي قرار دهيم. ص 8» کتاب «حيات فکري غزالي» تصحيح، ترجمه، تحليل و نقد رساله المنقذ من الضلال است. کمپاني زارع اين اثر را براي شناختي همه جانبه از غزالي بسيار ضروري مي داند و با علم به اين موضوع به تحصحيح و ترجمه اين اثر پرداخته است. کتاب پس از پيشگفتار، سيري کوتاه در زندگي ابوحامد غزالي را ارائه مي کند که براي درک دقيق تر شخصيت غزالي بسيار کارآمد است. پس از آن ترجمه متن المنقذ من الضلال و سپس بخش مقالات است که شامل «مواجهه با فلاسفه، مواجهه با متکلمان، مواجهه با عرفا، نقدي بر مواجهه غزالي با باطنيه، نقدي بر مواجهه با نظريه امامت معصوم، آيا کتاب سر العالمين از غزالي است؟» مي باشد. آخرين بخش کتاب متن المنقذ من الضلال و کتابنامه است.

نسبيت
راسل استانارد
پوريا ناظمي
بصيرت
چاپ اول: 1391، 180 صفحه
با اين که نظريه نسبيت سنگ بناي درک ما از دنيايي است که در آن زندگي مي کنيم اما اغلب منابعي که در اين حوزه داريم به زباني پيچيده نگاشته شده و نيازمند اطلاعات تخصصي و حتي مهارت فني در رياضيات است. اما کتاب «نسبيت» با زباني ساده و قلمي روان نگاشته شده و کافي است خواننده با رياضيات در حد سال هاي نخستين دبيرستان آشنا باشد تا بتواند با روايت ساده و در عين حال هيجان انگيز نويسنده همراه شود. کتاب از دو بخش عمده نسبيت عام و خاص تشکيل شده است.

تاريخ پنجاه ساله ايران
محسن مدير شانه چي
نگاه معاصر
چاپ اول: 1391، 124 صفحه
کتاب «تاريخ پنجاه ساله ايران» به روايت تحولات سياسي – اجتماعي 1320 – 1270 مي پردازد. کتاب از دو بخش با نام هاي دوران قاجار و دوران رضا شاه پهلوي تشکيل شده است. بخش نخست شامل پنج فصل با نام هاي موقعيت ايران در عصر قاجار، قاجارها و سلطنت آنان بر ايران، مردم، طبقات و نيروهاي اجتماعي، برخي تحولات و رخدادهاي سياسي- اجتماعي و سياسي- نظامي، ساختارها و نهادهاي جديد است. رضاشاه و سلطنت او، ساختار سياسي ايران در دوران رضاشاه عنوان فصل ششم و هفتم در بخش دوم کتاب است.

 

 


صفحه 3 از 4