خانه
شماره جاری
آرشیو
بررسي آراء ايزمينگر در باب هنر
زيبايي باوري نوين
جفري پت/ ترجمه سيدجواد فندرسکي- شادي حدادپور خيابان
صفحه 9
مسئله اساسي زيبايي باوري جديد در زيباييشناسي فلسفي و نظريه فرهنگي، دفاع از برخي مفاهيم زيبايي شناختي است به عنوان مفاهيم بنيادين، يا دستكم، مفهومي ابدي به همراه مفاهيم ديگر، در نظريه و تجربه هنر. در نوشتار زير، زيباييباوري ايزمينگر را طرح و نقد ميكنم، تا نشان دهم زيبايي باورياي كه بدين صورت ارائه ميشود بر روشهاي هنري توليد و پذيرش آن، بطور كاملاً محدودي متمركز شده است. پيش از طرح يك زيبايي باوري جديد كه اين دو رويكرد را حول مفهوم اثر خوب با هم تركيب كند، من تأملات زيباييشناختي فراخ تري را با ويژگي زيباييشناسي پراگماتيست در ديدگاه جان ديويي (John Dewey) و ريچارد شوسترمن (Richard Shusterman) مطرح ميكنم كه تاملات زندگي محورشان با تاملات هنر محورِ ايزمينگر در تضاد است. 1ـ ايده زيبائيباوري جديد اكنون، هم در زيباشناسي فلسفي و هم در نظريه فرهنگي، با چاپ اثر گري ايزمينگر (Gary Iseminger) با عنوان «كاركرد زيبايي شناختي هنر» (The Aesthetic Function of Art) و گزيده مقالاتي كه توسط جان جاگين (John Joughin) و سيمون مالپاس (Simon Malpas) درباره نقد ضد زيباييباوري نظريه ادبي، ويراستاري شده، آشكار شده است.1 هر دوي اينها در تصحيح رويكرد گستردهاي كه در سطحي وسيع، بر برداشتهاي روشنفكري و تاريخي از هنر، تاثير ميگذارند با اهميتند و بر خود ايده متمركز ميشوند و بيوقفه بر ايدئولوژي تاكيد ميكنند و به خصلت آثار بويژه در نظريه ادبي توجه نميكنند. اين متن فراگير، شامل مباحث احيا شدهاي است كه در چهارچوب زيباييشناسي فلسفي، درباره ويژگيهاي زيبايي شناختي غيرمفهومي و تجربه زيباييشناختي هنرهاي مفهومي و زيبايي در هنر ميباشد. اين مسائل، دغدغههاي دو فيلسوفي است كه بخاطر اشتغالشان به برداشتهاي نظريهپردازانه و تاريخي هنر معروفند. يعني نوئل كرول (Noel CarrolI) و آرتور دانتو (Arthur Danto)2. از اين رو، كرول تصديق ميكند كه چيزي كه در خطر است عبارتست از نظريه زيباييشناختياي كه بالقوه در محل مناقشه قرار گرفته است، در حالي كه اشتغال نظريهپردازانه شگفتانگيز دانتو به مفهوم زيبايي توسط ديارمويد كوستلو(Diarmuid Costello) مورد توجه واقع شده است. با اذعان به اين پيش زمينه، اين ايراد را درباره يك زيباييباوري جديد مطرح ميكنم كه: تحليل آن و باور به آن در نسبت با زيباييباوري سنتي در حال توسعه است. ايزمينگر زيباييباوري خود را به زيباييشناسي مونرو بردزلي (Monroe Beardsley) مربوط ميكند و در كل شباهتهايش را با زيبايي باوري ويكتوريايي (Victorian) خاطرنشان ميسازد. از طرف ديگر، كرول، برداشتي از پاسخ زيباشناختي را مطرح ميكند كه محدود است، براين اساس كه هيچ رابطه ويژهاي ميان هنر و زيباييشناسي نيست، عقيده اي اساسي كه بامسمّا است.3 واضح است كه اگر زيباييباوري نتواند اين رابطه ويژه را توضيح دهد، برداشتهايي نظير برداشت كرول وارد صحنه ميشوند. بخاطر مقاصد اين مقاله من بررسي زيباييشناسي مذكور را جهت تئوريزه كردن كه ميتواند مويد سنتها و اهداف يك زيباييباوري گردد، محدود ميكنم. 2ـ ايزمينگر تلاش ميكند كه زيباييباوري جديد خويش را در متن مباحث زيباييشناسي تحليلي بنا نهد، بويژه مفاهيمي را كه در رابطه با تعريف و ارزش هنر ميباشند، بجاي اينكه آنها را در ارتباط مستقيم با جنبشهاي فرهنگياي قرار دهد كه زيباييباوري ويكتوريايي والتر پيتر (Walter Pater) و اسكاروايلد (Oscar Wilde) را تداعي ميكنند.4 بويژه اينكه زيبايي باوري جديد ايزمينگر از نظريه زيبايي شناختي مونروبردزلي (Monrie Beardsly) بوجود آمده است. بردزلي هنر را به طور زيبايي شناختي تعريف ميكند و زيبايي شناسي را به عنوان يك شادي مسرتبخش، منسجم، آزاد و غير عملي توصيف ميكند، شادياي كه درحضور يك شئ، زماني كه به طور صحيح تجربه شود، احساس ميشود.5 ايزمينگر نظريههاي كاركردي و ارزشي را در اين بحث تشخيص ميدهد، يعني، اثر هنري با اين هدف كه موجب تجربه زيبايي شناختي شود، به وجود ميآيد (نظريه كاركردي ک). و زماني يك اثر، اثر خوبي است كه ظرفيت آن ]ايجاد تجربه زيباييشناختي[ را داشته باشد (نظريه ارزشي ا). و او اين را زيباييباوري سنتي مينامد. زيباييباوري جديد او در نظر دارد زيباييشناسي مربوط به بردزلي را كه سنتي نيز ميباشد، با الحاق به عناصري جديد اصلاح كند. اين اصلاح از حدسياتي كه درباره هنر و زيباييشناسي مسلم انگاشته شده و روابطي كه انواعي از زيباييباوري فلسفي را توجيه كردهاند، جلوگيري ميكند. ايزمينگر تعدادي از عناصر را شناسايي ميكند كه عمدتاً ضد ذات باور و ضد روانشناسانه ميباشند. اين درون يافتها درباره پيوندهاي ويژه ميان هنر و زيباييشناسي و ضرورت تجربه براي شناخت ميباشد. تحقيق ايزمينگر بر آنست كه نوع جديدي از زيباييباوري را كه بر درونيافتها ارج مينهد و ايرادي نيز ندارد، تبيين نموده و از آن دفاع كند.6 نظريههاي جديد كاركردي(ک) و ارزشياي(ا) كه ميخواهيم آنها را استنتاج كنيم، عبارتند از: كاركردِ(ک) جهان هنر و نفس هنر، ارتقاءِ ارتباطِ زيباييشناختي است. (ا) يك اثر هنري، زماني اثر خوب هنري است كه واجد توانايي ايجاب شناخت باشد.7 ايراد بنيادين ضدذات گرايانه بر عليه زيبايي باوري اينست كه به لحاظ سنتي، هنر را به طور زيباييشناختي تعريف ميكند، اما معتقد است كه هيچ شرط لازم و كافي اي نميتواند به چيزي اعطا شود تا يك اثر هنري گردد (شرايط زيباييشناختي و شرايط ديگر) زيرا هنر فيذاته تعميمپذير، مخاطرهآميز و بديع است. بويژه اينكه ضد ذات باوري ادعاي حمايت از وجود آثار به ظاهر غير زيباييشناختي دارد، مانند حضور آثار دوشام (Duchamp) در زيباييشناختي فلسفي و آنچه كه ايزمينگر هنر بس زيباييشناختي يعني هنر با اهداف مذهبي و سياسي مينامد. ايزمينگر از اين ايراد بر عليه زيباييباوري سنتي، حمايت ميكند اما مدعي است كه نظريه كاركردي (ك) هيچ ادعاي ذات باورانه درباره هنر ندارد. او همچنين معتقد است كه ك تاريخگرائي و نهاد باورياي را كه در پس اين ايراد وجود دارد، دربرگرفته است. البته اين ايراد با پذيرفتن وضعيت اجتماعي يا كنش اجتماعي كه جهان هنر ناميده ميشود، روي ميدهد. ايراد ضد روانشناختي بر زيبايي باوري، درباره وجود يك احساس يا تجربه يا حالت زيباييشناختي متمايز در ذهن، ناباورانه است، يا دستكم به وجود يك تجربه منحصر به هنر ترديد دارد. اين ايراد بر فقدان بارز تمايزات وصفهاي زيباييشناختي متمركز است. تمايزاتي كه منجر به اين مي شوند که تجربه زيبايي شناختي يک چيز موهوم باشد و يا از آنچه که در تعريفش آمده است و زيبايي باوري مقتضي آنست، باز ماند.جرج ديکي (George Dickie) به خوبي ، تلاش براي جدا کردن يک رويکرد ويژه زيبايي شناختيِ منزوي و غير جذاب را نقد مي کند. او معتقد است که پاسخ مناسب براي آثار هنري نمونه اي از توجه به آنهاست به جاي آنکه نشانه اي از چشم پوشي يا فاصله گرفتن فرد از دغدغه هاي شخصي و عملي باشد. 8 افزون براين، حتي با فرض وجود يک تجربه زيبايي شناختي ملموس، آثار دوشام نيز ناديده گرفته مي شود، زيرا به همراه ديگر آثار مفهومي (و آثار سياسي و ديني نيز) ، همچنانکه استدلال ادامه مي يابد،مشخصاتي را دارا هستند که به کلي از هر مشخصه ديگر تجربه زيبايي شناختي مستقل مي باشند . ايزمينگر معتقد است که ايراد ضد روان شناختي بر زيبايي باوري جديد او وارد نيست زيرا ا حاوي ايده جديدي از حالت زيبايي شناختي ذهن است که "شناخت" ناميده مي شود. شناختي که مي تواند به گونه اي تحليل شود که مانند مفهوم زيبايي شناختيِ [واژه ] "غير جذاب" مورد ترديد نبوده ، و چنان معتبر باشد که هنر ظاهرا ضد زيبايي شناختي اي مانند آثار دوشام و هنر سياسي مانند آثاربرشت را توجيه کند. 3- بديهي است ، که موفقيت ويا برعکس ناکامي نظريه ايزمينگر به دليلي که براي شناخت ( و رابطه آن با زيبايي شناسي و هنر) اقامه مي کند، بستگي دارد. او شناخت را اينگونه تعريف مي کند: "اذعان به اينکه تجربه کردن حالتي از امور به خودي خود ارزشمند است."9 تجربه کردن حالتي از امور، بيشتر به عنوان شناخت بلاواسطه اي توصيف شده است که حالت امور، موضوع آن است. مي تواند حسي باشد اما صرفا اينگونه نيست، همچنانکه قابليت هاي مفهومي و احتمالا دانش پيشيني را در ضمن مي گيرد؛ و تجربه کردن شامل فهميدن صحيح نيز مي باشد. بنابراين ايزمينگر اين مفهوم را يک مفهوم شناختي مي نامد. به جاي اينکه چيزي صرفا دوست داشته شود، ارزشمند دانستن في ذاته تجربه يک چيز، مانند خوب بودن تامل درحالتي از امورتوصيف شده است . اين مفهوم با اين ادعا مبني براينکه افراد ديگر نيز بايستي چنين فکر کنند و همچنين ارزشمند دانستن چيزي به لحاظ ابزاري، درتضاد مي باشد. بنابراين به طور کلي درشناخت ، فرد حالتي از امور را به عنوان موضوع مي شناسد و باور مي کند که تجربه آن في ذاته ارزشمند است. با اذعان به ديدگاه ضد ذات گرايانه درباره هنر، ايزمينگر ضد ذات باوران را براي اينکه بگويد چه چيزي درمورد ذات باوري مقبولش درباره شناخت نادرست است، به چالش مي کشد. به همين منوال، از شناختي که مطرح مي کند در برابر ايراد ضد روانشناختي دفاع مي کند. او اين کار را با توجه به تناسب شناختي که مطرح مي کند با حقايق حاصل از دريافت تجربه اي که في حد ذاته ارزشمند است ، انجام مي دهد: بنابراين ادعا اينست که آن[شناخت] چيزي موهوم نيست بلکه حقيقتي از وجود انسان است. ايزمينگر به حق يادآور مي شود که اين سئوال پابرجاست که آيا تعريف او از شناخت مي تواند به درستي زيبايي شناختي قلمداد شود. تمايل او براي الگوي پيشنهادي، نمونه اي از ارتباط زيبايي شناختي است . ارتباطي که در شکل کلي اين گونه مطرح شده است که کسي چيزي را طراحي وخلق کند و اين مسئله توسط فرد ديگري ادراک شود. و اينگونه است که کارکردهاي جهان هنري گسترش مي يابد. چرا و چگونه، شناختي اين چنين، ذاتا زيبايي شناختي است ؟ اين سئوال ، به طور خاص، درمقابل ديدگاه ايزمينگر قراردارد. با فرض اينکه [شناخت] مفهومي آشنا و اميدوارکننده درميان نظريه هاي غير زيبايي شناختي هنر است و پروژه ايزمينگر نه تنها برخي از درون يافتهاي زيبايي شناختي را قبول دارد بلکه با ايرادات نيز مواجه است. 4- ايزمينگر تعداد محدودي از آنچه را که " درون يافتهاي زيبايي شناختي " مي نامد، به عنوان سنگ محک زيبايي باوري به کار مي گيرد، که هرکدام از آنها هنر را به عنوان اصطلاح کليدي درضمن دارند. 1- ارتباط نزديک ميان هنر، و زيبايي شناسي: 2- تجربه کردن اثر هنري براي درک آن ضروري است ؛ 3- ميان ويژگي هاي مناسب و نامناسب از لحاظ زيبايي شناختي تمايزي وجود دارد؛ 4- معيار ارزش هنري از ماهيت هنر تبعيت مي کند.10 ممکن است به حق و به سهولت گفته شود که اينها درون يافتهايي درباره هنرند و مسايلي نيستند که در صورتي که درست باشند، ما را موظف به قبول زيبايي باوري کنند. براي مثال، اين درون يافتها مي توانند توسط نظريه اي هنري که عهده دار هدفي هنري مي باشد و همچنين با اصطلاح منتقدانه توسط مخاطباني که درون يافتها را بدون [ ذکر قيدِ] " ديدن و احساس کردنِ" آثار تعريف مي کنند، مورد تقدير قرار گيرند. درواقع، اگر اين مسئله تصريح شده باشد، بنابراين به معناي واقعي، پيشنهاد مي کند که آن درون يافتها درباره زيبايي شناسي، از درون يافتهاي زيبايي باورانه ايزمينگر از جهاتي متفاوتند. زيبايي باوري مي تواند و بايد با درون يافتهايي که فقط درمورد هنر نيستند تقويت شود- بنابراين ما ملاحظه مي کنيم که درون يافتهايي که درباره زيبايي شناسي مي باشند و درکاربرد زبان روزمره بازتاب يافته اند، درباره تجربه اي هستند که احساس شده است، مستقيم يا غير مستقيم، لذت بخش و دست نخورده. ايزمينگر اين رويکرد پديدارشناختي را رد مي کند، اما اين مسئله را که اگردرون يافتهاي زيبايي شناختي برآنند که واقعا زيبايي شناختي باشند، برخي از دلايل مستقل زيبايي شناسي ضروري است، تصديق مي کند، به طوري که در واقع چيزي وجود داشته باشد که زيبايي باوري ناميده شود. مفهوم درکي که او مطرح مي کند، برآوردن اينست ( به زبان ايزمينگر، منظور از آن ايجاد وسيله اي است براي ورود به فضاي زيبايي شناختي). [اين مفهوم] شامل درک حالتي از امور است ، به طوري که فرد تجربه کارکردي X را في ذاته ارزشمند مي يابد؛ ايزمينگر مثال زيبا دانستن شبه کُره را که في ذاته ارزشمند است ، مطرح مي کند. اما چه چيزي دراين مثال روي مي دهد؟ اولا، شکل يک شيئ شکلي تعريف شده است ( يک شبه کُره) ؛ و يک داوري زيبايي شناختي انجام گرفته است، بدين گونه که شيء اي که شکلش مانند شبه کره است زيباست. افزون براين، اين تجربه في ذاته ارزشمند بوده است. هويداست که اين سبک از درک با درک سرعت اينترنتِ من ، متفاوت است. قضاوت من در درک سرعت اينترنت، شامل هيچ مفهوم زيبايي شناختي نظير زيبايي نيست؛ و من سرعت را تجربه مي کنم اما في ذاته تجربه آن را برآورد نمي کنم، بلکه تا حدودي به خاطر کارکردي که ايفا مي کند يعني دانلودهاي سريع ، آن را ارزيابي مي کنم.مشکل ايزمنيگر اينست که ، با وجود اينکه اَشکال مختلف ادراک تصديق شده است،اما مورد ادراکي که آشکارا و مستقلا به صورت زيابيي شناختي شرح داده شده است، مفاهيم زيبايي شناختي (ارزش تجربه شونده، را ارزش غيرکارکردي) را به طور متمايز ارائه مي دهد. همچنين، مثال درک شبه کره، بي ترديد با ادراکات ديگري نيز که گزاره زيبايي شناختي ( و توسعا ، غير زيبايي شناختي) ارائه مي دهد، در تضاد است و بنابراين جمله " X ، ک است" با جنبه هايي از مفاهيم زيبايي شناختي و غير زيبايي شناختي که براي مثال مي پرسند " چه چيزي زيبايي شناسي را زيبا مي کند؟" در هم آميخته مي شود و به معناي دقيق کلمه بايستي آميخته شود. و در کاربرد وصفي و اسناديِ مفاهيم زيبايي شناختي ضروري است که توجه شود به اينکه : آيا شبه کره، يک شبه کره زيبا است يا فقط زيبا و نه چيز ديگر؟ به عبارت ديگر، دليل درکِ بدونِ قيد، معنا دارد ولي به عبارت دقيق تر، مفاهيم زيبايي شناختي را تصديق نکرده و توضيح نمي دهد؛ بنابراين بدون قيد نيست و چون به قدر کافي داراي جزئيات نيست، به عنوان دليلي براي درک زيبايي شناختي به شکلي ديگر در نمي آيد. اما، به هر حال، ايزمنيگر زيبايي شناسي را به عنوان نوع خاصي از فعاليت در حول و حوش ادراک مي داند، به طوري که اَعمال آگاهانه افراد براي طراحي و قابل درک کردن آن است ، و اينکه آنها ادراک مي شوند موجب ايجاد يک ارتباط زيبايي شناختي مي شود. منظور از اين تعريف زيبايي شناسي، اين است که آن بر هنر مقدم است و مستقل از هنر مي باشد و بنابراين برخي از انواع ادعاهايي را که درباره زيبايي باوري وجود دارد توجيه مي کند. بديهي است که ما مي توانيم خلق دست ساخته ها را مستقل از ساختن هنري ( در ابزار اساسي ساخت تامل کنيد) بدانيم. اما آيا خلق دست ساخته ها براي ادراک، همان کاربرد را خواهند داشت؟ و اين در حالي است که آنها درحقيقت ادراک شده اند (نوعي از ادراک شبه کره زيبا به طور آگاهانه، نه يک ارتباط پيشرفته تکنولوژيکي اينترنتي). تقريبا، به نظر مي رسد که تاکنون ساختن چيزي براي درک کردن آن ، امري پيچيده بوده است که درآن سازنده شي بايستي از واکنشهاي تحسين آميز احتمالي مخاطبانش آگاه باشد، مخاطباني که به ترتيب از سازندگان، مقاصد و محصولات آگاهند. اعتقاد براينست که، ساختن اشيا خاصِ زيبا ولذت بردن از آنها براي بشر اساسي است؛ لکن رابطه آنها (اشيا زيبا) درساختن آگاهانه، براي واکنش زيبايي شناختي مهم و برجسته مي باشد. من درباره هنر اظهار نظر خواهم کرد البته نه آنگونه که ايزمينگر به زيبايي شناسي ( ارتباط زيبايي شناختي) معتقد است. اين تمايز اهميتي نظري و عملي دارد، با اين فرض که ايزمينگر نظريه کاربردي ک را براي زيبايي باوري جديدي نتيجه مي گيرد که درآن جهان هنري، صرف نظر از فعاليتهاي ساخت و ادراک، تجربه زيبايي شناختي را ارتقا مي دهد. نهاد هاي جهان هنر، ابزار را براي هنرمندان و مخاطبان در مکاني قرار مي دهند تا هنر را تجربه کنند ( اينگونه است که انجمن هنرهاي انگلستان هنرمندان را براي تحقق بخشيدن به آثارشان کشف مي کند و وامهايي را براي افراد فراهم مي آورد تا هنر را براي خودشان بخرند وببينند)، اما بديهي است که آثار هنري خودشان به طور تجربي ما را به خود مشغول مي سازند. ايزمينگر اصلا نمي تواند اين را انکار کند، اما چرا ارائه مفهوم جهان هنري به ذاته تجربه زيبايي شناختي را ارتقا مي دهد؟ حتي اگرمفهوم مذکور درباره هنرمند با مسامحه دريافته شود، مشکل پابرجا خواهد بود زيرا نظريه کاربردي ک تنها بيان مي کند که هنرمندان هستند که هنر را ارتقا مي دهند (اگراين عقيده درست باشد که ارتباط زيبايي شناختي، درصورت بندي ايزمينگر، درحقيقت نوعي از هنراست). کارکرد جهان هنر، مانند کارکرد انجمن هنرهاي انگلستان (يا درشکل افراطي اش ، نظارت دولتي بر جهان هنر مانند نظارتي که نازيها درآلمان واستالين در روسيه داشتند)، دربسياري از عوامل سياسي واجتماعي محتمل است و زيبايي باوري به طور سنتي، اين را تصديق مي کند و فعاليت هاي موجود در جهان هنر را يکجا جمع مي کند. ما اين کار ويژه را در زيبايي شناسي ديويي و صورت بندي هاي مارکسيستي و فمينيستي مي يابيم.11 به طور خلاصه، زيبايي باوري جديد ايزمينگر که به شکل نظريه هاي ک و ا صورت بندي شده است، درسه حوزه قابل ترديد است. 1) مفاهيم زيبايي شناسانه آن از ابتدا، بسيار محدود چيده شده و به صورت انحصاري بر ملاحضات مربوط به هنر تمرکز کرده است لذا از پوشش دادن طيف گسترده اي ازمفاهيم زيبايي شناختي که براي مثال در زبان معمولي زيبايي شناسي به کار مي روند، باز مي ماند2) از ايرادِ ابرازِ يک دليل و شرح زيبايي شناختي في ذاته و ارتباط زيبايي شناختي براي فهم به عنوان روش زيبايي شناختي توليد و تلقي، باز مي ماند. بنابراين به ايراد ضد روان شناختي مطرح شده توسط ديکي (George Dickie) مبني بر عدم وجود يک تجربه زيبايي شناختي نمي پردازد 3) مفهوم جهان هاي هنري اي که کارکردشان ارتقا ارتباط زيبايي شناسي است حتي با فرض امکان اجتماعي بودن آن به نظر غير قابل دفاع است؛ و اگر تنها ارتباط زيبايي شناختي است که هنري است ، دراين صورت نظريه کاربردي از اينکه يک نظريه زيبايي شناختي باشد باز مي ماند. لازم است که ما در جايي ديگر ملاحظات زيبايي شناختي واقعي اي را که براي يک زيبايي باوري جديد ضروري است ، جستجو کنيم. 5- به عقيده ديويي کارکرد واقعي هنر چيزيست که محصول، با تجربه ودرتجربه انجام مي دهد. 12 دراينجا خود تجربه به عنوان تجربه زيبايي شناختي توصيف شده است، رابطه متقابلي که درآن طبيعتا جزئي از محيط انسان، نتيجه رضايت بخشي را درضمن مي گيرد که اين امکان را فراهم مي کند که به معناي دقيق کلمه مورد بحث قرار گرفته و بازخواني شود. محرک اصلي انديشه ديويي، ايجاد تداومِ " فرآيند معمولي زندگي " و کارکرد انسان عادي در رابطه با هنر است ؛ تا درک " هنر به عنوان تجربه " درکاملترين شکلش حاکي از تجربه باشد افزون براين، چنين تجاربي با تغيير دادن [رفتار وحالت شخص] تجربه گر (چنانکه ديويي مي گويد) انرژي بخش والهام دهنده هستند. شوسترمان (Shusterman) اين مزيت تجربه نسبت به ابژه (اثر هنري) وتعريف ديويي از ذات وارزش هنر در فعاليت تجربي را از خلال آنچه که آنها خُلق و ادراک مي کنند، خاطر نشان مي سازد.13 نظريه زيبايي شناسي ديويي در طول يک دهه، تاريخِ [نظريه هاي زيبايي شناسي] و همچنين مبناي نظريه دوشام را تغيير مي دهد، درحالي که هيچ اسمي از آن و يا آثارش نيست. مبنا، اغلب توسط ديدگاه هاي مخالف، به عنوان نتيجه محتوم نظريه زيبايي شناختي، بي اعتبار مي شود. مطلب ديويي مبني بر اينکه اثر هنري ذاتا تجربه آن است ، به طور پيشيني آثار مفهومي را از نظريه زيبايي شناختي مستثنا نمي کند. با توجه به اين که توصيف او از تجربه ، عناصر مناسب آن تجربه را مشخص نمي کند. با اين حال، اگر اين تعريف را با انواع تعريفهاي محدود تجربه زيبايي شناسي عوض کنيم وبه اين امر گرايش پيدا کنيم که زيبايي شناسي را با محدوديت بيشتري در رابطه با مفهوم زيبايي، وزيبايي را با شکل مفهومي، همچنين ادراک زيبايي شناختي هنر را با فرماليسم تعريف کنيم ، دراين صورت آثاري به عنوان آثار مبنا (Fountain) مسئله دار خواهند بود. به نظر مي رسد، که دراين طرح کلي، اگر آثار مفهومي واقعا اثر هنري به شمار آيند، تنها زماني توجيه پذيرند که به معناي دقيق کلمه با روشهاي غير زيبايي شناختي تفسير شوند ( آنها به لحاظ ظاهري زيبا هستند). شرح طبيعت گرايانه فراگيرِ ديويي از زيبايي شناسي، دست کم روشي را طرح مي کند که درآن هنرِ مفهومي به هنگام خلق ونظاره، مي تواند به لحاظ زيبايي شناختي درک شود. بنابراين خالق اثر هنري شأن هنر معاصر را زير پا مي گذارد ويک مستراح سرپايي را در گالري هنري قرار مي دهد؛ ما از وجود خاستگاه که عبارت از خالق اثر و خلق اثر مي باشد، آگاهيم و قضاوتمان را برآن متکي مي کنيم: در هر دو مورد، مفهومي حسي از يک عمل وجود دارد که از طرفي در جهت تکميل اثر هنري انجام گرفته است و از طرف ديگر به طور عمومي وانتقادي مي تواند مورد بررسي قرارگيرد. همچنين در هر مورد، تجربه اي وجود دارد. بنابراين، دريک کلام، دليل مخالفي براي آثار هنرِ مفهومي وجود ندارد، زيرا اين دو آثاري تجربي دارند. آثار هنري بنيان شکن ( Disruptive) نيز که ممکن است به عنوان آثاري تعجب آور و ناراحت کننده مورد تجربه واقع شوند، چنين اند و با اين حال، مسئله اساسي در نظر کرول ودانتو (کسي که ضرورتا بدون کنار گذاشتن نظريه هاي غير زيبايي شناختي هنر، مي تواند ويژگي هاي زيبايي شناختي را درآثار مفهومي بپذيرد) درباره وجود هنر به طور ذاتي ويا ضرورتا در مورد زيبايي شناسي است و هر دوي آنها اين مطلب را که آثار هنري در ابتدا زيبايي شناختي هستند، انکار مي کنند. درحالي که زيبايي باوريِ هنر محورِ ايزمينگر در اينجا ( با عنوان " ارتباط زيبايي شناختي" ظاهرا در پارادايم اثر هنري به دام مي افتد) ، از خود تزلزل نشان مي دهد. پاسخهاي ديويي، به ريشه هاي طبيعي رفتارهاي هنري درخارج از جهان هنر چشم دوخته است . اما آيا اين "تجربه" شرايط تعريفي هنر را تائيد مي کند و يا برخي از روابط ويژه ميان هنر و زيبايي شناسي را برآورد مي سازد تا بدينوسيله زيبايي باوري را موجه سازد؟ شوسترمان معتقد است که اگر روايت ديويي از تجربه زيبايي شناختي تعريفي از هنر را ارائه داده است، نتيجه اش پريشاني است. زيرا مفهومِ تاريخيِ محدودِ هنر نمي تواند به حدي تغيير کند که به اندازه تجربه زيبايي شناختي ديويي فراگير شود: بنابراين، براي مثال ، اگر چه تجربه زيبايي شناختي غروب ها ، تاثير گذار است، اما به عنوان هنر قلمداد نمي شود. رابرت استکر (Robert Stecker) اين نکته را با طرح اين مسئله خلاصه مي کند که فراگيرندگي زيبايي شناسي، وراي هنر في ذاته، همواره اساسا از اينکه براي يک اثر هنري يک شرط کافي باشد اجتناب مي کند.14 با اين همه شوسترمان اين گونه ادامه مي دهد که تجربه زيبايي شناختي يک شرط پس زمينه اي کلي براي هنر مي باشد؛ براي وجود هنر ضروري است، و اين شرط به نکته فوق مربوط است و نه به گستردگي مفهوم هنر. 15 شوسترمان "پايان تجربه زيبايي شناختي " وانکار اين مسئله توسط دانتو را يکي مي داند. به اين دليل که از متمايز کردن هنر ناکام مي ماند. اما او ادامه مي دهد که ، رهايي آن در سنت ديويي اي است که جنبه گشتاري تجربه زيبايي شناختي را تصديق مي کند نه جنبه تمايزي وتعريفيِ تجربه زيبايي شناختي را . به عبارت ديگر، تجربه زيبايي شناختي مفهوم مهمي است زيرا ما را به خود تجربه سوق مي دهد، و بالاتر ازآن، به تجربه اي سوق مي دهد که به داشتنش مي ارزد و درواقع تصديق کننده زندگي است. اگر زيبايي باوري ايزمينگر معرفت شناختي و هنر محور است، درون يافتهاي زيبايي شناختي آن با جنبه هاي متعدد هنر و شناخت حقيقي آن و تاثيرات جهان هنري مرتبط است، بنابراين ديويي وشوسترمان يک ديدگاه زندگي محورِ گسترده اي را ارائه مي دهند، که درآن به پديدارشناسي تجربه في نفسه وبه ويژه خصلتهاي جسماني آن تاکيد شده است. ديويي اين مسئله را با اعلام علاقه اساسي خود درباره مطلب مربوط به رفتار زيبايي شناختي در کتاب " موجود زنده" بيان مي دارد.16 6. اگر با اين تفاسير، كرول(Carroll) و دانتو ( Danto) تصديق ميكنند كه يك واكنش زيباييشناسانه مجزا (متمايز) وجود دارد و آن، يك نوع واكنش صحيح (درخور، مناسب) است و فقط يكي و بي هيچ اولويتي نسبت به واكنشهاي ديگر، آنگاه چگونه جايي براي نوعي زيباييباوري، خواه متعلق به ايزمينگر يا متعلق به شوسترمان، باقي ميماند كه معتقد است كه تجربهي زيباييشناسانه از آزمون تمايز هنري ناكام بيرون ميآيد؟ به رغم اشاره به پايان تعليق در تجربه زيباييشناسانه، نشانه اندكي از زمينهي بنيادين مشترك به چشم ميخورد. روايت محدود تجربه زيبايي شناسي توسط کرول، بازي تفسيري را به عنوان يک کنش متقابل زيبايي شناختي و هنر طرد مي کند ( و اين طرد را به عنوان يک نقيصه اساسي در هر زيبايي باوري اي مشخص مي کند) ، در حالي که " زيبايي باوري جديد و رويکردي پراگماتيک مانند رويکرد ديويي، براي مثال، همچنان مي تواند اظهار دارد که تفسير به طور شايسته در مفهوم فراموش شده دوست داشتن و نفرت بيان مي شود، و کل را به عنوان زيبايي شناسي توصيف مي کند. همچنين رويکرد " روايي " کرول براي تعريف آثار هنري، که براساس آن ، آثار هنري بنا بر ارتباطشان با اصلِ وجود اين آثار تعريف مي شوند، به سمت تقليل توقع هنرمندان وتماشاچيان در خَلق ونظاره بر هنر گرايش دارد. توقع آنان ارزشمند بودن و تاثيرگذار بودن تجربي آثار هنري است، مسئله اي که داراي قابليت ايجاد خَلق و نظاره مي شود.17 هم ايزمينگر و هم شوسترمان، بر خلاف کرول ، شرايط پيش زمينه اي ضروري و مشابه را براي هنر ذکر مي کنند. در پس اين تفاوتها، انديشه اي که در ذهنِ خود زيبايي شناسان وجود دارد اينست که منابع هنر عبارتند از لذت خَلق آثار و نظاره کردن بر آنها. ايزمينگر، به "تداوم ارتباط زيبايي شناختي" و به وجود ضروري تجارب جهان هنري که آن را تائيد مي کند، اعتقاد دارد، درحالي که شوسترمان به لذت باوري وتسامح در هنر گرايش دارد.18 اما جهت ديگر براي زيبايي باوري درحالي که سنت آن را دنبال مي کند و توسط اين انديشه نمايانده شده است، شخصسيت که بر لذتِ کاملِ فرآيند اثرتاکيد دارد. هنرهاي مربوط به اواخر قرن 19 و اوايل قرن بيستم، ديدگاه اثرمحورِ زيبايي شناسانه اي را با تاکيد بر روشي که درآن مصنوعات بشري که شامل آثار هنري است، توليد مي شوند، ( ويا توسعا ادراک مي شوند) مجسم مي سازند. تنها، مصنوعات بشري توليد شده به روش مناسب هستند که توان هنر بودن را دارند. ويليام موريس (William Morris) در حالي که آن را " کار مفيد" مي ناميد، سه عنصر را درآن تشخيص مي دهد، يعني توليد محصولي که ارزش داشتنش را دارد، لذت در خلق و اميد ماندگاري بعد از خلق. 19 ديويي نيز مطلب مشابهي را مطرح کرده است، زماني که مي گويد: شرکت کامل کارگران در توليد وتنظيم و ترتيب دادن به آن محصولات، يک عنصر محدود کننده در ويژگي زيبايي شناختي تجربه اشيا توليد شده است.20 اين ويژگي ها ساختار اساسي يک مفهوم زيبايي شناختي را به عنوان اثري شايسته فراهم مي آورند. اما هيچ شکي وجود ندارد که يک زيبايي باوري ظريف و دقيق، اگر کاملا شکوفا شده باشد، تمام جنبه هاي هنر، زندگي و کارِ موجود در زيبايي شناسي را تلفيق مي کند؛ و وقتي که اين کار را انجام دهد، نسبت به زيبايي باوري جديد ايزمينگر، مفاهيم زيبايي شناختي بيشتري را شامل خواهد بود. دراين نماي کلي، اثر هنري، که داراي ساختار اثر شايسته درتوليد مي باشد، بستري براي يک زيبايي باوري اي است که به خوبي جنبه هاي زيبايي شناختي هنر و زندگي را شرح مي دهد. اين زيبايي باوري، فراگير و اخلاقي است و ضد جهان هنرهايِ زيبايِ غربي است و زيبايي شناسي را دربطن تلاش و رشد آدمي مي داند. و سمت وسوي آن بيشتر( باز) ساخت جوامع، حولِ محور روش هاي زيبايي شناختيِ توليد وپذيرش را نشان مي دهد نه ساختار بسيار محدودِ زيبايي شناسيِ ايزمينگر را که شامل ترويج ارتباط زيبايي شناختي از طريق کارکرد جهان هاي هنري است. *اين مقاله ترجمه اي است از مقاله " DIRECTIONS FOR A NEW AESTHETICISM " که در ژورنال " 2005 Postgraduate Journal of Aesthetics,Vol.2, No.1, April" به چاپ رسيده است. پي نوشتها : 1. Gary Iseminger, 'A New Aestheticism', in The Aesthetic Function of Art (Cornell University Press, 2004); The New Aestheticism, eds. John Joughin and Simon Malpas (Manchester UniversitPress, 2003). 2. See Carroll's 'Non-perceptual Aesthetic Properties: Comments for James Shelley'; and Diarmuid Costello's 'On Late Style: Arthur Danto's The Abuse of Beauty' (both in The British Journal of Aesthetics, 44(4),October 2004, pp 413-423 and pp 424-439 respectively). 3 See, for example, Carroll's 'Four Concepts of Aesthetic Experience' in Beyond Aesthetics (Cambridge U.P.,2001). 4. Iseminger, p.4. 5. See 'An Aesthetic Definition of Art', for example, in Hugh Cartier (ed.) What is Art (Haven Publications,1983), pp 15-29; reprinted in Peter Lamarque and Stein Haugom Olsen, eds., Aesthetics and the Philosophy of Art: The Analytic Tradition: An Anthology (Blackwell, 2003). 6. Iseminger, p.22. 7. Iseminger, p.23. 8. George Dickie, 'The Myth of the Aesthetic Attitude', American Philosophical Quarterly 1 (1964), pp.65-65. 9. Iseminger, p.36. 10. Iseminger, p.10. 11. در بخش هاي 5 و6 که خواهد آمد، من به رويکرد ديويي پرداخته ام. براي آشنايي با بخش ششم بنگريد به : Stefan Morawaski's 'Introduction' to Marx and Engels on Literature and Art (International General, 1977), and Mary Devereaux's 'Feminist Aesthetics' in The Oxford Handbook of Aesthetics (OUP, 2003). 12. John Dewey, Art as Experience (Perigree, 1980), p.3. 13. Richard Shusterman, 'Pragmatism: Dewey', in Routledge Companion to Aesthetics (2001), p.102. 14. Robert Stecker, 'Definition of Art', in The Oxford Handbook of Aesthetics (OUP, 2003), p.143. 15. Richard Shusterman, The End of Aesthetic Experience, Journal of Aesthetics and Art Criticism, 55:1, 1997. 16. Chapter One of Dewey's Art as Experience is titled 'The Live Creature'. 17. Noel Carroll, 'Art, History and Narrative', in Beyond Aesthetics (Cambridge U.P., 2001). 18. Iseminger, p.137. شوسترمان اخيرا از امکان زيبايي شناختي شدن رفتار جنسي صحبت کرده است. در اين رابطه بنگريد به : 'In search of aesthetic experience', London Graduate Conference, 11 June 2004, University of London; او همچنين از برخي ادعا هاي فرهنگهاي مردمي در رابطه با شأن هنر دفاع کرده است. 19. William Morris, 'Useful Work versus Useless Toil', The Collected Works, Vol. 23 (Russell and Russell, 1966). 20. Dewey, p.343.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر