آخرالزمان به روايت يادگار جاماسبي
مليحه کرباسيان
ادبيات آخرالزماني در تاريخ مکتوب انديشة بشري قدمتي ديرينه دارد. در واقع، آدمي از همان هنگام که درنگ در سرشت و سرنوشت خويش را پيشه کرد، به فرجام جهاني که در آن ميزيست توجه نشان داد. در ايران نيز سابقة اين نوع ادبيات به کهنترين روزگاران تدوين متون ديني زرتشتي بازميگردد. در اين مقاله، با ترجمان فارسي بخشهاي آخرالزماني متن پهلوي يادگار جاماسبي، اين مسئله از نگاه يکي از کهنترين متنهاي ديني ايراني بررسي شده است.
***
يادگار جاماسبي از آثار پيشگويانة زردشتي به زبان پهلوي در قالب پرسش و پاسخ ميان جاماسب و گشتاسب که مشتمل است بر چکيده اي از مهمترين آموزه هاي دين زردشتي و مجموعة ارزشمندي از اساطير و افسانه ها و تاريخ و باورهاي عاميانه را در اختيار ما مي نهد که در بررسيهاي مردم شناسي تاريخي ايران بس کارآمد است.
تاريخ نگارش متن اصلي روشن نيست؛ اما از آنجايي که برخلاف سنت ساساني، پارتيان را «خوشنام» و بازگردانندة عظمت از دست رفتة ايران مي خواند، و لقب «بيدخش» را براي جاماسب به کار مي برد، مي توان گفت که متن اوليه در روزگار پارتي نوشته شده است و در سده هاي بعد مطالبي را بدان افزوده اند.1
بر اساس متون اوستايى، جاماسب مردى فرزانه از خاندان هوگو و برادر فرشوشتر از وزيران بزرگ كىگشتاسب بود. او از اولين كسانى است كه به دين زردشت گرويد و با دختر زردشت به نام پوروچيستا ازدواج كرد.2 جاماسب در ادبيات زردشتى به دانايى و زيركى شهره است و برآنند كه توانايى پيشگويى داشتهاست.3 تفضلى سه كتاب را به او نسبت مىدهد: پيشگوييهاى جاماسب، جاماسبنامه و يادگار جاماسبي. به نظر او پيشگوييهاىجاماسب را مىتوان از جاماسب نامه، يادگار جاماسبي و يادگار زريران به دستآورد.4
يادگار جاماسبى هفده فصل دارد: نخست در مورد چگونگى دستيابى جاماسب به دانايى؛ دوم و سوم دربارة ذات اورمزد و نخستين آفريدههايش؛ چهارم دربارة فرمانروايان اوليه و روش زندگى آنها؛ پنجم، ششم، هفتم، هشتم، نُهم، دهم و دوازدهم دربارة مردمان مناطق مختلفى كه تا روزگار او شناخته شده بودند؛ يازدهم دربارة اينكه چرايى آفرينش مردمان بدكار توسط اورمزد؛ سيزدهم دربارة ويژگيهاى پيشگويى جاماسب؛ چهاردهم دربارة پادشاهى گشتاسب؛ پانزدهم دربارة فرمانروايان پس از گشتاسب؛ شانزدهم دربارة اينكه دين تا كى رواج دارد و پس از آن چگونه است؛ و فصل هفدهم دربارة حوادث پايان جهان.
فصل نخست به خودستايى جاماسب و دانش او تعلق دارد كه بسيار شبيه است به فصل سوم زند بهمن يسن.5 در اينجا جاماسب مىگويد كه مىداند در تن هر گوسفند چند مو وجود دارد؛ چند تار آن سياه و چند تار آن سفيد است؛ يا تعداد قطرات بارانى را كه بر دشت يا دريا مىبارد مىداند و از اين قبيل.6 در فصلسيزدهم هم جاماسب توضيح مىدهد كه همة اين دانش غيرعادى و قدرت پيشگويىاش ناشى از خواست اورمزد و آموزش زردشت است و مىتواند آن را به ديگران بياموزد.7
فصول دوم و سوم بيشتر جنبة فلسفى دارد و دربارة آفرينش از ديدگاه آيين زردشت سخن مىگويد. بر اساس اين فصول، در آغاز تنها اورمزد در روشنى وجود داشت. روشنى نخستين چيزى بود كه اورمزد به وجود آورد و زمان هم به جاودانگى او بود. سپس جهان را آفريد.8 اهريمن نيز چون كرمى در پيله مخلوقات خود را به وجود آورد. از آنجايى كه اين دو گروه موجودات از يك جوهر نيستند؛ يعنى يكى از جوهرة نور و ديگرى تاريكى است، بنابراين مدام در كشمكش و ستيزند و جهان بدين سبب در حركت است.9 سپس آفرينش هفت امشاسپند را از يكديگر مطرح مىكند. اين آفرينش چون روشن كردن يك چراغ از چراغ ديگر استكه نور هيچ يك كم نمىشود ولى چراغى ديگر افزوده مىشود.10
از فصلهايي که با تاريخ اساطيري دين زردشت و وقايع تاريخي پس از او ارتباط دارد، فصل چهارم مربوط است به پادشاهان پيش از گشتاسب، فصل چهاردهم دربارة پادشاهىگشتاسب و فصل پانزدهم در مورد پادشاهان پس از گشتاسب است. اين سه فصلآكنده از باورهاى اساطيرى دربارة پادشاهان اسطورهاى و تاريخى است و تا زمان حملة اعراب را در بر مىگيرد. آنچه در اين مورد جالب است تاريخهايى است كه در اين فصول ارائه شده اند؛ مثلاً دوران پادشاهى جمشيد را هفتصد و هفده سال و هفت ماه11 و دورة پادشاهى خسرو انوشيروان را چهل و هفت سال و هفت ماه و هفت روز و دوران سلطة تازيها را سيصد و هشتاد و دو سال و نُه ماه و هفت روز و چهار ساعت ذكر كرده است12 که به نظر برخي محققان محاسبه اي از يک رويداد تاريخي بر اساس ستاره شناسي بوده است.13 در فصل چهارم آمده است كه اورمزد به خاطر بندگى هزار ساله اي که تنها يك نيم روز كم دارد فريدون را آفريد.14
هفت فصل از شانزده فصل اين كتاب مربوط مىشود به سرزمينهاى روزگاران کهن بنا بر باور مردمان. اين سرزمينها عبارتند از شش اقليمى كه در دين زردشت نام برده شده است، يعنى اَرزَه، سَوَه، فِرَدَدَفش، ويدَدَفش، وُروبَرِشت ووُروزَرِشت.15 ساكنان البرز، كنگدژ، وَرِ جمكرد، ايرانويج،16 هندوستان، چين، تركستان، تاجيكستان، بربرستان،17 سيلان، سرزمين مردمان آبزى،18 مازندران،19 سرزمين دوالپايان، سرزمين سگسران، سرزمين كوتولهها، سرزمين بَرچشمان و سرزمين بَرگوشان.20 جاماسب برخى از اين مردم را ديوپرست و اهريمنى و برخى را اهورايى مىداند. شش كشور نخست در حقيقت اقاليم ششگانهاند كه از متون دينى زردشتى گرفته شدهاند21 و نمىتوان براى آنها مكان جغرافيايى خاصى را در نظرگرفت؛22 از اين رو جاماسب مىگويد كه مردم ساكن در اين كشورها سيصد سال عمر مىكنند و خانة آنها در كوه و جنگل است.23 كنگدژ و وَرِ جمكرد نيز دو ارگ اساطيرى هستند كه مطابق با باورهاى آخرالزمانى زردشت نقش بسزايى در آخرت بر عهده دارند،24 از اين رو اهالى آنها نيز اهورايىاند و سرزمينشان چون بهشت برين است. سرزمينهاى مربوط به سگسران، دوالپايان (= پاچرمىها)، بَرچشمان (= كسانى كه چشمى روى سينه دارند)، بَرگوشان (= كسانىكه گوشى روى سينه دارند) و كوتولهها نيز سرزمينهايى افسانهاى هستند با مردمانى پليد و گاه آدمخوار. جايگاه برچشمان در سرزمين پريان است و هركس را كه بميرد مىخورند؛ بَرگوشان نيز چنيناند، با اين تفاوت كه خوراك آنها برگ درختان است. دوالپايان و سگسران افرادى پر جنب و جوش و كثيف هستند؛ آنها آدمخوارند و چيزى از دين و قانون نمىدانند. سرزمين كوتولهها همچون خودشان كوچك است. آنها همواره با بَرگوشان در ستيزند. كوتولهها خدمتكارانى بسيار ماهر و زيركند.25
از اينان، دوالپايان و سگساران را برگرفته از روايتهاي کلاسيک يوناني دانسته اند و بَرچشمان و بَرگوشان را با آنچه که در هنر ايراني و سکايي دربارة ترکيب اعضاي بدن انسان و حيوان ديده مي شود (مانند سر شير بر بدن آدمي در سنت ميترايي) مقايسه کرده اند.26 در گرشاسب نامه سگساران قومي اند با چهره اي چون غول و دهاني چون سگ و دندانهاي گرازين و گوشهايي شبيه فيل که صورتشان زرد و بدنشان نيلي بود و تمام اندامشان چون بز پوشيده از مو که از گرشاسب شکست مي خورند.27
بر خلاف چنين سرزمينهايي، ساير كشورها به لحاظ جغرافيايي مناطقى آشنايند. مردم ساكن در البرز از عمر طولانى برخوردارند و سرزمينى آباد دارند.28 جاماسب هندوستان را كشورى بزرگ با آب و هواى مختلف مىداند؛ كشورى داراى جنگل، دشت و بيابان كه مردمانش زندگى خود را با برنج، شيرگاو و دانههاى خوراكى مىگذرانند. او مىگويد تعداد دين و قانون در آن كشور زياد است و آنها پس از مرگ مرده را يا مىسوزانند يا دفن مىكنند و يا به آب مىافكنند. جاماسب چينيها را بتپرست و از ياران اهريمن مىداند كه بسيار باريكانديش و هنرمند هستند.29 جاماسب كشور تاجيكها و بربرها را خشك و بيابانى وصف مىكند، با مردمانى كه خوراكشان موش و مار و گربه و كفتار و از اين قبيل است و بت مىپرستند. امرار معاش آنها از راه شتر و چهار پايان است و به گفتة جاماسب هيچ چيز ندارند. او مردمان سيلان را مردمان آبى توصيف مىكند كه مرغ و ماهى و حيوانات موذى را مىخورند و پس از مرگ به خشكى آورده مىشوند.30
پرسش گشتاسب از جاماسب دربارة مردم مازندران حاوى نكتة جالبى است، او نخست مىپرسد مردمان مازندران آدمند يا ديو؟ و پيداست كه اصطلاح «ديوان مازنى يا مازندرانى» از ديرباز رايج بوده و كنجكاوى افراد را دربارة موجوديت آنها برمىانگيخته است. جاماسب تأييد مىكند كه اهالى مازندران آدمند، هم به لحاظ جسمانى و هم ساير موارد! او آنها را شجاع، با فرزندهاى بسيار و در جماع حريص توصيف مىكند و مىگويد پس از مرگ براى مرده مراسمى برگزار مىكنند كه در آن همة دوستان و خويشان جمعند و مىخورند و مىآشامند.31 به گفتة او، پس از رواج آيين زردشت آنها به اين دين گرويدند. سرانجام، جاماسب از مردمان تركستان سخن مىگويد كه ماهپرست و جادوگرند و در کار با تير و كمان بسيار ماهرند و اسباني بسيار تندرو دارند؛ آنها نان را نمىشناسند و هر حيوانى را بيابند مىخورند، اما آدمخوار نيستند. زنانشان شلوار مىپوشند و آنها نسبت به زنان خود بسيار متعصبند؛ از مرگ نمىترسند و همواره با يكديگر در حال ستيز و دعوا هستند.كشاورزى مىكنند و هر كه بميرد جسدش را به بيشه مىاندازند. آنها در امور مختلف با هم مشورت مىكنند و به جماع ميل فراوان دارند.32
به رغم پيرنگ زردشتي توصيف سرزمينها و ملل در اين فصول، اي بسا که ريشة آنها را در ادبيات غير ديني بتوان بازيافت.33 اکنون مي دانيم که تاريخ در هم آميزي اين دو گونة ادبي به روزگار اشکاني بازمي گردد.34
فصل يازدهم دربارة چرايي آفرينش مردماني است که بدي پيشه مي کنند. جاماسب پاسخ مي دهد که چون ستيز با اهريمن از راه هاي ديگر امکان پذير نبود، اورمزد مردمان را آفريد تا او را ياري کنند. تفاوت بين آفريدگان اورمزد و اهريمن در آخرت روشن مي شود؛ چون اورمزد مي تواند همة آفريده هاي خود را بازخواند و هيچ يک از آفريدگان خود را در پليدي رها نمي کند، اما اهريمن هر کار که بکند نمي تواند آفريدگانش را بازبخواند.35
فصول شانزده و هفدهم كه بيش از ساير فصول ترجمه و كتابت شده اند، به نشانههاى آخرالزمان و اتفاقاتى مي پردازند كه از زمان جاماسب تا روز رستاخيز در ايران مىافتد.36 اين دو فصل هم با رويکردي زردشتي نوشته شده اند و مضمون کلّي آنها را در ديگر متون پهلوي مانند گزيده هاي زادسپرم، روايت پهلوي و دادستان دينيگ نيز مي توان يافت.37 بر اساس متن، پس از چيرگى تازيان بر ايران، انواع پليدى و پيمان شكنى و رياكارى و دورويى در ايران رواج مىيابد38 و زندگانى به گونهاى مىشود كه مردم از مرگ خود شاد مىگردند. آب و هوا آشفته مىشود و باران بىهنگام مىبارد و زلزلههاى بسيارى روى مىدهد.39 در آن دوران، افراد رياكار و نادرست به قدرت مىرسند و درستكاران خوار و خفيف مىشوند. حملة تركان به ايران و خونريزيهاى فراوان آنها نيز پيشگويى شده است.40 بر اساس اين متن، در پايان هزارة زردشت، ترك و رومى و تازى در كنار رود اروند بر عليه ايرانيان جمع مىشوند و آنقدر ايرانى مىكشند كه در اروند به جاى آب، خون جريان مىيابد و شهرهاى ايران ويران مىگردد.41 در آن زمان، محصولات کشاورزي كم مىشود و فلزات مختلف از زمين استخراج مىگردند.42 حملة بعدى از جانب سيستان يا بر اساس زند بهمن يسن از هندوستان انجام مىشود كه با كشتار بسيار همراه است و باعث نااميدى فراوان ايرانيان مىشود،43 اما مردى از پَدِشخوارگر (= گيلان) برمىخيزد و به يارى ايرانيان مىآيد.44 هزارة زردشت در اينجا به پايان مىرسد و هزارة اوشيدر آغاز مىگردد. پس از ظهور اوشيدر و بهتر شدن اوضاع مردم، زمستان مَلكوس فرا مىرسد كه سرمايى فوقالعاده دارد و مردم از سرما مىميرند، مگر عدة كمى كه در وَرِ جمكرد هستند. پس از تمام شدن سرما، مردم از آنجا بيرون مىآيند و دوباره جهان را مىسازند.45 آنگاه، هزارة سوشيانت آغاز مىشود كه آخرين منجى است. او جهان را پر از عدل و داد مىكند، اهريمن را از ميان مىبرد و رستاخيز آغاز مىشود.46
در متن موجود، دو فصل به عنوان ضميمههاى يك و دو وجود دارد. ضميمة يك دربارة بلايايى است كه تا آخرالزمان بر سر ايران مىآيد؛ اعم از بيماريهاى سخت، ستمگرى، قحطى و جنگهاى بزرگ.47 ضميمة دوم نشانههاى آمدن منجى است. بر اين اساس، هنگاه ظهور منجي شب روشنتر است، صورت فلكى هفت اورنگ (= دُب اكبر) از جاى خود حركت مىكند و به سمت خراسان مىرود، مردم پيمان شكن باشند، افراد بىارزش منزلت يابند، بدى از نيكى بيشتر باشد، مردم آزمند و حريص باشند، تعداد جانوران موذى بيشتر شود، افرادىكه دين را درست نمىشناسد دينشناسان را تمسخر مىكنند و روحانيان را آزار مىدهند، همجنسبازى رواج يابد، زايمانها غيرطبيعى مىشود، تفاوت تابستان و زمستان كم باشد، مردم زودتر بميرند، بىآبرويى و دروغ و قضاوت نادرست زياد باشد.48 مطالب اين فصل با كمى تفاوت عيناً در قطعة پهلوي «نشانهاى زادن منجى» تكرار شده است؛ با اين تفاوت كه در آنجا پرسش و پاسخ بين زردشت و اورمزد اتفاق مىافتد.49 در روايات داراب هرمزديار به آزاد شدن ستارگان گناهكار و پديدار شدن نشانههايى در آسمان، و نيز به آشكار شدنآنچه در زير زمين پنهان شده و دستيابى بَدان به آنها نيز اشاره شده است.50
در كتاب روايات داراب هرمزديار كه جُنگى است آشفته، با موضوعاتگوناگون از نجوم و فقه گرفته تا حكايات و اساطير و به خطوط مختلف يعنى عربى، پهلوى، پازند و اوستايى، نيز قطعاتى از يادگار جاماسبي آمده است.51 بخش اول و سوم تقريباً تنها شامل فصل شانزدهم متن چاپى مىگردد، كه البته توالى مطالب آن نيز متفاوت است؛ بخش دوم كه طولانىتر است، چند فصل را در بر مىگيرد كه ترتيب آنها با متن چاپى مطابقت نمىكند؛ يعنى در اينجا اول فصل سيزدهم قرار دارد، سپس فصل پانزدهم، شانزدهم، ضميمة نخست، فصل چهارم، ضميمة دوم و فصل هفدهم. حتى در فصول نيز ترتيب عبارات با متن چاپى هماهنگى ندارد و مطالب بسيارى از زند بهمن يسن در لا به لاى آنها ديده مىشود.
اصل يادگار جاماسبي بر جا نمانده است و چند قطعه از آن به زبان پهلوى و بقيه به پازند و خط فارسى در دست است كه از روى آنها مىتوان متن اصلى را بازسازى كرد.52 متن كامل اين اثر را مسينا در 1939 ميلادي با توجه به متون ناقص پهلوى، پازند و پهلوىاى كه به خط عربى بازنويسى شده جمعآورى كرد و دو ضميمه نيز به آن افزود كه با توجه به اينكه به صورت پرسش و پاسخ بين گشتاسب و جاماسب بودند آنها را نيز جزئى از يادگار جاماسبي به شمارآورد.
پيش از مسينا، وِست و مُدى بخشهايى از يادگار جاماسبي را به چاپ رسانده بودند و بِيلى نيز فصل شانزدهم را به طور كامل همراه با يادداشتهاى مفصل منتشر کرده بود. اميل بنونيست هم در پژوهش خود دربارة اين فصل بر منظوم بودن آن تأکيد کرده و از ارتباط آن با ديگر متون مکاشفه اي ايراني و غير ايراني سخن گفته بود. در ايران، نخستين بار صادق هدايت فصلهاي شانزدهم و هفدهم و دو ضميمة متن را به فارسي ترجمه کرد و به پيوست ترجمة زند بهمن يسن منتشر نمود. فصل شانزدهم را داريوش احمدي نيز با توضيحات مفصل به فارسي ترجمه کرده است.53
آنچه در ادامه آمده است ترجمة فارسي فصلهاي شانزده و هفدهم يادگار جاماسبي است که بر اساس متن منتشر کردة مسينا انجام گرفته است. ترجمة کامل متن نيز به قلم مؤلف اين گفتار در دست انتشار است.
فصل شانزدهم
1) ويشتاسب شاه پرسيد كه: اين دين مقدس چند سال رايج باشدو پس از آن زمانه چگونه است؟
2) جاماسب بيدخش به او گفت كه: اين دين هزار سال رايج باشد.پس اين مردمان كه در آن زمان باشند همه پيمانشكن شوند؛ يكى بهديگرى كينه و رشك ورزد و دروغ گويد و به آن دليل ايرانشهر به تازيها بسپارند. تازيها هر روز نيرومندتر باشند و شهر به شهر را بگيرند. 3)مردم به بدكارى و دروغگويى بگردند و همه چيز را به آن روش گويندو انجام دهند و به نفع خود رفتار كنند؛ از روش نيك و پرهيزكارى آزار ببينند. 4) به خاطر بىقانونى ايرانشهر به پادشاهان بار گران مىرسد وبسيار اشياء زرين و سيمين و بسيار گنج و خواسته انبار كنند، 5) و همهرا پنهان كنند و بسيار گنج و خواسته شايگان به دست و قدرتدشمنان مىرسد. و مرگ بىهنگام بسيار باشد. 6) و همه ايرانشهر بهدست اين دشمنان بيفتد و غير ايرانى با ايرانى درآميزد اين چنين است كه نجيبزاده از غير نجيبزاده پيدا نباشد: مال نجيبزادگان به غير نجيبزادگان رسد.
7) و در آن زمانه بد، آن كه توانگر است آن را كه درويش است شادكنند و آن كه درويش است خودش شاد نباشد. و زندگى آزادان وبزرگان بىمزه شود و ايشان مرگ خود را بيانديشند54 آنگونه كه پدر ومادر فرزند را ببينند و مادر دختر را به كابين دهد. 8) و دخترى كه از او زايد به بهاء بفروشد؛ و پسر، پدر و مادر خود را بكشد و در زندگى ازكدخدايى جدا كند. و برادر كوچكتر برادر بزرگتر را بزند و مال او رابستاند و به زور و ناراستى سخن گويد. و زن، شوهر خود را به گناه مرگ ارزان55 دچار كند. 9) و مرد ناشناس و پست آشكار شود56 و زور وگواهى ناراست و دروغ عزيز دانسته شود. 10) شب يكى با ديگرىنان و مى مىخورد و ابراز دوستى مىكند و روز ديگر به جان ديگرى چاره سازند و برايش بد بخواهند.
11) و در آن زمانه بد، آن را كه فرزند ندارد عزيز دارند و آن كسى راكه فرزند دارند خوار بشمارند. و مردم بسيارى تبعيد شوند، به غربت روند و دچار سختى شوند. 12) و آب و هوا آشفته شود و باد سرد و باد گرم بوزد و گياهان كم بار دهند و زمين محصول ندهد. 13) و زلزله بسيار باشد و باعث ويرانى زياد شود. و باران بىهنگام ببارد و باراني كه ببارد سودى ندهد؛ و ابر در آسمان بگردد.57
14) و دبير از نوشتن بدش مىآيد و همه از پيمانى كه گفته ونوشتهاند برمى گردند. 15) و هر كسى كه كمى نيكى كند زندگي برايش بىمزهتر و بدتر باشد؛ و كلبه كوچكى كه بسازد خانه باشد.58 16) سوار، پياده و پياده، سوار باشد. بندگان به روش آزادان زندگىكنند، اما ذاتاً آزاد نيستند. 17) و بيشتر مردم به افسوسكارى و اعمالناپسند روى آورند و مزه ناراستى را بشناسند و مهر و عشق آنان به مردم پست باشد. 18) مردم نابرنا زود پير مىشوند و همه از بدكارى خود شاد باشند و آن را به ارث گذارند. 19) و شهر به شهر، ده به ده وروستا به روستا با يكديگر بستيزند و كارزار كنند و از ديگرى چيز بربايند. 20) و مرد ستمكار و خشن و حريص را بزرگ دارند و مردم فرزانه و بهدين را بد بشمارند. و كسى كه بايد به كام برسد نمىرسد.
21) و مردمى كه در آن زمان بد زاده شوند از آهن و روى سختترند. با وجود آن كه از گوشت و خون باشند از سنگ سختتر باشند. 22) و تمسخر و ريشخند زياد باشد؛ و همه با اهريمن نزديكى و خويشى كنند. و در آن زمان به گناه پيمانشكنى دست مىزنند. 23) پاسخ با تندى و سرعت مىرسد مثل تازش آب به سمت دريا.
24) آتشهاى ايرانشهر به پايان مىرسد و سرد مىشود؛ و مال ودارايى به دست غيرايرانيان دُرُوَند مىرسد و همه بددين مىشوند.25) و مال بسيار گِرد كنند اما از آن بهره نبرند و همهاش به دست سردارانى رسد كه فايدهاى ندارند. 26) و هر كس كارى انجام دهدديگرى آن را نمىپسندد. و به خاطر سختى و پليدى آنها از ايشان برترشوند، زندگى بىمزه شود و مرگ را نگهبانى كنند.
27) پس، از خراسان مردى ناشناس و كمارزش همراه با مردمان،اسب و سر نيزه زياد برمى خيزد و بر شهر چيره شده آن را تحت فرمانروايى خود درمىآورد. 28) او ميان آيين پادشاهى ناپيدا باشد. 29) پادشاهى به كلى از ايرانيان جدا مىشود و به غير ايرانيان مىرسد؛ و كيش و داد و روش بسيار باشد و كشتن يكديگر را ثواب مىدانند: كشتن مردم را ساده مىشمارند.59
30) و اين را نيز گويم كه: در آن كسى باشد كه او سرورى پيروزاست در سرزمين روم كه شهر و شهرستان60 بسيارى را بگيرد و از آوار روم مال بسيارى بياورد. 31) پس از آن كه سرور پيروز بميرد پس از او فرزندانش به پادشاهى مىنشينند. 32) و از شهر با قدرت نگهدارى مىكنند. و بسيار ظلم و بيداد بر مردم ايران نمايند و بسيار مال جمع شده به دست ايشان برسد. سپس به افزايش و اطمينان رسند.
33) و در آن زمانه بد پيمان و آزرم نباشد و بزرگتر از كوچكتر وكوچكتر از بزرگتر پيدا نباشد، آنها پشتيبان هم نباشند.
34) و اين را نيز به تو بگويم كه: آن بِه كه كسى از مادر نزايد يا اگر زايد بميرد و اين روزگار و بدى و ويرانى پايان هزاره زردشت را نبيند؛ 35) و آن كارزار بزرگى را كه بايد باشد، و آن خونريزىاى را كه در آنزمان بايد باشد، نبيند و مردم برابر نمىمانند.
36) تازيها با رومىها و تركان درآميزند و كشور را بياشوبند. 37) پس سپندارمد به سوى اورمزد بانگ مىزند كه: «من تاب اين بدى و پليدى را ندارم زير و زبر شوم و اين مردم را زير و زبر كنم. باد61 و آتشمردم را بيازارند، از بس ايشان بر آنها ظلم و بيداد كنند».
38) پس ميترا و خشم با هم پِىكوبند؛ در آن پِىكوبى دروج غلات بد62 را فراخوانند كه در پادشاهى جمشيد به بند كشيده شده بود و درپادشاهى بيورسب از بند رسته بود، 39) بيورسب با آن دروج همنشين بود. و كار آن دروج اين بود كه دانههاى غله را بكاهد و اگربخاطر آن دروج نبود هركس جريبى مىكشت به اندازه 400 جريب بار برمىداشت. 40) سال 396 ميترا آن دروج را نابود مىكند وسپس هركس جريبى كارد 400 در انبار كند. و در آن زمان سپندارمد دهان باز كند و گوهر و فلزات بسيار پيدا شود.
41) پس از سوى نيمروز63 مردى برخيزد كه خواهان فرمانروايىاست و سپاه و ارتش بسيار بيارايد و بر شهرها چيره شود و بسيار خونبريزد تا كار به ميل او شود. 42) و سرانجام از دست دشمنان بگريزد و به زابلستان و آن سو شود و از آنجا دوباره سپاه بيارايد. و از آن به مردم ايرانشهر نااميدى گران مىرسد و بزرگ و كوچك به چارهخواهى مىافتند و به پاسبانى از جاى خويش مشغول مىشوند.
43) پس از آن از پدشخوارگر از نزديكى كنار دريا مردى كهمهرپرست است اوضاع را ببيند و ايزد مهر بسيار راز نهان با آن مردگويد. 44) پس به شاه پدشخوارگر پيغام فرستد كه: «اين پادشاهى را به چه دليل كر و كور مىدارى؟ و تو نيز چنان فرمانروايى كن كه پدران و نياكان تو بر شما كردند».
45) آن مرد گويد كه: «من چنان كه شايسته است فرمانروايىمىكنم، در حالى كه سپاه و ارتش و گنج و سردار سپاه ندارم، آن چنان كه در زمان پدران و نياكان من بود».
46) آن پيغامبر گويد كه: «اجازه بده تا گنج و دارايى پدران و نياكانتو را به او بسپارم». و گنج بزرگ افراسياب را به او نشان مىدهد. 47) چون گنج را به دست آورد سپاه و ارتش زابل را بيارايد و به سوىدشمنان رود. 48) و به دشمنان آگاهى مىرسد، ترك و تازى و رومى به هم پيوندند كه: «شاه پدشخوارگر را بگيريم و آن گنج و دارايى را ازآن مرد بستانيم».
49) پس چون آن مرد آن خبر را بشنود با سپاه و ارتش بسيار زابل به ميان ايرانشهر بيايد و با اين مردمان در آن دشت - كه تو كه ويشتاسب هستى با هيون سپيد در بيشه سپيد جنگيدى - با شاه پدشخوارگر بستيزد و كارزار كند. 50) و به نيروى ايزدان ايران شهر، فرّه كيانى و فرّه دين مزديسنان و فرّه پدشخوارگر و مهر و سروش ورشن و آبان و آذرها و آتشها كارزار شگفتى كند. و از ايشان نيكى آيد، از دشمنان تعدادى را نابود كنند كه نمىتوان شماره كرد.
51) پس سروش و نريوسنگ و پشوتن كه پسر شماست به فرمان دادار اورمزد از كنگدژ كيان انگيخته شوند. 52) پشوتن كه پسرشماست با 150 شاگرد كه جامه سپد و سياه بر تن دارند مىآيد و من درفش در دست تا پارس و آنجا كه آتش و آب قرار دارد مىرويم. آنجا او يشت مىكند. 53) در زمانى كه يشت كردن به سر رسيده است، زوهر به آب مىريزد و به آتش، زوهر مىدهد، و دروندان و ديوستايان را نابود مىكنند چنان كه در زمستان سرد برگ درختان بخشكد.64
54) و زمان گرگى تمام شود و زمان ميش درآيد. و اوشيدر پسرزردشت براى ظهور دين بيايد؛ و بدى و ويرانى به پايان رسد، آرامشو شادى و خرمى باشد.
فصل هفدهم
1) ويشتاسب شاه پرسيد كه: پس از آن كه مينوى دستوران به ايرانشهر بيايد و آن چند بتكده را نابود كنند، جهان از پليدى به پاكى و پاكيزگى بگردد، آنگاه چه زمانهاى برسد؟ در آن هزاره چند پادشاه و فرمانروا باشند؟ جهان را چگونه مديريت كنند؟ داد و عدالت در جهان چگونه باشد؟ هزاره اوشيدر، اوشيدرماه و سوشيانت چگونه باشد؟
2) جاماسب بيدخش به او گفت كه: در هزاره اوشيدر هجده پادشاه باشد. در آن زمان پليدى كم باشد، دروج و گرگسانان نابود شده باشند، قوانين كار بر اساس قانون نباشد بلكه بر اساس خواست فردى باشد؛65 سال، ماه و روز كوتاهتر باشند.66
3) هزاره اوشيدر پس از پانصد سال به پايان مىرسد، خورشيد به آفريدگان صدمه مىزند. اوشيدرماه پسر زردشت ظهور كند، دين را رواج دهد و انواع آز و نياز را نابود كند.
4) سپس ملكوس ديو بيايد، زمستان ملكوسان را به وجود آورد، همه آفريدگان و جانداران در آن زمستان نابود شوند. پس وَرِ جمكرد را خراب كنند، مردم، ستور و جانور از آن وَر بيرون بيايند و جهان را دوباره بسازند.
5) پس خشم برود و بيورسب را از بند برهاند، جهان را بگيرند، سپس مردم و جانور را بخورند.67
6) پس اورمزد، سروش و نريوسنگ را بفرستد كه: «سام نريمان را بيانگيزيد». ايشان روند سام را برانگيزند و نيرويى را كه داشت به او باز پس دهند. سام برخيزد و به وَر ضحاك رود.
7) ضحاك كه سام نريمان را ببيند به سام نريمان گويد كه: «اى سام نريمان براى دوستى با هم بيا تو مرا پادشاه بدان و من تو را سردار سپاهم، با هم اين جهان را نگاه داريم». 8) او سخنش را گوش نمىكند و گرزى بر سر آن دروند بزند. آن دروند به سام گويد كه: «مرا مزن، تو پادشاه و من سردار سپاه باشم، اين جهان را باهم نگاهداريم» و سام سخن اين دروند راگوش نمىكند و گرزى ديگر بر سر آن دروند زند، او بميرد.68
9) پس هزاره سوشيانت برسد. سوشيانت به همنشينى اورمزد برود، دين را بپذيرد، در جهان رواج دهد. 10) پس نريوسنگ و سروش بيايند؛ كيخسرو پسر سياوش، توس پسر نوذر، گيو پسر گودرز، با هزار گنج و سردار ديگر را بيانگيزند، اهريمن را از آفريدگان دور كنند، مردمان گيتى همه همانديشه، همكلام و همكنش شوند.
11) اهريمن و فرزندانش بر آفريدگان اورمزد هيچ كارى نمىتوانند بكنند. پس ديو آز به اهريمن بگويد كه: «تو نمىتوانى كارى بر آفريدگان اورمزد بكنى». 12) پس اهريمن پيش تهمورث بيايد: «مرا خوراك بايد، خوراك مرا تو كه از بزرگانى بايد تامين كنى» نمىشنود.13) به اين دليل اهريمن به آز گويد كه: «برو همه ديو و دروج، جانوران موذى و آفريدههاى مرا بخور». ديو آز برود همه آفريدههاى اهريمن را بخورد، تاريكى را نيز. گويد كه: «سير نيستم». پس اهريمن و ديو آز با هم زورآورى كنند.
14) پس سوشيانت سه بار نيايش كند؛ نخست براى جاودانىشدن زندگان، سپس براى آمدن مردگان، هنگامى كه در هاونگاه69 نيايش كند همه مردمان برخيزند؛ هنگامى كه در رَپيتوينگاه70 نيايشكند مردمان زنده شوند؛ هنگامى كه در اوزيرينگاه71 نيايش كند همه مردم بيهوش شوند؛ 15) هنگامى كه در اويسروثريمگاه72 نيايش كند همه مردم دوباره پانزده ساله باشند؛ آنگاه كه در اوشَهينگاه73 نيايشكنند شهريور به همه كوههاى جهان بتابد، فلزات همه جهان معلوم شوند، همه مردم در روى گداخته بگردند، مقدس و روشن و پاك شوند چنان خورشيد روشن.
16) اهريمن را بيرون آسمان بكُشند و سر ببُرند؛ پس آفريدگان مقدس باشند. مردمان جاويدان و انوشه و ناميرا و بدون ناراحتى در حدود پانزده ساله باشند، همه چيز براى آنها چنان است كه مىخواهند.
17) تمام شد با درود و شادى و رامش.
منابع
احمدي، داريوش، پايان جهان و ظهور موعود در اديان ايران باستان، تهران، 1386ش؛
اوشيدرى، جهانگير، دانشنامة مزديسنا، تهران، 1371ش؛
بندهش، گزارش مهرداد بهار، تهران، 1369ش؛
پورداود، ابراهيم، گاتها، تهران، 1378ش؛
تاواديا، جهانگير، زبان و ادبيات پهلوي، ترجمة سيف الدين نجم آبادي، تهران، 1383ش؛
تفضلى، احمد، تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، تهران، 1376ش؛
روايات داراب هرمزديار، به کوشش جيوانجى جمشيد جى مُدى، بمبئى، 1922م؛
روايت پهلوي، ترجمة مهشيد ميرفخرايي، تهران، 1367ش؛
زند بهمن يسن، ترجمة محمدتقى راشد محصل، تهران، 1370ش؛
کرباسيان، مليحه، فرهنگ الفبايي – موضوعي اساطير ايران باستان، تهران، 1384ش؛
گزيده هاي زادسپرم، ترجمة محمدتقى راشد محصل، تهران، 1366ش؛
مزداپور، كتايون، دستنويس م. او 29 داستان گرشاسب، تهمورس و جمشيد، گلشاه و متنهاى ديگر، تهران، 1378ش؛
نيولي، گراردو، زمان و زادگاه زرتشت، ترجمة منصور سيد سجادي، تهران، 1381ش؛
ويدنگرن، گئو، جهان معنوى ايرانى از آغاز تا اسلام، ترجمة محمود كندرى، تهران، 1381ش؛
هدايت، صادق، زند هومن يسن، تهران، 1357ش؛
Baily, Harold W., “To the Zamasp-Namak I, II,” BSOS 6, 1930-32, pp. 55-85, 581-600;
Benveniste, Emil, " Une apocalypse pehlevie: Le ??m?sp-N?mak ", Revue de l'Histoire des Religions, 106, 1932;
Boyce, Mary, " AY?DG?R ? J?M?SP?G, Encyclopaedia Iranica, ed. By E. Yarshater, New York, vol. 3, 1989;
D?DEST?N ? D?N ?G, Part I, Transcription, Translation and Commentary Mahmoud Jaafari-Dehaghi, Paris, 1998;
de Menasce, J. P., “Zoroastrian Pahlavi Writings,” Camb. Hist. Iran, ed. By E. Yarshater, Cambrige, 1975, III/2, pp. 1194-95;
Messina, Giuseppe, Libro Apocalittico Persiano Ayatkar I ZamaspIk, Roma, 1939;
Modi, J. J., J?m?sp?, Pahlavi, Pazend and Persian Texts with . . . English and Gujarati Translation, Bombay, 1903;
West, W., Avesta, Pahlavi and Ancient Persian Studies in Honour of . . . P. B. Sanjana I, Strasbourg and Leipzig, 1904, pp. 97-116;
Widengren, Geo, Iranicsh-semitische Kulturbegegnung in parthischer Zeit, Koln - Opladen, 1960.
پي نوشتها:
1 . نک: بويس، ايرانيکا؛ قس با نظر دومناش، ص 1194، که با توجه به نام بردن متن از پادشاهان ساساني، نگارش متن را به دوران آنها منتسب مي کند.
2 . پورداود، صص 95، 115، 135؛ اوشيدرى، ص 229.
3 . اوشيدري، ص 230. 4. تفضلى، ص 172.
5. زند بهمن يسن، ص 3. 6 . مسينا، ص 84.
7 . همانجا، ص 107. 8 . همانجا، ص 85.
9 . همانجا، ص 86. 10 . همانجا، ص 87.
11 . همانجا، ص 92. 12 . همانجا، ص 111.
13 . تاواديا، ص 176. 14 . مسينا، ص 94.
15 . همانجا، ص 98. 16 . همانجا، ص 99.
17 . همانجا، ص 101. 18 . همانجا، ص 104.
19 . همانجا، ص 105. 20 . همانجا، ص 103.
21. براي نمونه نک: بندهش، ص 70.
22 . براي نمونه اي از چنين تلاشهايي در سنت اوستايي نک: نيولي، صص 115 – 123.
23 . مسينا، ص 98. 24. بندهش، ص 142.
25 . مسينا، ص 103. 26. ويدن گرن، جهان معنوي، صص 37 – 38.
27 . کرباسيان، ص 110. 28 . مسينا، ص 99.
29 . همانجا، صص 101 – 102. 30 . همانجا، ص 104.
31 . همانجا، ص 106. 32 . همانجا، صص 106 – 107.
33 . ويدن گرن، جهان معنوي، ص 38.
34 . همو، رويارويى فرهنگى، ص 35 به بعد.
35 . مسينا، ص 105. 36 . نک: بويس، صص 126 – 127.
37 . نک: گزيده هاي زادسپرم، صص 56 – 62، فصل 34؛ روايت پهلوي، صص 58 – 64، فصل 48؛ دادستان دينيگ، ج 1، صص 106 – 109، پرسش 35.
38 . مسينا، ص 112؛ بيلى، ص 25.
39 . مسينا، ص 113؛ بيلى، ص 26.
40 . مسينا، ص 114؛ بيلى، ص 27.
41 . مسينا، ص 115؛ بيلى، ص 58.
42 . مسينا، ص 116؛ بيلى، ص 59.
43 . نک: زند بهمن يسن، ص 13.
44 . مسينا، ص 116؛ بيلى، ص 60.
45 . مسينا، ص 119.
46 . همانجا.
47 . مسينا، ص 121.
48 . همانجا، ص 122.
49 . مزداپور، ص 342.
50 . روايات داراب هرمزديار ، ج 2، صص 107.
51 . همانجا، ج 2، صص 97 – 111.
52 . تاواديا، ص 175؛ تفضلى، ص 174.
53 . نک: بنونيست، صص 337 – 380؛ هدايت، صص 107 – 117؛ احمدي، ص 30 به بعد.
54 . در روايات داراب آمده كه «از مرگ خود شاد باشند».
55 . «مرگ ارزان» يعنى شايستة مرگ و «گناه مرگ ارزان» گناهى است كه مجازات آن مرگ است.
56 . يعنى مطرح و مشهور شود.
57 . از بند 11 تا 14 در زند بهمن يسن نيز آمده است.
58 . يعنى يك كلبه كوچك چنان خانهاى بزرگ است. احمدى (ص 32) مىنويسد و كلبهاى كوچك بسازند كه ايشان را همچون خانهاى بزرگ باشد يعنى در نظر مردم عمارتى بزرگ ارزشى برابر كلبهاى محقر و كوچك خواهد داشت. در متن روايات داراب آمده است كه چه كده چه ايوان، يعنى بينخانه و كاخ فرقى نيست.
59 . از بند 27 تا 30 در زند بهمن يسن نيز ذكر شده است.
60 . در روايات داراب و زند بهمن يسن، سورستان و شورستان آمده كه منظور هر دو سرزمين آشور يا آسور است.
61 . بيلى و وست اين واژه را «باد» خواندهاند و مسينا «آب»، اما املاى واژه، آنچنان كه وست ضبط كرده است، باد خوانده مىشود. فكر مىكنم منظور ازآن توفان باشد.
62 . بيلى آن را (vat-yavagn) خوانده است (yava) به معناى «جو» است و(yavag?n) يعنى «آنچه مثل جو» است و از آن تمام غلات افاده مىشود. بيلى(ص 59) مىگويد منظور ديوى است كه باعث خراب شدن غلات مىگردد.
63 . يعنى جنوب. در برخى منابع كهن منظور از آن سيستان بوده است. در زند بهمن يسن (ص 56، 8) به جاى آن هندوستان ذكر شده است.
64 . از بند 51 تا 54 در متن زند بهمن يسن (ص 12) نيز آمده است.
65 . مسينا اين واژه را از كلمات عالمانه دانسته كه تقريباً صورت اوستايى اش را حفظ كرده است (h?tmar) در اين متن در اوستايى به صورت صفت (h?t?.mar?nay) آمده. بارتولومه (ص 1802) آن را چيزى كه فرد خودش اكتساب مىكند معنا كرده است. پورداوود اين تركيب را در يسناى32، بند 6 (ص 37)، آرزوى فردى و در يشت نخست، بند 8 (ص 51) پاداش هر فرد معنا كرده است.
66. اين جمله در زند بهمن يسن (ص 16، 5) نيز آمده است.
67 . برابر با متن زند بهمن يسن (ص 14، 18).
68 . برابر با متن زند بهمن يسن (صص 20 - 23، 19).
69 . بامداد. وقت برآمدن خورشيد.
70 . نيمروز. هنگام ظهر.
71 . بعد از ظهر. هنگام غروب.
72 . شب هنگام.
73 . از نيمه شب تا برآمدن خورشيد.


