خانه
شماره جاری
آرشیو
مساله آگاهي
جان سرل - ترجمه حميد سعيدي
صفحه 16
جان سرل فيلسوف، سال 1932 در آمريکا متولد شد. در دانشگاههاي ويسکانزين و آکسفورد فلسفه آموخت و در دانشگاه برکلي به آموزش فلسفه پرداخت. عمده فعاليتهاي وي مربوط به فلسفه ذهن، فلسفه زبان و فلسفه اجتماعي است. استدلال اتاق چيني وي عليه نظريه محاسباتي ذهن يکي از استدلالهاي معروف در فلسفه ذهن است. مقاله حاضر ترجمه فصل اول کتاب "آگاهي و زبان"1است که عمدتاً به خصيصههاي آگاهي و نقاط ضعف نظريههاي موجود در رابطه با اين مقوله ميپردازد. آگاهي چيست آگاهي نيز همچون اغلب لغات مورد تعريفي خاص که بر حسب جنس و ويژگي يا شرايط لازم و کافي باشد، قرار نمي گيرد. با اين حال اين امر بسيار مهم است که دقيقا بگوييم درباره چه چيز صحبت مي کنيم. زيرا پديده آگاهي نيازمند متمايز شدن از برخي پديده هاي ديگر چون توجه معرفت و خود آگاهي است. به تعريفي ساده تر، مراد از آگاهي آن احوال ذهنيِ ادراکي يا هشيارانه اي است که با بيدار شدن از خوابي بي رؤيا در صبح شروع مي شود و در طول روز ادامه پيدا مي کند و تا موقعي که در شب به خواب يا در کما، بي هوشي، مرگ و هر حالت نا هشيارانه ديگري مي رويم، وجود خواهد دارد. پيش از هر چيز بايد به اين مسأله توجه کرد که آگاهي پديده اي زيست شناسانه است. از اين رو مي بايست آگاهي را در امتداد پديده هاي زيست شناسانه متداولي همچون گوارش، رشد، تقسيم سلولي و... به مثابه قسمتي از تاريخ زيست شناسانه مان مورد تأمل قرار دهيم. اين پديده زيست شناسانه داراي برخي خصيصه هاي مهم است که ديگر پديده هاي زيست شناسانه فاقد آنند. مهمترين آنها پديده اي است که من سوبژکتيويته ناميده ام. حسي که در آن، هر آگاهي فردي اي مختص به خود آن فرد مي شود. حسي که در آن فرد با دردها، خارش ها، افکار و احساس هايي کاملا متفاوت از افراد ديگر با آن مرتبط مي شود. اين پديده به روش هاي مختلفي قابل توصيف است. گاهي با اين خصيصه آگاهي توصيف مي شود که چيزي تمايل به بودن در حالت آگاهانه معيني دارد. به عنوان مثال اگر شخصي از ما درباره احساسمان در هنگام سخنراني در برابر جمعيت زيادي سؤالي بپرسد مي توانيم به آن پاسخ دهيم. اما اگر درباره حس سنگ يا چوب بودن از ما سؤال شود قادر به پاسخ نخواهيم بود. زيرا سنگ ها و چوب ها فاقد آگاهي هستند. نکته در اين است که حالات آگاهانه داراي مشخصه کيفي معيني است. حالات مورد بحث گاهي به عنوان «کيفيات ذهني» توصيف مي شوند. نکته ديگر اينکه آگاهي، علي رغم ريشه شناسي لغوي آن، نبايد با معرفت ، توجه و خود- آگاهي اشتباه گرفته شود. هر سه اين مقولات را در سطرهاي بعد مورد بررسي قرار خواهيم داد. بسياري از حالات آگاهانه هيچ رابطه اي با معرفت ندارند. براي مثال، حالات آگاهانه اظطراب يا تشنج غير مستقيم داراي هيچ يا کمترين ارتباط ذاتي اي با معرفت نيستند. آگاهي را نبايد با توجه اشتباه گرفت. در محدوده آگاهي، برخي عناصر معيني در کانون توجه قرار دارند و برخي ديگر در پيرامون آن. اين مهم است که بر تمايز ميان اين دو تأکيد کنيم زيرا گاهي «آگاه بودن از چيزي» را به عنوان «توجه به چيزي» مي گيريم. اما معناي آگاهي که در اينجا مورد بحث ما قرار دارد امکان وجود چيزهاي بسياري را در پيرامون آگاهي ما ايجاد مي کند. براي مثال، سردرد ضعيفي که در حال حاضر حس مي کنم يا احساس کردن يقه پيرهن به دور گردنم که در کانون توجهم قرار ندارند. در قسمت سوم درباره اين تمايز ميان مرکز و پيرامون آگاهي بيشتر صحبت خواهيم کرد. در آخر، آگاهي نبايد با خود-آگاهي اشتباه گرفته شود. در واقع انواع معيني از حيوانات، مثل انسان، وجود دارند که داراي قابليت بسيار زيادي از اشکال پيچيده آگاهي خود - ارجاع هنده هستند که معمولا به عنوان خود-آگاهي توصيف مي شود. براي مثال، احساس آگاهي از شرم که مستلزم آگاه بودن شخص از خود است. اما براي ديدن يک شئ يا شنيدن صدايي نياز به خود – آگاهي نيست و همينطور نيازي هم نيست که فرض کنيم تمام حالات آگاهانه، خود – آگاهانه هستند. چه روابطي ميان آگاهي و مغز وجود دارد؟ اين سؤال درباره همان مسأله معروف ذهن و بدن است که اگر چه داراي تاريخي طولاني و نخ نما شده در علم و فلسفه است اما به نظر من – حداقل در طرحي کلي – داراي راه حل نسبتاً ساده اي است: حالات آگاهانه معلول فرايندهاي عصب-زيست شناسانه سطوح پايين در مغز است و خود اين حالات خصيصه هاي سطوح بالاتر مغز مي باشند. مفاهيم کليدي در اينجا علت و خصيصه است. تا آنجا که راجع به طرز کار اين جهان مي دانيم، درجات متغير شليک نروني در ساختارهاي نروني متفاوت دليل تمامي تنوع عظيم حيات آگاهانه ما است. همه محرک هايي که از جهان خارج دريافت مي کنيم به وسيله سيستم عصبي توسط يک واسطه برگردانده مي شود يعني درجات متنوع شليک نروني به سيناپس ها. اين درجات متنوع شليک هاي نروني علت تمامي رنگ ها و تنوع حيات آگاهانه ما است. بوي گل، صداي يک سمفوني و افکاري که از قضاياي هندسه اقليدوسي بيرون مي آيد همگي معلول فرايندهاي عصب-زيست شناسانه سطوح پايين در مغز است و تا آنجايي که مي دانيم عناصر کاربرديِ تعين کننده در اين فرايند، نرون ها و سيناپس ها هستند. البته مثل هر فرضيه علّي اين يکي نيز موقت است. ممکن است مشخص شود که ما در اهميت نرون ها و سيناپس ها کمي اغراق کرده ايم. شايد اين واحد عملياتي رديفي يا مجموعه اي از تمام نرون ها باشد. اما هدف تعيين کننده اي که در اينجا سعي مي کنم آن را ترسيم کنم، پيدا کردن روابطي علّي ميان مغز و آگاهي است. اولين قدم در حل مسأله ذهن- بدن : فرايندهاي مغز علّت فرايندهاي آگاهانه اند. اين مسأله ما را با سؤالي وجود شناسانه مواجه مي کند. شکل وجودي اين فرايندهاي آگاهانه چيست؟ به طريقي موشکافانه تر، آيا اين ادعا که رابطه اي علّي ميان مغز و آگاهي وجود دارد ما را ملزم به پذيرش دوگانه انگاري چيزهاي فيزيکي و چيزهاي ذهني نمي کند؟ جواب مطلقا منفي است. فرايندهاي مغزي علت آگاهي هستند اما آگاهي اي که اين فرايندها سبب مي شوند جوهر يا هويتي خارجي نيست، بلکه فقط خصيصه اي سطح بالاتر از تمامي سيستم است. پس مي توان دو رابطه تعيين کننده ميان آگاهي و مغز را به اين شکل خلاصه کرد: فرايندهاي نروني سطح پايين تر در مغز علت آگاهي است و آگاهي، خصيصه سطح بالاترِ سيستمي است که از اجزاء نروني سطح پايين تري ساخته شده است. موارد بسياري در طبيعت وجود دارد که خصيصه سطح بالاترِ سيستمي مدلول اجزاء سطح پايين تر خودش است ولو اينکه اين خصيصه، خصيصه اي از سيستمي باشد که از آن عناصر ذکر شده ساخته شده باشد. مي توان مايع بودگي آب، شفافيت شيشه يا صلبيت ميز را به عنوان نمونه ذکر کنيم. البته همچون تمام قياس ها اين قياس ها نيز از جنبه هاي مختلف نا کافي و نا کامل اند. اما مسأله مهمي که سعي در روشن کردن آن دارم اين است که ما در اينجا با هيچ گونه مانع متافيزيکي و منطقي در برابر اين ادعا که رابطه ميان مغز و آگاهي رابطه اي علّي است و ادعاي ديگر که آگاهي را فقط خصيصه اي از مغز مي داند، رو به رو نيستيم. اجزاء سطح پايين تر يک سيستم مي تواند علت خصيصه اي سطح بالاتر از همان سيستم باشد ولو اينکه خصايص متعلق به سيستمي باشد که از اجزايي سطح پايين تر ساخته شده باشد. به نکته اي که در اين مثال است دقت کنيد: کسي نمي تواند با دست کردن درون يک ليوان آّب و بيرون آوردن يک مولکول، ادعاي خيس بودن آن را کند. همانطور که کسي نمي تواند فکر کردن درباره مادربزرگ اش را به نورون يا سيناپس خاصي در مغزش نسبت دهد. تا آنجا که ميدانيم تصورات ما درباره مادربزرگ هايمان در سطح بالاتري رخ مي دهد تا يک نورون يا سيناپس خاص. درست همانطور که مايع بودگي در سطح بالاتري رخ مي دهد تا در يک ملوکول. از تمامي فرضيه هايي که در اين مقاله درباره آنها صحبت مي شود، اين يکي بيشترين مناقشات را موجب شده است. اما من همواره از اينکه اين فرضيه چرا بايد اينقدر مورد مناقشه قرار گيرد متعجب بوده ام. از اين رو سعي مي کنم موضوع را کمي شفاف تر کنم: در واقع امروزه همه مي دانيم فرايندهاي مغزي علت حالات آگاهانه هستند. البته ما جز ييات چنداني درباره چگونگي کارکرد اين فرايندها نمي دانيم و دست يافتن به فهم اينکه حالات آگاهانه معلول فرايندهاي مغزي هستند نيز مستلزم انقلابي در زيستشناسي عصبي است. دستگاه تبييني را فرض کنيد که در آن اصلاً روشن نيست که چطور مي توانيم مشخصه علّي معيني را ميان شليک هاي نروني و رابطه آن با حالات آگاهانه بيان کنيم. حقيقت امر اين است که ما امروزه درباره چگونگي رخداد آن چيزي نمي دانيم. البته نه به اين معنا که چيزي رخ نمي دهد. مردم بسياري که اين راه حل – يا بهتر بگويم اين انحلال- را درباره مسأله ذهن و بدن مورد نقد قرار مي دهند در اصل زمينه هايي را به چالش مي کشند که در آنها فاقد ايده اي در رابطه با چگونگي فرايندهاي عصب - زيستشناسانه که علت پديده هاي آگاهانه هستند، مي باشيم. اما به نظر نمي رسد که در اينجا با مسأله اي منطقي يا مفهومي رو به رو باشيم. بايد توجه کرد که اين موضوعي تجربي و نظري در علم زيست شناسي است. مسأله محاسبه دقيق چگونگي کارکرد سيستمي است که توليد آگاهي مي کند و در واقع نيز چنين است و ما هم به آن واقف هستيم. ما دلايل مناسبي براي فرض اين مسأله داريم که مکانيسم هاي عصب- زيست شناسانه ويژه اي وجود دارد که موجب کار سيستم مي شود. اين مسأله که آگاهي مي تواند به وسيله فرايندهاي زيست – شيميايي الکتريکي توليد شود و اينکه بتوانيم آن را با اصطلاحات رايج در زيستشناسي عصبي توضيح دهيم بسيار عجيب و غير ممکن به نظر مي رسد و مي تواند ما را با موقعيت هاي فلسفي معيني رو به رو کند. اما هر زمان که با اين موقعيت ها رو به رو شديم، بايد به ياد آوريم که عجايبي اين چنيني پيش از اين نيز در علم رخ داده است. تقريباً تا يک قرن اخير اين مسأله که بتوان حيات را به وسيله فرايندهاي شيميايي- زيستشناسانه و مکانيکي توضيح داد غير ممکن به نظر مي رسيد و حتي بسياري از مردم اين تبيين را به لحاظ متافيزيکي نا شدني مي دانستند. اما امروزه اين امر تقريباً بديهي است. پس امري که زماني غير ممکن بود و در شعاع فهم و درک ما نمي گنجيد اکنون به روشي درست بدل شده است. حتي در همين اواخر الکترومغناطيسم امري عجيب تلقي مي شد. در واقع، در فهم نيوتني ما از جهان، به نظر جايي براي پديده الکترومغناطيسم وجود نداشت. اما با پيشرفت نظريه الکترومغناطيسم اين نگراني متافيزيکي نيز رفع شد. من باور دارم که امروزه نيز ما با چنين موردي در مسأله آگاهي رو به رو هستيم و زماني خواهد رسيد که به اين حقيقت که حالات آگاهانه معلول فرايندهاي عصب- زيستشناختي هستند پي خواهيم برد و اين مسأله به شکلي خودکار بدل به موضوعي مي شود که مي بايست در تحقيقات نظري علمي مورد بررسي قرار گيرد. از اين رو ما اين مسأله را از قلمروي امکان فلسفي يا متافيزيکي خارج کرده ايم. برخي خصيصه هاي آگاهي گام بعدي در بحث ما فهرست کردن برخي (نه همگي) خصيصه هاي ضروري آگاهي است که در قالب يک نظريه تجربه گرايانه درباره مغز قابل توضيح باشد. سوبژکتيويته همانطور که اشاره کردم ذهنيت مهمترين خصيصه است. اگر بخواهيم نظريه اي درباره آگاهي داشته باشيم ابتدا نياز به توضيح اين مسأله داريم که چطور مجموعه اي از فرايندهاي عصب - زيست شناسانه مي تواند علت سيستمي شود که در حالت ذهني ادراکي و هوشيارانه باشد. اين پديده بر خلاف هر پديده ديگر در زيست شناسي، از جهاتي يکي از عجيب ترين خصيصه هاي طبيعت است. از اين رو ما بر قبول سوبژکتيويته به مثابه زمينه اي اصلي و پديده اي طبيعيِ و غير قابل تقليل تأکيد مي کنيم. زيرا از قرن هفدهم به بعد پذيرفته ايم که علم مي بايست امري عيني باشد. ليکن اين نگاه ما را با ايهامي در تصوراتمان از عينيت رو به رو مي کند. ما عينيت شناختي حقايق علمي را با عينيت هستي شناسانه موضوعات کلاسيک در علم، به عنوان مثال در فيزيک و شيمي خلط مي کنيم. در واقع علم، عينيت را به معنايي شناختي هدف قرار مي دهد و در پي حقايقي مستقل از نظرگاه شخصي دانشمندان است. اين امر ما را به اين نتيجه راهنمايي مي کند که واقعيت مورد تحقيق علم مي بايست عيني باشد، به اين معنا که وجود چنين واقعيتي مستقل از تجربيات انساني است. اما اين خصيصه آخر يعني عينيت هستي شناسانه، ويژگي اساسي علم نيست. اگر چنين فرض شود که علم قادر به ارائه دلايلي براي چگونگي عملکرد جهان است و اگر حالات سوبژکتيو آگاهي قسمتي از جهان را تشکيل مي دهد، آن وقت مي بايست در پي دليلي (به شکلي معرفت شناسانه) عيني از واقعيتي (به شکل هستي شناسانه) ذهني باشيم. يعني واقعيت حالات سوبژکتيو آگاهي. آنچه که من در اينجا ادعا مي کنم اين است که ما مي توانيم داراي علمي (به شکل معرفت شناختي) عيني از حوزه اي باشيم که به طريقي هستي شناسانه سوبژکتيو است. وحدت دانستن اين نکته بسيار مهم است که در اشکال غير آسيب شناسانه آگاهي، ما هرگز براي مثال، دردي در آرنجمان نداريم يا احساس گرما نمي کنيم و يا تجربه اي از ديدن چيزي قرمز نداريم. اما تمامي اينها در يک لحظه و به مثابه تجربه يکپارچه آگاهي رخ مي دهد. کانت اين خصيصه را " وحدت استعلايي ادراک " مي نامد. اخيرا نيز در زيستشناسي عصبي آن را «مسأله اتصال» مي نامند. لازم به ذکر است که اين وحدت حداقل داراي دو جنبه است. نخست اينکه در هر لحظه، همه تجربه هاي ما در يک زمينه واحد آگاهي يکپارچه مي شود و دوم اينکه سازمان آگاهي ما مي تواند فراتر از لحظاتي ساده رود. براي مثال اگر من شروع به گفتن جمله اي کرده ام، بايد حداقل از جهاتي داراي يک حافظه تصويري در شروع جمله باشم تا اينکه وقتي به آخر جمله مي رسم بدانم که صحبتم در رابطه با چه چيزي است. حيث التفاتي فلاسفه و روان شناسان حيث التفاتي را به آن خصيصه رواني نسبت مي دهند که بسياري از حالات ذهني ما را شامل مي شود و درباره اموري است که در جهان انجام مي دهيم. اگر ما داراي باور، ميل يا ترسي هستيم، مي بايست اين حالات را هميشه داراي محتوايي بدانيم. حال مي خواهد اين محتوا يک توهم باشد يا اصلاً داراي وجودي خارجي نباشد. اما مي بايست درباره چيزي باشد. حتي در مواردي که دچار اشتباهي فاحش مي شويم با برخي محتواهاي ذهني رو به رو هستيم که حاکي از ارجاع آنها به جهان خارج است. ليکن بايد توجه کرد که تمامي حالات آگاهانه در اين مورد داراي حيث التفاتي نيست. براي مثال، ممکن است با فردي برخورد کنيم که دچار اظطراب و افسردگي است اما متوجه مي شويم که اظطراب و افسردگي او معلول عامل خاصي نيست و فقط حوصله ندارد. در اينجا با حيث التفاتي اي رو به رو نيستيم. اما اگر کسي از اتفاقي که در آينده قرار است رخ دهد دچار افسردگي يا اظطراب شده است، بايد بگويم که با حيث التفاتي رو به رو هستيم زيرا به چيزي فراسوي آن معطوف شده است. در اينجا با ارتباطي مفهومي ميان آگاهي و حيث التفاتي مواجهيم. به هر حال بسياري يا در حقيقت بيشتر حالات التفاتي ما به هر دليلي ناآگاهانه است. با اين حال براي رسيدن از يک حالت التفاتي ناآگاهانه به يک حالت التفاتي درست، بايد اين حالت قابل دسترس آگاهي باشد. مي بايست قسمتي از چيزي باشد که بتواند آگاهانه باشد حتي اگر در واقع به وسيله سرکوب، ضايعه اي مغزي يا فراموشي ايجاد مانع شده باشد. تفاوت هاي آگاهي کانوني با آگاهي پيراموني هر لحظه اي از آگاهيِ غير آسيب شناسانه را يک ميدان آگاهي مي ناميم. در اين ميدان معمولاً توجه ما معطوف به چيزهاي خاصي است نه هر چيزي. براي مثال، همين الان توجه من معطوف به توضيح مسأله آگاهي است اما توجه کمي نيز به پيرهنم که به پشتم چسبيده يا تنگي کفش هايم دارم. گاهي گفته مي شود که نسبت به آنها ناآگاهم. اما اين برداشتي اشتباه است. دليل آن اين است که من مي توانم در هر لحظه که بخواهم توجهم را معطوف به آنها کنم زيرا آنها قسمتي از ميدان آگاهي من هستند. اما براي اينکه توجهم جلب آنها شود، بايد چيزي وجود داشته باشد که پيش از اين به آن توجه نکرده ام و در اين زمان است که متوجه آن مي شوم. ساختار گشتالتي تجربه آگاهي در ميدان آگاهي، تجارب ما به شکل خاصي ساخته مي شوند که فراتر از ساختار محرکي واقعي روند. اين يکي از ژرف ترين اکتشافات روانشناسان گشتالتي است. اين مسأله در مورد ديدن بسيار واضح است اما اين پديده اي کاملاً معمول است و فراتر از مسأله ديدن مي رود. براي مثال، طراحي ابتدايي که درزير مشاهده مي کنيد اصلاً شباهت فيزيکي به چهره انسان ندارد. در واقع اگر در خيابان کسي را شبيه به آن ببينيم حتماً از تعجب شاخ در مي آوريم. تمايل مغز به ساختن محرک ناقص و تبديل آن به اشکال معين از پيش ساخته شده بسيار قدرتمند است به طوريکه همگي ما مايليم چنين طرحي را يک صورت انساني ببينيم. علاوه بر اين، ما نه تنها داراي تجاربي آگاهانه در ساختارهاي از پيش معين هستيم بلکه مايل به فهم آنها به مثابه اشکالي در برابر زمينه ها هستيم. لازم به ذکر است که اين مسأله در مورد ديدن امري بديهي است. به اين معنا که وقتي من به اين نقش نگاه مي کنم، آن را در برابر زمينه صفحه مي بينم و همينطور صفحه را در برابر زمينه ميز و ميز را دربرابر زمينه کف اتاق و کف اتاق را در برابر زمينه اتاق مي بينم. تا وقتي که سرانجام به افق آگاهي ديداري ام دست پيدا کنم. وجه قرابت آنچه در اينجا "وجه قرابت" مي ناميم خصيصه اي بارز از حالات غير آسيب شناسانه آگاهي است. براي ديدن اشياء رو به رويمان براي مثال، ديدن خانه ها، صندلي ها، مردم و ميزها مي بايست داراي فهمي از پيش نسبت به مقولات خانه ها، صندلي ها، مردم و ميزها باشيم. بدين معنا که ما تجارب مان را در مجموعه اي از مقولاتي که کم و بيش با آنها آشنا هستيم همسان مي کنيم. وقتي در محيطي بسيار عجيب مثل يک دهکده جنگلي که مردم، خانه ها و حتي برگ دختان برايمان بيگانه است قرار مي گيريم، مي توانيم آنها را به مثابه درخت، خانه، انسان و بوته و غيره ... درک کنيم. بنابراين وجه قرابت پديده اي قابل سنجش است. در اينجا با درجات کوچکتر و بزرگتري از قرابت رو به رو هستيم. اما بايد دقت کرد که اشکال غير آسيب شناسانه آگاهي از طريق وجه قرابت به ياد آورده مي شود. از طرف ديگر يکي از راه هاي مورد تأمل در آن بررسي موارد آسيب شناسانه آن است. در سندروم کاپگراس ، بيماران قادر به تشخيص موقعيت آشنايان خود نيستند. براي مثال، بيمار فکر مي کند که همسرش واقعاً همسر او نيست و يک شياد است که وانمود مي کند همسر اوست و غيره... در اين مورد فرد بيمار دچار گسستگي در وجه قرابت شده است. در موارد غير آسيب شناسانه بسيار سخت است که فردي دچار چنين گسستي در وجه قرابت شود. نقاشان سوررآليست سعي در انجام چنين کاري دارند. اما حتي در يک نقاشي سوررآليستي يک زن سه سر هنوز يک زن است يا يک ساعت آب شده هنوز يک ساعت است. وضع رواني بخشي از هر تجربه آگاهانه عادي داراي وضعي رواني است که در تجربه اثرگذار است. اين موقعيت يک وضع رواني خاص مثل افسردگي و سرخوشي نيست. اما هميشه چيزهايي وجود دارد - مثل يک مزه يا صدايي خاص- که به مجموعه اي از حالات آگاهانه عادي تعلق دارد. براي مثال، من الان نه از چيزي احساس سرخوشي مي کنم و نه در حالت افسردگي خاصي هستم. بلکه در حقيقت من در وضعي هستم که به آن بي حسي مي گويند. به هر حال من در وضع رواني معيني از تجربيات کنوني ام قرار دارم. به نظر مي رسد که وضع رواني را با اصطلاحات زيست- شيميايي توصف کردن بسيار ساده تر از توصيف آن با خصايص مذکور است. ما مي توانيم براي مثال، اشکال آسيب شناسانه افسردگي را توسط داروهاي تعديل دهنده کنترل کنيم. شرايط مرزي تمامي حالات آگاهانه غير آسيب شناسانه ما از طريق حس معيني که مي توان آن را واقع شدگي ناميد به يادمان مي آيد. اما ما نه درباره اين حس فکر مي کنيم و نه اين حس قسمتي از آگاهي ما را تشکيل مي دهد. با وجود اين مي دانيم که در چه سالي و چه روزي و چه ماهي و حتي مي دانيم در چه فصلي از سال هستيم. همگي اينها شرايط مرزي يا واقع شدگي حالات آگاهانه غير آسيب شناسانه هستند. از طرف ديگر مي توانيم راجع به تأثير چنين پديده اي آگاه باشيم، آن هم در زماني که اين پديده غايب است. از اين رو، براي مثال، وقتي کسي پير مي شود ممکن است نوعي فراموشي بر او مسلط شود و حس تشخيص سال و ماه را از دست بدهد. در اينجا مسأله اي که قصد روشن کردن آن را دارم اين است که حالات آگاهانه وضعي هستند و به شکلي وضعي نيز تجربه مي شوند اگر چه نيازي نيست که جزيات اين موقعيت قسمتي از محتواي حالات آگاهانه باشد. برخي کج فهمي ها درباره آگاهي مايلم اينطور فکر کنم که هر چيزي که تا اينجا گفته ام فقط در مقوله فهم متعارف جاي مي گيرد. اما بايد به اين نکته اقرار کنم که در مباحث امروزي، من از ديدگاهي در مطالعه آگاهي جانبداري مي کنم که به هيچ رو نه در علوم شناختي مورد قبول است و نه در زيستشناسي عصبي. در واقع تا همين اواخر بسياري از محققين در اين دو حوزه، مطالعه آگاهي را به نوعي خارج اصولشان مي دانستند. آنها فکر مي کردند که مسأله آگاهي فراتر از آن چيزي است که علم بتواند به آن پاسخ دهد. به طور مثال اينکه چرا چيزهاي گرم براي ما داراي احساس گرما هستند يا چرا چيزهاي سرخ به نظر ما سرخ مي آيند. اما بر خلاف اين نظر من فکر مي کنم که اين قبيل مسائل و سؤالاتي که پيرامون مسأله آگاهي شکل گرفته است، دقيقاً بايد توسط زيستشناسي عصبي توضيح داده شود. سؤال اينجاست که چرا برخي نظري مخالف اين دارند؟ در اين باره دلايل تاريخي پيچيده اي وجود دارد که حداقل به قرن هفدهم باز مي گردد و اينکه چرا مردم فکر مي کنند که آگاهي قسمتي از جهان مادي نيست. به نظر بقاياي نوعي دوگانه انگاري، مردم را از پذيرفتن مسأله آگاهي به مثابه پديده اي زيست شناسانه مثل ديگر پديده ها باز مي دارد. هر چند قصدم بررسي اين مسأله بشکلي تاريخي نيست اما در عوض تلاش مي کنم به برخي کج فهمي هاي معمول که در اين باره رخ مي دهد اشاره کنم. خطاي معمولي که در مطالعه آگاهي رخ مي دهد، ناديده گرفتن سوبژکتيويته ذاتي آن و سعي در پذيرفتن آن به مثابه پديده اي سوم شخصي و عيني است. بسياري از مردم در عوض تشخيص آگاهي به عنوان امري اساساً سوبژکتيو و پديده اي کيفي، آن را به اشتباه داراي جوهره اي از يک مکانيسم کنترل کننده يا نوع معيني از مجموعه استعدادهاي رفتاري يا برنامه اي کامپيوتري مي دانند. دو خطاي عمده درباره آگاهي وجود: يک: بررسي آگاهي به شکلي رفتارگرايانه. دو: مورد تحليل قراردادن آگاهي از نظرگاهي محاسبه گرايانه. آزمايش تورينگ ما را وامي دارد تا اين دو خطا را دقيقاً مورد بررسي قرار دهيم؛ خطاي رفتارگرايي و خطاي محاسبه گرايي . اين مسأله ما را با اين فرض رو به رو مي کند که شرط لازم و کافي براي داشتن سيستمي آگاه، وجود برنامه درست کامپيوتري يا مجموعه برنامه هايي با ورودي ها و خروجي هاي صحيح است. من فکر مي کنم که بايد اين موقعيت را به طور شفافي بيان کرد تا به فهم نادرستي آن پي برد. ايراد سنتي به رفتارگرايان اين بود که يک سيستم مي تواند طوري رفتار کند که انگار آگاه است، بدون اينکه در واقع واجد آگاهي باشد. به اين دليل بود که رفتارگرايي زير سؤال رفت. پس هيچ ارتباط منطقي و ضروري اي ميان حالات ذهني دروني، کيفي و سوبژکتيو و رفتار قابل مشاهده آشکار و بيروني وجود ندارد. در واقع بايد گفت که حالات آگاهانه به شکل مشخصي علت رفتار هستند. اما رفتاري که معلول آنها است مي بايست از خود اين حالات تميز داده شود. همان خطا به وسيله روش هاي محاسبه اي آگاهي نيز تکرار مي شود. درست همانطور که رفتار به خودي خود شرط کافي براي آگاهي نيست، مدل هاي محاسبه گرانه آگاهي نيز به خودي خود شرط کافي براي آگاهي نيستند. مدل محاسبه اي آگاهي به همان شکل که مدل محاسبه اي هرچيز ديگر در قلمرويي که مدل شده است وضع مي شود براي آگاهي نيز وضع مي شود. مثلاً، هيچ کس فکر نمي کند که مدل محاسبه اي باران هاي طوفاني لندن موجب خيس شدن ما شود. اما مسأله اين است که آنها در آگاه فرض کردن مدل محاسبه اي آگاهي دچار اشتباه هستند. ما در هر دو مورد به اشتباهات يکساني بر مي خوريم. برهان ساده اي وجود دارد که در آن مدل محاسبه اي آگاهي شرط کافي براي آگاهي نيست. من پيش از اين در بسياري از مواقع از اين برهان استفاده کرده ام و قصد آن را ندارم که در اينجا درباره آن صحبت کنم. برهان به شکلي ساده اين چنين است: محاسبه به شکلي نحوي و از طريق ساختن نمادها تعريف مي شود. اما ساختار نحوي به تنهايي نمي تواند شرط کافي براي محتواهايي باشد که به شکل خاصي با افکار آگاهانه رخ مي دهند. فقط با داشتن صفرها و يکها نمي توان به شرط لازم براي تضمين محتواي ذهني دست يافت، حال مي خواهد اين محتوا آگاهانه باشد يا ناآگاهانه. اين برهان را گاهي با عنوان برهان اتاق چيني مي شناسند. زيرا من براي نشان دادن اين مسأله از مثالي استفاده کردم که در آن شخصي است که از طريق مراحل محاسباتي مي خواهد به زبان چيني به سؤالاتي پاسخ دهد اما نمي تواند از آن طريق فهمي از زبان چيني به دست آورد (Searle, 1980). هدف از اين قياس روشن است اما معمولاً مورد غفلت قرار گرفته است. ساختار نحوي به خودي خود شرط کافي براي وجود محتواي سمانتيکي نيست. در تمامي حملاتي که به برهان اتاق چيني شده است، من هرگز کسي را نديدم که مدعي شود ساختار نحوي شرط کافي براي محتواي سمانتيکي است. به هرحال بايد اعتراف کنم امروز ديگر قبول مي کنم که درباره ادعاهاي پيشينم راجع به اتاق چيني بسيار اشتباه کرده ام. قبول مي کنم که حداقل نظريه محاسبه اي ذهن نادرست بوده است. اما به نظر مي رسد که اين نظريه اصلا به مرحله کذب نرسيده است زيرا نمي توان از آن معناي روشني استخراج کرد. در اينجا دليل آن را ذکر مي کنم: علوم طبيعي خصيصه هاي واقعيت را که ذاتي جهان است توصيف مي کنند که مستقل از هر مشاهده گري وجود دارد. بنابر اين نيروي گرانش، فتوسنتز و الکترومغناتيسم همگي موضوعات علوم طبيعي هستند زيرا خصيصه هاي ذاتي واقعيت را توصيف مي کنند. اما خصيصه هايي از قبيل وان حمام بودن يا ميز و اسکناس پنج دلاري و روز خوبي براي گردش بودن موضوعات علوم طبيعي نيستند زيرا خصيصه هاي ذاتي واقعيت نيستند. تمامي پديده هايي که نام برده شد اشياء فيزيکي هستند و مثل تمامي اشياء فيزيکي داراي خصيصه هايي هستند که ذاتي واقعيتند. اما خصيصه اي مثل ميز يا اسکناس پنج دلاري بودن فقط در رابطه با مشاهده گرها وجود دارند. از اين رو بسيار ضروري است که براي فهم سرشت علوم طبيعي، ميان خصيصه هاي ذاتي واقعيت و خصيصه هايي که در نسبت با مشاهده گر است، تمايز قايل شويم. گرانش ذاتي است اما اسکناس پنج دلاري بودن وابسته به مشاهده گر است. اکنون مي توان ايراد عميقي را که بر نظريات محاسبه اي ذهن وارد است مورد ملاحظه قرار داد. محاسبه را نمي توان خصيصه ذاتي واقعيت دانست اما مي توان آن را خصيصه اي وابسته به مشاهده گر دانست. زيرا محاسبه از طريق ساختن نمادها تعريف مي شود. اما تصور يک نماد به مانند تصوري در فيزيک و شيمي نيست. چيزي را مي توان يک نماد ناميد که فقط به مثابه يک نماد به کار رود و مورد ملاحظه قرار گيرد. برهان اتاق چيني نشان داد که سمانتيک ذاتي ساختار نحوي نيست. اما آنچه که اين برهان اکنون نشان مي دهد اين است که ساختار نحوي ذاتي فيزيک نيست. صفرها و يک ها يا نمادها به صورت کلي داراي خواص خالص فيزيکي اي نيستند که معيين کننده نماد بودن آنها باشد. چيزي را مي توان نماد دانست که در رابطه با يک مشاهده گر، کاربر يا عاملي باشد که تفسير نماديني را به آن نسبت مي دهد. از اين رو اين سؤال که آيا آگاهي يک برنامه کامپيوتري است؟ فاقد معنايي روشن است. اگر اين طور پرسيده شود که آيا مي توان تفسيري محاسبه اي را به آن فرايندهاي مغزي نسبت داد که صفت مميزه آگاهي هستند؟ جواب اين است که ما مي توانيم تفسير محاسبه اي را درباره هر چيزي به کار بگيريم. اما اگر اين طور پرسيده شود که آيا آگاهي ذاتاً محاسبه اي است؟ جواب اين است که هيچ چيز ذاتاً محاسبه اي نيست. محاسبه زماني مي تواند وجود داشته باشد که فقط در ارتباط با مشاهده گر يا عاملي باشد که تفسير محاسبه اي را در برخي پديده ها اعمال کند. اين مسأله اي واضح است که من مي بايست ده سال پيش متوجه آن مي شدم. پي نوشت: 1.Consciousness and Language, Cambridge University Press, 2002.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر