خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

آخرالزمان به روايت يادگار جاماسبي

PDF چاپ نامه الکترونیک

آخرالزمان به روايت يادگار جاماسبي

مليحه کرباسيان

ادبيات آخرالزماني در تاريخ مکتوب انديشة بشري قدمتي ديرينه دارد. در واقع، آدمي از همان هنگام که درنگ در سرشت و سرنوشت خويش را پيشه کرد، به فرجام جهاني که در آن ميزيست توجه نشان داد. در ايران نيز سابقة اين نوع ادبيات به کهنترين روزگاران تدوين متون ديني زرتشتي بازميگردد. در اين مقاله، با ترجمان فارسي بخشهاي آخرالزماني متن پهلوي يادگار جاماسبي، اين مسئله از نگاه يکي از کهنترين متنهاي ديني ايراني بررسي شده است.
***

يادگار جاماسبي از آثار پيشگويانة زردشتي به زبان پهلوي در قالب پرسش و پاسخ ميان جاماسب و گشتاسب که مشتمل است بر چکيده اي از مهمترين آموزه هاي دين زردشتي و مجموعة ارزشمندي از اساطير و افسانه ها و تاريخ و باورهاي عاميانه را در اختيار ما مي نهد که در بررسيهاي مردم شناسي تاريخي ايران بس کارآمد است.
تاريخ نگارش متن اصلي روشن نيست؛ اما از آنجايي که برخلاف سنت ساساني، پارتيان را «خوشنام» و بازگردانندة عظمت از دست رفتة ايران مي خواند، و لقب «بيدخش» را براي جاماسب به کار مي برد، مي توان گفت که متن اوليه در روزگار پارتي نوشته شده است و در سده هاي بعد مطالبي را بدان افزوده اند.1
بر اساس متون اوستايى، جاماسب مردى فرزانه از خاندان هوگو و برادر فرشوشتر از وزيران بزرگ كى‏گشتاسب بود. او از اولين كسانى است كه به دين زردشت گرويد و با دختر زردشت به نام پوروچيستا ازدواج كرد.2  جاماسب در ادبيات زردشتى به دانايى و زيركى شهره است و برآنند كه توانايى پيشگويى داشته‏است.3  تفضلى سه كتاب را به او نسبت مى‏دهد: پيشگوييهاى جاماسب، جاماسب‏نامه و يادگار جاماسبي. به نظر او پيشگوييهاى‏جاماسب را مى‏توان از جاماسب نامه، يادگار جاماسبي و يادگار زريران به دست‏آورد.4
يادگار جاماسبى هفده فصل دارد: نخست در مورد چگونگى دستيابى جاماسب به دانايى؛ دوم و سوم دربارة ذات اورمزد و نخستين آفريده‏هايش؛ چهارم دربارة فرمانروايان اوليه و روش زندگى آنها؛ پنجم، ششم، هفتم، هشتم، نُهم، دهم و دوازدهم دربارة مردمان مناطق مختلفى كه تا روزگار او شناخته شده بودند؛ يازدهم دربارة اينكه چرايى آفرينش مردمان بدكار توسط اورمزد؛ سيزدهم دربارة ويژگيهاى پيشگويى جاماسب؛ چهاردهم دربارة پادشاهى گشتاسب؛ پانزدهم دربارة فرمانروايان پس از گشتاسب؛ شانزدهم دربارة اينكه دين تا كى رواج دارد و پس از آن چگونه است؛ و فصل هفدهم دربارة حوادث پايان جهان.
فصل نخست به خودستايى جاماسب و دانش او تعلق دارد كه بسيار شبيه است به فصل سوم زند بهمن يسن.5  در اينجا جاماسب مى‏گويد كه مى‏داند در تن هر گوسفند چند مو وجود دارد؛ چند تار آن سياه و چند تار آن سفيد است؛ يا تعداد قطرات بارانى را كه بر دشت يا دريا مى‏بارد مى‏داند و از اين قبيل.6  در فصل‏سيزدهم هم جاماسب توضيح مى‏دهد كه همة اين دانش غيرعادى و قدرت پيشگويى‏اش ناشى از خواست اورمزد و آموزش زردشت است و مى‏تواند آن را به ديگران بياموزد.7
فصول دوم و سوم بيشتر جنبة فلسفى دارد و دربارة آفرينش از ديدگاه آيين زردشت سخن مى‏گويد. بر اساس اين فصول، در آغاز تنها اورمزد در روشنى وجود داشت. روشنى نخستين چيزى بود كه اورمزد به وجود آورد و زمان هم به جاودانگى او بود. سپس جهان را آفريد.8  اهريمن نيز چون كرمى در پيله مخلوقات خود را به وجود آورد. از آنجايى كه اين دو گروه موجودات از يك جوهر نيستند؛ يعنى يكى از جوهرة نور و ديگرى تاريكى است، بنابراين مدام در كشمكش و ستيزند و جهان بدين سبب در حركت است.9  سپس آفرينش هفت امشاسپند را از يكديگر مطرح مى‏كند. اين آفرينش چون روشن كردن يك چراغ از چراغ ديگر است‏كه نور هيچ يك كم نمى‏شود ولى چراغى ديگر افزوده مى‏شود.10
از فصلهايي که با تاريخ اساطيري دين زردشت و وقايع تاريخي پس از او ارتباط دارد، فصل چهارم مربوط است به پادشاهان پيش از گشتاسب، فصل چهاردهم دربارة پادشاهى‏گشتاسب و فصل پانزدهم در مورد پادشاهان پس از گشتاسب است. اين سه فصل‏آكنده از باورهاى اساطيرى دربارة پادشاهان اسطوره‏اى و تاريخى است و تا زمان حملة اعراب را در بر مى‏گيرد. آنچه در اين مورد جالب است تاريخهايى است كه در اين فصول ارائه شده اند؛ مثلاً دوران پادشاهى جمشيد را هفتصد و هفده سال و هفت ماه11  و دورة پادشاهى خسرو انوشيروان را چهل و هفت سال و هفت ماه و هفت روز و دوران سلطة تازيها را سيصد و هشتاد و دو سال و نُه ماه و هفت روز و چهار ساعت ذكر كرده است12  که به نظر برخي محققان محاسبه اي از يک رويداد تاريخي بر اساس ستاره شناسي بوده است.13  در فصل چهارم آمده است كه اورمزد به خاطر بندگى هزار ساله اي که تنها يك نيم روز كم دارد فريدون را آفريد.14
هفت فصل از شانزده فصل اين كتاب مربوط مى‏شود به سرزمينهاى روزگاران کهن بنا بر باور مردمان. اين سرزمينها عبارتند از شش اقليمى كه در دين زردشت نام برده شده است، يعنى اَرزَه، سَوَه، فِرَدَدَفش، ويدَدَفش، وُروبَرِشت ووُروزَرِشت.15  ساكنان البرز، كنگدژ، وَرِ جمكرد، ايرانويج،16  هندوستان، چين، تركستان، تاجيكستان، بربرستان،17  سيلان، سرزمين مردمان آبزى،18  مازندران،19  سرزمين دوالپايان، سرزمين سگسران، سرزمين كوتوله‏ها، سرزمين بَرچشمان و سرزمين بَرگوشان.20  جاماسب برخى از اين مردم را ديوپرست و اهريمنى و برخى را اهورايى مى‏داند. شش كشور نخست در حقيقت اقاليم ششگانه‏اند كه از متون دينى زردشتى گرفته شده‏اند21  و نمى‏توان براى آنها مكان جغرافيايى خاصى را در نظرگرفت؛22  از اين رو جاماسب مى‏گويد كه مردم ساكن در اين كشورها سيصد سال عمر مى‏كنند و خانة آنها در كوه و جنگل است.23  كنگدژ و وَرِ جمكرد نيز دو ارگ اساطيرى هستند كه مطابق با باورهاى آخرالزمانى زردشت نقش بسزايى در آخرت بر عهده دارند،24  از اين رو اهالى آنها نيز اهورايى‏اند و سرزمينشان چون بهشت برين است. سرزمينهاى مربوط به سگسران، دوالپايان (= پاچرمى‏ها)، بَرچشمان (= كسانى كه چشمى روى سينه دارند)، بَرگوشان (= كسانى‏كه گوشى روى سينه دارند) و كوتوله‏ها نيز سرزمينهايى افسانه‏اى هستند با مردمانى پليد و گاه آدمخوار. جايگاه برچشمان در سرزمين پريان است و هركس را كه بميرد مى‏خورند؛ بَرگوشان نيز چنين‏اند، با اين تفاوت كه خوراك آنها برگ درختان است. دوالپايان و سگسران افرادى پر جنب و جوش و كثيف هستند؛ آنها آدمخوارند و چيزى از دين و قانون نمى‏دانند. سرزمين كوتوله‏ها همچون خودشان كوچك است. آنها همواره با بَرگوشان در ستيزند. كوتوله‏ها خدمتكارانى بسيار ماهر و زيركند.25
از اينان، دوالپايان و سگساران را برگرفته از روايتهاي کلاسيک يوناني دانسته اند و بَرچشمان و بَرگوشان را با آنچه که در هنر ايراني و سکايي دربارة ترکيب اعضاي بدن انسان و حيوان ديده مي شود (مانند سر شير بر بدن آدمي در سنت ميترايي) مقايسه کرده اند.26  در گرشاسب نامه سگساران قومي اند با چهره اي چون غول و دهاني چون سگ و دندانهاي گرازين و گوشهايي شبيه فيل که صورتشان زرد و بدنشان نيلي بود و تمام اندامشان چون بز پوشيده از مو که از گرشاسب شکست مي خورند.27
بر خلاف چنين سرزمينهايي، ساير كشورها به لحاظ جغرافيايي مناطقى آشنايند. مردم ساكن در البرز از عمر طولانى برخوردارند و سرزمينى آباد دارند.28  جاماسب هندوستان را كشورى بزرگ با آب و هواى مختلف مى‏داند؛ كشورى داراى جنگل، دشت و بيابان كه مردمانش زندگى خود را با برنج، شيرگاو و دانه‏هاى خوراكى مى‏گذرانند. او مى‏گويد تعداد دين و قانون در آن كشور زياد است و آنها پس از مرگ مرده را يا مى‏سوزانند يا دفن مى‏كنند و يا به آب مى‏افكنند. جاماسب چينيها را بت‏پرست و از ياران اهريمن مى‏داند كه بسيار باريك‏انديش و هنرمند هستند.29  جاماسب كشور تاجيكها و بربرها را خشك و بيابانى وصف مى‏كند، با مردمانى كه خوراكشان موش و مار و گربه و كفتار و از اين قبيل است و بت مى‏پرستند. امرار معاش آنها از راه شتر و چهار پايان است و به گفتة جاماسب هيچ چيز ندارند. او مردمان سيلان را مردمان آبى توصيف مى‏كند كه مرغ و ماهى و حيوانات موذى را مى‏خورند و پس از مرگ به خشكى آورده مى‏شوند.30
پرسش گشتاسب از جاماسب دربارة مردم مازندران حاوى نكتة جالبى است، او نخست مى‏پرسد مردمان مازندران آدمند يا ديو؟ و پيداست كه اصطلاح «ديوان مازنى يا مازندرانى» از ديرباز رايج بوده و كنجكاوى افراد را دربارة موجوديت آنها برمى‏انگيخته است. جاماسب تأييد مى‏كند كه اهالى مازندران آدمند، هم به لحاظ جسمانى و هم ساير موارد! او آنها را شجاع، با فرزندهاى بسيار و در جماع حريص توصيف مى‏كند و مى‏گويد پس از مرگ براى مرده مراسمى برگزار مى‏كنند كه در آن همة دوستان و خويشان جمعند و مى‏خورند و مى‏آشامند.31  به گفتة او، پس از رواج آيين زردشت آنها به اين دين گرويدند. سرانجام، جاماسب از مردمان تركستان سخن مى‏گويد كه ماه‏پرست و جادوگرند و در کار با تير و كمان بسيار ماهرند و اسباني بسيار تندرو دارند؛ آنها نان را نمى‏شناسند و هر حيوانى را بيابند مى‏خورند، اما آدمخوار نيستند. زنانشان شلوار مى‏پوشند و آنها نسبت به زنان خود بسيار متعصبند؛ از مرگ نمى‏ترسند و همواره با يكديگر در حال ستيز و دعوا هستند.كشاورزى مى‏كنند و هر كه بميرد جسدش را به بيشه مى‏اندازند. آنها در امور مختلف با هم مشورت مى‏كنند و به جماع ميل فراوان دارند.32
به رغم پيرنگ زردشتي توصيف سرزمينها و ملل در اين فصول، اي بسا که ريشة آنها را در ادبيات غير ديني بتوان بازيافت.33   اکنون مي دانيم که تاريخ در هم آميزي اين دو گونة ادبي به روزگار اشکاني بازمي گردد.34
فصل يازدهم دربارة چرايي آفرينش مردماني است که بدي پيشه مي کنند. جاماسب پاسخ مي دهد که چون ستيز با اهريمن از راه هاي ديگر امکان پذير نبود، اورمزد مردمان را آفريد تا او را ياري کنند. تفاوت بين آفريدگان اورمزد و اهريمن در آخرت روشن مي شود؛ چون اورمزد مي تواند همة آفريده هاي خود را بازخواند و هيچ يک از آفريدگان خود را در پليدي رها نمي کند، اما اهريمن هر کار که بکند نمي تواند آفريدگانش را بازبخواند.35 
فصول شانزده و هفدهم كه بيش از ساير فصول ترجمه و كتابت شده اند، به نشانه‏هاى آخرالزمان و اتفاقاتى مي پردازند كه از زمان جاماسب تا روز رستاخيز در ايران مى‏افتد.36  اين دو فصل هم با رويکردي زردشتي نوشته شده اند و مضمون کلّي آنها را در ديگر متون پهلوي مانند گزيده هاي زادسپرم، روايت پهلوي و دادستان دينيگ نيز مي توان يافت.37  بر اساس متن، پس از چيرگى تازيان بر ايران، انواع پليدى و پيمان شكنى و رياكارى و دورويى در ايران رواج مى‏يابد38  و زندگانى به گونه‏اى مى‏شود كه مردم از مرگ خود شاد مى‏گردند. آب و هوا آشفته مى‏شود و باران بى‏هنگام مى‏بارد و زلزله‏هاى بسيارى روى مى‏دهد.39  در آن دوران، افراد رياكار و نادرست به قدرت مى‏رسند و درستكاران خوار و خفيف مى‏شوند. حملة تركان به ايران و خونريزيهاى فراوان آنها نيز پيشگويى شده است.40  بر اساس اين متن، در پايان هزارة زردشت، ترك و رومى و تازى در كنار رود اروند بر عليه ايرانيان جمع مى‏شوند و آنقدر ايرانى مى‏كشند كه در اروند به جاى آب، خون جريان مى‏يابد و شهرهاى ايران ويران مى‏گردد.41  در آن زمان، محصولات کشاورزي كم مى‏شود و فلزات مختلف از زمين استخراج مى‏گردند.42  حملة بعدى از جانب سيستان يا بر اساس ‏زند بهمن يسن از هندوستان انجام مى‏شود كه با كشتار بسيار همراه است و باعث نااميدى فراوان ايرانيان مى‏شود،43  اما مردى از پَدِشخوارگر (= گيلان) برمى‏خيزد و به يارى ايرانيان مى‏آيد.44  هزارة زردشت در اينجا به پايان مى‏رسد و هزارة اوشيدر آغاز مى‏گردد. پس از ظهور اوشيدر و بهتر شدن اوضاع مردم، زمستان مَلكوس فرا مى‏رسد كه سرمايى فوق‏العاده دارد و مردم از سرما مى‏ميرند، مگر عدة كمى كه در وَرِ جمكرد هستند. پس از تمام شدن سرما، مردم از آنجا بيرون مى‏آيند و دوباره جهان را مى‏سازند.45  آنگاه، هزارة سوشيانت آغاز مى‏شود كه آخرين منجى است. او جهان را پر از عدل و داد مى‏كند، اهريمن را از ميان مى‏برد و رستاخيز آغاز مى‏شود.46
در متن موجود، دو فصل به عنوان ضميمه‏هاى يك و دو وجود دارد. ضميمة يك دربارة بلايايى است كه تا آخرالزمان بر سر ايران مى‏آيد؛ اعم از بيماريهاى سخت، ستمگرى، قحطى و جنگهاى بزرگ.47  ضميمة دوم نشانه‏هاى آمدن منجى است. بر اين اساس، هنگاه ظهور منجي شب روشنتر است، صورت فلكى هفت اورنگ (= دُب اكبر) از جاى خود حركت مى‏كند و به سمت خراسان مى‏رود، مردم پيمان شكن باشند، افراد بى‏ارزش منزلت يابند، بدى از نيكى بيشتر باشد، مردم آزمند و حريص باشند، تعداد جانوران موذى بيشتر شود، افرادى‏كه دين را درست نمى‏شناسد دين‏شناسان را تمسخر مى‏كنند و روحانيان را آزار مى‏دهند، همجنس‏بازى رواج يابد، زايمانها غيرطبيعى مى‏شود، تفاوت تابستان و زمستان كم باشد، مردم زودتر بميرند، بى‏آبرويى و دروغ و قضاوت نادرست زياد باشد.48  مطالب اين فصل با كمى تفاوت عيناً در قطعة پهلوي «نشانهاى زادن منجى» تكرار شده است؛ با اين تفاوت كه در آنجا پرسش و پاسخ بين زردشت و اورمزد اتفاق مى‏افتد.49  در روايات داراب هرمزديار به آزاد شدن ستارگان گناهكار و پديدار شدن نشانه‏هايى در آسمان، و نيز به آشكار شدن‏آنچه در زير زمين پنهان شده و دستيابى بَدان به آنها نيز اشاره شده است.50 
در كتاب روايات داراب هرمزديار كه جُنگى است آشفته، با موضوعات‏گوناگون از نجوم و فقه گرفته تا حكايات و اساطير و به خطوط مختلف يعنى عربى، پهلوى، پازند و اوستايى، نيز قطعاتى از يادگار جاماسبي آمده است.51  بخش اول و سوم تقريباً تنها شامل فصل شانزدهم متن چاپى مى‏گردد، كه البته توالى مطالب آن نيز متفاوت است؛ بخش دوم كه طولانى‏تر است، چند فصل را در بر مى‏گيرد كه ترتيب آنها با متن چاپى مطابقت نمى‏كند؛ يعنى در اينجا اول فصل سيزدهم قرار دارد، سپس فصل پانزدهم، شانزدهم، ضميمة نخست، فصل ‏چهارم، ضميمة دوم و فصل هفدهم. حتى در فصول نيز ترتيب عبارات با متن چاپى‏ هماهنگى ندارد و مطالب بسيارى از زند بهمن يسن در لا به لاى آنها ديده مى‏شود.
اصل يادگار جاماسبي بر جا نمانده است و چند قطعه از آن به زبان پهلوى و بقيه به پازند و خط فارسى در دست است كه از روى آنها مى‏توان متن اصلى را بازسازى كرد.52  متن كامل اين اثر را مسينا در 1939 ميلادي با توجه به متون ناقص پهلوى، پازند و پهلوى‏اى كه به خط عربى بازنويسى شده جمع‏آورى كرد و دو ضميمه نيز به آن افزود كه با توجه به اينكه به صورت پرسش و پاسخ بين گشتاسب و جاماسب بودند آنها را نيز جزئى از يادگار جاماسبي به شمارآورد.
پيش از مسينا، وِست و مُدى بخشهايى از يادگار جاماسبي را به چاپ رسانده بودند و بِيلى نيز فصل شانزدهم را به طور كامل همراه با يادداشتهاى مفصل منتشر کرده بود. اميل بنونيست هم در پژوهش خود دربارة اين فصل بر منظوم بودن آن تأکيد کرده و از ارتباط آن با ديگر متون مکاشفه اي ايراني و غير ايراني سخن گفته بود. در ايران، نخستين بار صادق هدايت فصلهاي شانزدهم و هفدهم و دو ضميمة متن را به فارسي ترجمه کرد و به پيوست ترجمة زند بهمن يسن منتشر نمود. فصل شانزدهم را داريوش احمدي نيز با توضيحات مفصل به فارسي ترجمه کرده است.53
آنچه در ادامه آمده است ترجمة فارسي فصلهاي شانزده و هفدهم يادگار جاماسبي است که بر اساس متن منتشر کردة مسينا انجام گرفته است. ترجمة کامل متن نيز به قلم مؤلف اين گفتار در دست انتشار است.

فصل شانزدهم
1) ويشتاسب شاه پرسيد كه: اين دين مقدس چند سال رايج باشدو پس از آن زمانه چگونه است؟
2) جاماسب بيدخش به او گفت كه: اين دين هزار سال رايج باشد.پس اين مردمان كه در آن زمان باشند همه پيمان‏شكن شوند؛ يكى به‏ديگرى كينه و رشك ورزد و دروغ گويد و به آن دليل ايرانشهر به تازيها بسپارند. تازيها هر روز نيرومندتر باشند و شهر به شهر را بگيرند. 3)مردم به بدكارى و دروغگويى بگردند و همه چيز را به آن روش گويندو انجام دهند و به نفع خود رفتار كنند؛ از روش نيك و پرهيزكارى آزار ببينند. 4) به خاطر بى‏قانونى ايرانشهر به پادشاهان بار گران مى‏رسد وبسيار اشياء زرين و سيمين و بسيار گنج و خواسته انبار كنند، 5) و همه‏را پنهان كنند و بسيار گنج و خواسته شايگان به دست و قدرت‏دشمنان مى‏رسد. و مرگ بى‏هنگام بسيار باشد. 6) و همه ايرانشهر به‏دست اين دشمنان بيفتد و غير ايرانى با ايرانى درآميزد اين چنين ‏است كه نجيب‏زاده از غير نجيب‏زاده پيدا نباشد: مال نجيب‏زادگان به غير نجيب‏زادگان رسد.
7) و در آن زمانه بد، آن كه توانگر است آن را كه درويش است شادكنند و آن كه درويش است خودش شاد نباشد. و زندگى آزادان وبزرگان بى‏مزه شود و ايشان مرگ خود را بيانديشند54  آنگونه كه پدر ومادر فرزند را ببينند و مادر دختر را به كابين دهد. 8) و دخترى كه از او زايد به بهاء بفروشد؛ و پسر، پدر و مادر خود را بكشد و در زندگى ازكدخدايى جدا كند. و برادر كوچكتر برادر بزرگتر را بزند و مال او رابستاند و به زور و ناراستى سخن گويد. و زن، شوهر خود را به گناه مرگ ارزان55  دچار كند. 9) و مرد ناشناس و پست آشكار شود56  و زور وگواهى ناراست و دروغ عزيز دانسته شود. 10) شب يكى با ديگرى‏نان و مى مى‏خورد و ابراز دوستى مى‏كند و روز ديگر به جان ديگرى ‏چاره سازند و برايش بد بخواهند.
11) و در آن زمانه بد، آن را كه فرزند ندارد عزيز دارند و آن كسى راكه فرزند دارند خوار بشمارند. و مردم بسيارى تبعيد شوند، به غربت روند و دچار سختى شوند. 12) و آب و هوا آشفته شود و باد سرد و باد گرم بوزد و گياهان كم بار دهند و زمين محصول ندهد. 13) و زلزله بسيار باشد و باعث ويرانى زياد شود. و باران بى‏هنگام ببارد و باراني كه ببارد سودى ندهد؛ و ابر در آسمان بگردد.57
14) و دبير از نوشتن بدش مى‏آيد و همه از پيمانى كه گفته ونوشته‏اند برمى گردند. 15) و هر كسى كه كمى نيكى كند زندگي برايش بى‏مزه‏تر و بدتر باشد؛ و كلبه كوچكى كه بسازد خانه باشد.58  16) سوار، پياده و پياده، سوار باشد. بندگان به روش آزادان زندگى‏كنند، اما ذاتاً آزاد نيستند. 17) و بيشتر مردم به افسوسكارى و اعمال‏ناپسند روى آورند و مزه ناراستى را بشناسند و مهر و عشق آنان به مردم پست باشد. 18) مردم نابرنا زود پير مى‏شوند و همه از بدكارى خود شاد باشند و آن را به ارث گذارند. 19) و شهر به شهر، ده به ده وروستا به روستا با يكديگر بستيزند و كارزار كنند و از ديگرى چيز بربايند. 20) و مرد ستمكار و خشن و حريص را بزرگ دارند و مردم‏ فرزانه و بهدين را بد بشمارند. و كسى كه بايد به كام برسد نمى‏رسد.
21) و مردمى كه در آن زمان بد زاده شوند از آهن و روى سختترند. با وجود آن كه از گوشت و خون باشند از سنگ سختتر باشند. 22) و تمسخر و ريشخند زياد باشد؛ و همه با اهريمن نزديكى و خويشى كنند. و در آن زمان به گناه پيمان‏شكنى دست مى‏زنند. 23) پاسخ با تندى و سرعت مى‏رسد مثل تازش آب به سمت دريا.
24) آتشهاى ايرانشهر به پايان مى‏رسد و سرد مى‏شود؛ و مال ودارايى به دست غيرايرانيان دُرُوَند مى‏رسد و همه بددين مى‏شوند.25) و مال بسيار گِرد كنند اما از آن بهره نبرند و همه‏اش به دست سردارانى رسد كه فايده‏اى ندارند. 26) و هر كس كارى انجام دهدديگرى آن را نمى‏پسندد. و به خاطر سختى و پليدى آنها از ايشان برترشوند، زندگى بى‏مزه شود و مرگ را نگهبانى كنند.
27) پس، از خراسان مردى ناشناس و كم‏ارزش همراه با مردمان،اسب و سر نيزه زياد برمى خيزد و بر شهر چيره شده آن را تحت فرمانروايى خود درمى‏آورد. 28) او ميان آيين پادشاهى ناپيدا باشد. 29) پادشاهى به كلى از ايرانيان جدا مى‏شود و به غير ايرانيان مى‏رسد؛ و كيش و داد و روش بسيار باشد و كشتن يكديگر را ثواب مى‏دانند: كشتن مردم را ساده مى‏شمارند.59
30) و اين را نيز گويم كه: در آن كسى باشد كه او سرورى پيروزاست در سرزمين روم كه شهر و شهرستان60  بسيارى را بگيرد و از آوار روم مال بسيارى بياورد. 31) پس از آن كه سرور پيروز بميرد پس از او فرزندانش به پادشاهى مى‏نشينند. 32) و از شهر با قدرت نگهدارى مى‏كنند. و بسيار ظلم و بيداد بر مردم ايران نمايند و بسيار مال جمع شده به دست ايشان برسد. سپس به افزايش و اطمينان رسند.
33) و در آن زمانه بد پيمان و آزرم نباشد و بزرگتر از كوچكتر وكوچكتر از بزرگتر پيدا نباشد، آنها پشتيبان هم نباشند.
34) و اين را نيز به تو بگويم كه: آن بِه كه كسى از مادر نزايد يا اگر زايد بميرد و اين روزگار و بدى و ويرانى پايان هزاره زردشت را نبيند؛ 35) و آن كارزار بزرگى را كه بايد باشد، و آن خونريزى‏اى را كه در آن‏زمان بايد باشد، نبيند و مردم برابر نمى‏مانند.
36) تازيها با رومى‏ها و تركان درآميزند و كشور را بياشوبند. 37) پس سپندارمد به سوى اورمزد بانگ مى‏زند كه: «من تاب اين بدى و پليدى را ندارم زير و زبر شوم و اين مردم را زير و زبر كنم. باد61  و آتش‏مردم را بيازارند، از بس ايشان بر آنها ظلم و بيداد كنند».
38) پس ميترا و خشم با هم پِى‏كوبند؛ در آن پِى‏كوبى دروج غلات بد62  را فراخوانند كه در پادشاهى جمشيد به بند كشيده شده بود و درپادشاهى بيورسب از بند رسته بود، 39) بيورسب با آن دروج همنشين بود. و كار آن دروج اين بود كه دانه‏هاى غله را بكاهد و اگربخاطر آن دروج نبود هركس جريبى مى‏كشت به اندازه 400 جريب بار برمى‏داشت. 40) سال 396 ميترا آن دروج را نابود مى‏كند وسپس هركس جريبى كارد 400 در انبار كند. و در آن زمان سپندارمد دهان باز كند و گوهر و فلزات بسيار پيدا شود.
41) پس از سوى نيمروز63  مردى برخيزد كه خواهان فرمانروايى‏است و سپاه و ارتش بسيار بيارايد و بر شهرها چيره شود و بسيار خون‏بريزد تا كار به ميل او شود. 42) و سرانجام از دست دشمنان بگريزد و به زابلستان و آن سو شود و از آنجا دوباره سپاه بيارايد. و از آن به مردم ايرانشهر نااميدى گران مى‏رسد و بزرگ و كوچك به چاره‏خواهى مى‏افتند و به پاسبانى از جاى خويش مشغول مى‏شوند.
43) پس از آن از پدشخوارگر از نزديكى كنار دريا مردى كه‏مهرپرست است اوضاع را ببيند و ايزد مهر بسيار راز نهان با آن مردگويد. 44) پس به شاه پدشخوارگر پيغام فرستد كه: «اين پادشاهى را به چه دليل كر و كور مى‏دارى؟ و تو نيز چنان فرمانروايى كن كه پدران ‏و نياكان تو بر شما كردند».
45) آن مرد گويد كه: «من چنان كه شايسته است فرمانروايى‏مى‏كنم، در حالى كه سپاه و ارتش و گنج و سردار سپاه ندارم، آن چنان ‏كه در زمان پدران و نياكان من بود».
46) آن پيغامبر گويد كه: «اجازه بده تا گنج و دارايى پدران و نياكان‏تو را به او بسپارم». و گنج بزرگ افراسياب را به او نشان مى‏دهد. 47) چون گنج را به دست آورد سپاه و ارتش زابل را بيارايد و به سوى‏دشمنان رود. 48) و به دشمنان آگاهى مى‏رسد، ترك و تازى و رومى به هم پيوندند كه: «شاه پدشخوارگر را بگيريم و آن گنج و دارايى را ازآن مرد بستانيم».
49) پس چون آن مرد آن خبر را بشنود با سپاه و ارتش بسيار زابل به ميان ايرانشهر بيايد و با اين مردمان در آن دشت - كه تو كه‏ ويشتاسب هستى با هيون سپيد در بيشه سپيد جنگيدى - با شاه پدشخوارگر بستيزد و كارزار كند. 50) و به نيروى ايزدان ايران شهر، فرّه كيانى و فرّه دين مزديسنان و فرّه پدشخوارگر و مهر و سروش ورشن و آبان و آذرها و آتشها كارزار شگفتى كند. و از ايشان نيكى آيد، از دشمنان تعدادى را نابود كنند كه نمى‏توان شماره كرد.
51) پس سروش و نريوسنگ و پشوتن كه پسر شماست به فرمان‏ دادار اورمزد از كنگدژ كيان انگيخته شوند. 52) پشوتن كه پسرشماست با 150 شاگرد كه جامه سپد و سياه بر تن دارند مى‏آيد و من درفش در دست تا پارس و آنجا كه آتش و آب قرار دارد مى‏رويم. آنجا او يشت مى‏كند. 53) در زمانى كه يشت كردن به سر رسيده است، زوهر به آب مى‏ريزد و به آتش، زوهر مى‏دهد، و دروندان و ديوستايان را نابود مى‏كنند چنان كه در زمستان سرد برگ درختان بخشكد.64
54) و زمان گرگى تمام شود و زمان ميش درآيد. و اوشيدر پسرزردشت براى ظهور دين بيايد؛ و بدى و ويرانى به پايان رسد، آرامش‏و شادى و خرمى باشد.

فصل هفدهم
1) ويشتاسب شاه پرسيد كه: پس از آن كه مينوى دستوران به ايرانشهر بيايد و آن چند بتكده را نابود كنند، جهان از پليدى به پاكى و پاكيزگى بگردد، آنگاه چه زمانه‏اى برسد؟ در آن هزاره چند پادشاه و فرمانروا باشند؟ جهان را چگونه مديريت كنند؟ داد و عدالت در جهان چگونه باشد؟ هزاره اوشيدر، اوشيدرماه و سوشيانت چگونه باشد؟
2) جاماسب بيدخش به او گفت كه: در هزاره اوشيدر هجده پادشاه باشد. در آن زمان پليدى كم باشد، دروج و گرگسانان نابود شده باشند، قوانين كار بر اساس قانون نباشد بلكه بر اساس خواست فردى باشد؛65  سال، ماه و روز كوتاهتر باشند.66
3) هزاره اوشيدر پس از پانصد سال به پايان مى‏رسد، خورشيد به‏ آفريدگان صدمه مى‏زند. اوشيدرماه پسر زردشت ظهور كند، دين را ‏رواج دهد و انواع آز و نياز را نابود كند.
4) سپس ملكوس ديو بيايد، زمستان ملكوسان را به وجود آورد، همه آفريدگان و جانداران در آن زمستان نابود شوند. پس وَرِ جمكرد را خراب كنند، مردم، ستور و جانور از آن وَر بيرون بيايند و جهان را دوباره بسازند.
5) پس خشم برود و بيورسب را از بند برهاند، جهان را بگيرند، سپس مردم و جانور را بخورند.67
6) پس اورمزد، سروش و نريوسنگ را بفرستد كه: «سام نريمان را بيانگيزيد». ايشان روند سام را برانگيزند و نيرويى را كه داشت به او باز پس دهند. سام برخيزد و به وَر ضحاك رود.
7) ضحاك كه سام نريمان را ببيند به سام نريمان گويد كه: «اى سام نريمان براى دوستى با هم بيا تو مرا پادشاه بدان و من تو را سردار سپاهم، با هم اين جهان را نگاه داريم». 8) او سخنش را گوش نمى‏كند و گرزى بر سر آن دروند بزند. آن دروند به سام گويد كه: «مرا مزن، تو پادشاه و من سردار سپاه باشم، اين جهان را باهم نگاهداريم» و سام سخن اين دروند راگوش نمى‏كند و گرزى ديگر بر سر آن دروند زند، او بميرد.68
9) پس هزاره سوشيانت برسد. سوشيانت به همنشينى اورمزد برود، دين را بپذيرد، در جهان رواج دهد. 10) پس نريوسنگ و سروش بيايند؛ كيخسرو پسر سياوش، توس پسر نوذر، گيو پسر گودرز، با هزار گنج و سردار ديگر را بيانگيزند، اهريمن را از آفريدگان دور كنند، مردمان گيتى همه هم‏انديشه، همكلام و هم‏كنش  شوند.
11) اهريمن و فرزندانش بر آفريدگان اورمزد هيچ كارى نمى‏توانند بكنند. پس ديو آز به اهريمن بگويد كه: «تو نمى‏توانى كارى بر آفريدگان اورمزد بكنى». 12) پس اهريمن پيش تهمورث بيايد: «مرا خوراك بايد، خوراك مرا تو كه از بزرگانى بايد تامين كنى» نمى‏شنود.13) به اين دليل اهريمن به آز گويد كه: «برو همه ديو و دروج، جانوران موذى و آفريده‏هاى مرا بخور». ديو آز برود همه آفريده‏هاى اهريمن را بخورد، تاريكى را نيز. گويد كه: «سير نيستم». پس اهريمن و ديو آز با هم زورآورى كنند.
14) پس سوشيانت سه بار نيايش كند؛ نخست براى جاودانى‏شدن زندگان، سپس براى آمدن مردگان، هنگامى كه در هاونگاه69  نيايش كند همه مردمان برخيزند؛ هنگامى كه در رَپيتوينگاه70  نيايش‏كند مردمان زنده شوند؛ هنگامى كه در اوزيرينگاه71  نيايش كند همه‏ مردم بيهوش شوند؛ 15) هنگامى كه در اويسروثريمگاه72  نيايش كند همه مردم دوباره پانزده ساله باشند؛ آنگاه كه در اوشَهين‏گاه73  نيايش‏كنند شهريور به همه كوههاى جهان بتابد، فلزات همه جهان معلوم ‏شوند، همه مردم در روى گداخته بگردند، مقدس و روشن و پاك ‏شوند چنان خورشيد روشن.
16) اهريمن را بيرون آسمان بكُشند و سر ببُرند؛ پس آفريدگان مقدس باشند. مردمان جاويدان و انوشه و ناميرا و بدون ناراحتى در حدود پانزده ساله باشند، همه چيز براى آنها چنان است كه مى‏خواهند.
17) تمام شد با درود و شادى و رامش.

منابع
احمدي، داريوش، پايان جهان و ظهور موعود در اديان ايران باستان، تهران، 1386ش؛
اوشيدرى، جهانگير، دانشنامة مزديسنا، تهران، 1371ش؛
بندهش، گزارش مهرداد بهار، تهران، 1369ش؛
پورداود، ابراهيم، گاتها، تهران، 1378ش؛
تاواديا، جهانگير، زبان و ادبيات پهلوي، ترجمة سيف الدين نجم آبادي، تهران، 1383ش؛
تفضلى، احمد، تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، تهران، 1376ش؛
روايات ‏داراب هرمزديار، به کوشش جيوانجى جمشيد جى مُدى، بمبئى، 1922م؛
روايت پهلوي، ترجمة مهشيد ميرفخرايي، تهران، 1367ش؛
زند بهمن يسن، ترجمة محمدتقى راشد محصل، تهران، 1370ش؛
کرباسيان، مليحه، فرهنگ الفبايي – موضوعي اساطير ايران باستان، تهران، 1384ش؛
گزيده هاي زادسپرم، ترجمة محمدتقى راشد محصل، تهران، 1366ش؛
مزداپور، كتايون، دستنويس م. او 29 داستان گرشاسب، تهمورس و جمشيد، گلشاه ‏و متنهاى ديگر، تهران، 1378ش؛
نيولي، گراردو، زمان و زادگاه زرتشت، ترجمة منصور سيد سجادي، تهران، 1381ش؛
ويدن‏گرن، گئو، جهان معنوى ايرانى از آغاز تا اسلام، ترجمة محمود كندرى، تهران، 1381ش؛
هدايت، صادق، زند هومن يسن، تهران، 1357ش؛
Baily, Harold W., “To the Zamasp-Namak I, II,” BSOS 6, 1930-32, pp. 55-85, 581-600;
Benveniste, Emil, " Une apocalypse pehlevie: Le ??m?sp-N?mak ", Revue de l'Histoire des Religions, 106, 1932;
Boyce, Mary, " AY?DG?R ? J?M?SP?G, Encyclopaedia Iranica, ed. By E. Yarshater, New York, vol. 3, 1989;
D?DEST?N ? D?N ?G, Part I, Transcription, Translation and Commentary Mahmoud Jaafari-Dehaghi, Paris, 1998;
de Menasce, J. P., “Zoroastrian Pahlavi Writings,” Camb. Hist. Iran, ed. By E. Yarshater, Cambrige, 1975, III/2, pp. 1194-95;
Messina, Giuseppe, Libro Apocalittico Persiano Ayatkar I ZamaspIk, Roma, 1939;
Modi, J. J., J?m?sp?, Pahlavi, Pazend and Persian Texts with . . . English and Gujarati Translation, Bombay, 1903;
West, W., Avesta, Pahlavi and Ancient Persian Studies in Honour of . . . P. B. Sanjana I, Strasbourg and Leipzig, 1904, pp. 97-116;
Widengren, Geo, Iranicsh-semitische Kulturbegegnung in parthischer Zeit, Koln - Opladen, 1960.

پي نوشتها:
1 . نک: بويس، ايرانيکا؛ قس با نظر دومناش، ص 1194، که با توجه به نام بردن متن از پادشاهان ساساني، نگارش متن را به دوران آنها منتسب مي کند.
2 . پورداود، صص 95، 115، 135؛ اوشيدرى، ص 229.
3 . اوشيدري، ص 230.           4. تفضلى، ص 172. 
5. زند بهمن يسن، ص 3.         6 . مسينا، ص 84.
7 . همانجا، ص 107.              8 . همانجا، ص 85.
9 . همانجا، ص 86.              10 . همانجا، ص 87.
11 . همانجا، ص 92.            12 . همانجا، ص 111.
13 . تاواديا، ص 176.           14 . مسينا، ص 94.
15 . همانجا، ص 98.            16 . همانجا، ص 99.
17 . همانجا، ص 101.          18 . همانجا، ص 104.
19 . همانجا، ص 105.          20 . همانجا، ص 103.
21. براي نمونه نک: بندهش، ص 70.
22 . براي نمونه اي از چنين تلاشهايي در سنت اوستايي نک: نيولي، صص 115 – 123.
23 . مسينا، ص 98.             24. بندهش، ص 142.
25 . مسينا، ص 103.           26. ويدن گرن، جهان معنوي، صص 37 – 38.
27 . کرباسيان، ص 110.      28 . مسينا، ص 99.
29 . همانجا، صص 101 – 102.       30 . همانجا، ص 104.
31 . همانجا، ص 106.                   32 . همانجا، صص 106 – 107.
33 . ويدن گرن، جهان معنوي، ص 38.
34 . همو، رويارويى فرهنگى، ص 35 به بعد.
35 . مسينا، ص 105.                 36 . نک: بويس، صص 126 – 127.
37 . نک: گزيده هاي زادسپرم، صص 56 – 62، فصل 34؛ روايت پهلوي، صص 58 – 64، فصل 48؛ دادستان دينيگ، ج 1، صص 106 – 109، پرسش 35.
38 . مسينا، ص 112؛ بيلى، ص 25. 
39 . مسينا، ص 113؛ بيلى، ص 26.
40 . مسينا، ص 114؛ بيلى، ص 27.
41 . مسينا، ص 115؛ بيلى، ص 58.
42 . مسينا، ص 116؛ بيلى، ص 59.
43 . نک: ‏زند بهمن يسن، ص 13.
44 . مسينا، ص 116؛ بيلى، ص 60.
45 . مسينا، ص 119.
46 . همانجا.
47 . مسينا، ص 121.
48 . همانجا، ص 122.
49 . مزداپور، ص 342.
50 . روايات داراب هرمزديار ، ج 2، صص 107.
51 . همانجا، ج 2، صص 97 – 111.
52 . تاواديا، ص 175؛ تفضلى، ص 174.
53 . نک: بنونيست، صص 337 – 380؛ هدايت، صص 107 – 117؛ احمدي، ص 30 به بعد.
54 . در روايات داراب آمده كه «از مرگ خود شاد باشند».
55 . «مرگ ارزان» يعنى شايستة مرگ و «گناه مرگ ارزان» گناهى است كه مجازات آن مرگ است.
56 . يعنى مطرح و مشهور شود.
57 . از بند 11 تا 14 در زند بهمن يسن نيز آمده است.
58 . يعنى يك كلبه كوچك چنان خانه‏اى بزرگ است. احمدى (ص 32) مى‏نويسد و كلبه‏اى كوچك بسازند كه ايشان را همچون خانه‏اى بزرگ باشد يعنى در نظر مردم عمارتى بزرگ ارزشى برابر كلبه‏اى محقر و كوچك ‏خواهد داشت. در متن روايات داراب آمده است كه چه كده چه ايوان، يعنى بين‏خانه و كاخ فرقى نيست.
59 . از بند 27 تا 30 در زند بهمن يسن نيز ذكر شده است.
60 . در روايات داراب و زند بهمن يسن، سورستان و شورستان آمده كه منظور هر دو سرزمين آشور يا آسور است.
61 . بيلى و وست اين واژه را «باد» خوانده‏اند و مسينا «آب»، اما املاى واژه، آنچنان كه وست ضبط كرده است، باد خوانده مى‏شود. فكر مى‏كنم منظور ازآن توفان باشد.
62 . بيلى آن را (vat-yavagn) خوانده است (yava) به معناى «جو» است و(yavag?n) يعنى «آنچه مثل جو» است و از آن تمام غلات افاده مى‏شود. بيلى(ص 59) مى‏گويد منظور ديوى است كه باعث خراب شدن غلات مى‏گردد.
63 . يعنى جنوب. در برخى منابع كهن منظور از آن سيستان بوده است. در زند بهمن يسن (ص 56، 8) به جاى آن هندوستان ذكر شده است.
64 . از بند 51 تا 54 در متن زند بهمن يسن (ص 12) نيز آمده است.
65 . مسينا اين واژه را از كلمات عالمانه دانسته كه تقريباً صورت اوستايى اش را حفظ كرده است (h?tmar) در اين متن در اوستايى به صورت صفت (h?t?.mar?nay) آمده. بارتولومه (ص 1802) آن را چيزى كه فرد خودش اكتساب مى‏كند معنا كرده است. پورداوود اين تركيب را در يسناى32، بند 6 (ص 37)، آرزوى فردى و در يشت نخست، بند 8 (ص 51) پاداش هر فرد معنا كرده است.
66. اين جمله در زند بهمن يسن (ص 16، 5) نيز آمده است.
67 . برابر با متن زند بهمن يسن (ص 14، 18).
68 . برابر با متن زند بهمن يسن (صص 20 - 23، 19).
69 . بامداد. وقت برآمدن خورشيد.
70 . نيمروز. هنگام ظهر.
71 . بعد از ظهر. هنگام غروب.
72 . شب هنگام.
73 . از نيمه شب تا برآمدن خورشيد.

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۰۷ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۱۶