خانه
شماره جاری
آرشیو
نظريه دسته جزئي ها 1
رضا ماحوزي - استاديار گروه فلسفه دانشگاه شهيد چمران اهواز
صفحه 31
در فلسفه تحليلي قرن بيستم، سه رويكرد كلي در تبيين اشياء بهعنوان جزئيهاي انضمامي وجود دارد: نوميناليسم، رويكردي كه وجود جزئيهاي انضمامي را چيزي جز "صورت نوعيه" آنها نميداند و رويكردي كه در تبيين آنها به ساختار2 قائل است. در رويكرد اخير، دو نظريه اساس - كيفيات3 و نظريه دسته كيفيات4، جزئيهاي انضمامي را تشكيل شده از مقوّمهاي كثير ميدانند. نظريه دسته جزئيها اين مقوّمها را كيفيات جزئي(تروپها5) دانسته و يك جزئي انضمامي را تشكيل شده از دسته تروپها معرفي كرده است. اين تروپها بنابه رابطهاي خاص با هم جمع شده و يك جزئي انضمامي منفردِ متشخص را تشكيل ميدهند. در اين نوشتار، ديدگاههاي ويليامز و كمپبل در اين خصوص ذكر شده و تصويري اجمالي از نظريه تروپ عرضه ميشود. جايگاه نظريه دسته كيفيات جزئي لوكس مدعي است همه متافيزيسينهاي قائل به ساختار، دو راه بيشتر براي انتخاب ندارند: يا بايد نظريه «اساس - كيفيات» را بپذيرند6 يا بايد نظريه «دسته كيفيات» را بپذيرند . نظريهاي كه علاوه بر كيفيات، به وجود «اساس» بهعنوان موضوع و حامل كيفيات نيز اعتقاد دارد، "نظريه اساس – كيفيات" به طور خلاصه "نظريه اساس" خوانده ميشود و نظريهاي كه اساس را در تحليل جزئيهاي انضمامي در نظر نميگيرد، «نظريه دستهاي» خوانده ميشود.اگر متافيزيسينهاي اخير، كيفيات را كلي بدانند به نظريه دسته كليها7 معتقدند و اگر كيفيات را جزئي بدانند به نظريه دسته جزئيها معتقد خواهند بود. كلي بودن كيفيات بدين معنا است كه اين كيفيات ميتوانند در يك زمان در بيش از يك شيء و مكان وجود داشته باشند. و جزئي بودن آنها بدين معنا است كه هر كيفيتِ موجود در هر شيء، ويژه همان شيء است. از اين رو بهعقيده گروه اخير نميتوان همچون رئاليستها كه به وجود كيفيات كلي باور دارند مدعي شد كيفيتي كلي، مثلاً كيفيت قرمزي، وجود دارد به نحوي كه همه قرمزهاي موجود در گلها، سيبها، بلوزها، كتابها و... بهرهمند8 از آن كيفيت كلي باشند. قرمزي اين گل، ويژه همين گل و قرمزي اين سيب، ويژه اين سيب است. بدين معنا كيفيات، جزئي هستند. از آنجا كه كيفيت جزئي در اصطلاح متافيزيسينهاي معاصر، تروپ نيز ناميده شده است، اين نظريه به اختصار، نظريه تروپ9 نيز خوانده شده است10. نظريه تروپ بهعنوان يك نظريه مشخص در سه دهه اخير طرح گرديده است. از همين رو تحليلها در اين خصوص، بهطور جدي ادامه دارد. نوميناليسم تروپ نظريه تروپ از آن جهت كه منكر كليات است، نظريهاي نوميناليستي است ولي از آن جهت كه جزئيهاي انضمامي را داراي ساختار ميداند و كيفيات را هستندههايي عيني ميداند، نظريهاي متافيزيكي و رئاليستي – در مقابل ديگر اقسام نوميناليسم- است. در رئاليسم، كليات و كيفيات كلي، هستندههايي اوليه و اصيل هستند و كيفيات جزئي، صرفاً به نحو اشتقاقي(ثانياً و بالعرض) موجود در شيء لحاظ ميشوند؛ به عبارت ديگر كيفيات جزئي، تمثلِ كيفيات كلي در يك جزئي انضمامي هستند درحالي كه در نظريه تروپ، كيفيات جزئي، هستندههايي اوليه و اصيل هستند و كيفيات كلي، به نحو اشتقاقي يعني با نظر به اينگونه كيفيات جزئي به دست ميآيند. بنابه رئاليسم كليات، يك كيفيت جزئي، كيفيتِ جزئي متمثل شده در يك شيء فردي است، به اين معنا كه كيفيتي كلي در يك شيء زماني - مكاني معين متمثل شده و بنابراين جزئي گرديده است. بنابراين آنچه به نحو نخست اصالت دارد، كيفيات كلي است؛ سپس كيفيات جزئي از آنها مشتق شده و به دست ميآيند. درحالي كه از نظر تروپ گرايان، كيفيت جزئي، كيفيتي اساسي و نامركب11 است. يك جزئي انضمامي از اجتماع و ارتباط پيچيده تروپهاي دسته شده در يك حجم12 تشكيل شده است و بر مبناي شباهت ميان تروپهاي چند شيء، مفهومهاي كلي چه در سطح كيفيات، مثلاً كيفيت آبي، و چه در سطح انواع، مثلاً نوع انسان، به دست ميآيد. بنابراين، در رويكردي هستيشناسانه، كليات، وجودي واقعي ندارند، ولي بنابه معنايي اشتقاقي(ثانياً و بالعرض) از كيفيات جزئي، بر مبناي شباهت، به دست ميآيند. بنابر اين رويكرد، تروپها، آجرها و بلوكهاي سازنده جهان هستند13. بهعقيده كمپبل، يك جزئي انضمامي، تشكيل شده از دسته كيفيات جزئي است؛ در نتيجه لزومي براي فرض وجود "كليات" ديده نميشود. كليات آنگونه كه در اصطلاحات و گفتمانهاي معمولي مورد استفاده قرار ميگيرد، برپايه شباهت چند تروپ وضع شده و بنابراين هيچگونه ذات مشتركي در اين تروپها كه تأمين كننده تعلق آنها به يك طبقه واحد باشد وجود ندارد. هر تروپ، يك هستنده جدا و جزئي است، از اين رو هيچ تروپي در ذات خود با تروپ ديگر مشترك نيست. بااين حال، برخي تروپها با برخي ديگر شباهت دارند. برپايه شباهت برخي تروپها با يكديگر است كه اسمي(نام) كلي براي دسته تروپهاي مشابه وضع ميشود. بنابراين هيچگونه طبيعت مشتركي بين دو تروپ مشابه وجود ندارد؛ «اينكه اين دو تروپ، قرمز هستند ناشي از چيست؟ شباهت آنها با يكديگر، همان چيزي است كه آنها را تروپهاي يك نوع معرفي ميكند. طبيعت آنها، آن دو را نوع قرمز و نه نوع آبي يا زرشكي ميسازد. به لحاظ شباهت تروپهاي مورد بررسي كه در توصيف اين اشياء و يا به نحو خاص تر در توصيف تروپهاي رنگ آنها داريم، مناسب است واژه شباهت "tokens" رااستفاده كنيم، كه [اين واژه] به مواردِ «قرمز» نظر دارد. البته آنچه در اينجا پيشنهاد شده است يك "نظريه شباهتِ شباهت و وقوع14 " است يعني تلاشي بر مبناي جزئيهاي مشابه، بهجاي تلاشي برمبناي كليات اينهمان. در موارد اساسي، [نظريه ما] شباهت را نهايي و غير قابل تحليل لحاظ ميكند. از اين رو با درصد بسيار قويي تضمين ميكنيم كه شباهت، كاملاً عيني است»15. زمينههاي پيدايي نظريه تروپ نظريه تروپ، عليرغم تازگي و جديد بودنش، ريشههايي در فلسفه تحليلي نيمه نخست قرن بيستم دارد كه ذكر آن در فهم اين نظريه مؤثر است. اشتوت در مقابل رئاليستها به ويژه جورج ادوارد مور، كيفيات را هستندههايي جزئي معرفي ميكرد. وي مدعي بود كيفياتِ مقومِ اشياء، كلي نبوده بلكه جزئيهايي هستند كه تحت طبقاتي از انواع قرار دارند16 . مور، كيفيات جزئي را، كيفياتِ واقعي متقرر در اشياء فردي ميدانست و آنها را نمونههاي برقرار شده كيفياتِ كلي معرفي ميكرد. در مقابل، اشتوت تلقي ديگري از جزئي بودن كيفيات در نظر داشت. وي كيفيات را به همان معنايي جزئي ميدانست كه اشياء، جزئي هستند. همانگونه كه يك شيء فردي بهلحاظ مكاني كه دارد، متمايز از شيء ديگر و بنابراين يك شيء جزئي است، كيفياتِ مقوّم اشياء نيز به همين معنا جزئي هستند يعني نميتوانند در آنِ واحد در مكانهاي كثير رخ دهند؛ «مراد من از "جزئي است" چيست؟ واژه "جزئي" براي من همان معنايي را دارد كه آن را براي مشخصههاي [كيفيات] قابل حمل و اشيائي كه توسط آن مشخصهها مشخص ميشوند، به كار ميبرم. اشياء انضمامي متفاوت از هماند..... آنها مستقل از شباهت يا عدم شباهتشان، متمايز از هماند. بنابراين، معتقدم كه يك كيفيت يا نسبت، ممكن است عدداً متفاوت از ديگري باشد اگرچه هر دو دقيقاً از يكگونه هستند. گردي اين توپ بيليارد، ممكن است به همان نوعي از شكل متعلق باشد كه گردي توپ بيليارد ديگر بدان متعلق است، با اينحال ممكن است اين دو، دو شكل باشند نه يك شكل. از اين رو، من جزئي شكلها را جزئي ميدانم همانگونه كه توپهاي بيليارد را جزئي ميدانم»17 . و «من تأييد ميكنم كه برخي كيفيات لااقل به لحاظ مكاني، جدا از هم هستند همانگونه كه اشياء انضمامي داراي آنها، مكاناً جدا هستند. از اين رو، نتيجه ميگيريم كه چنين كيفياتي، عدداً متمايز هستند هر چند اكثر آنها شبيه هم باشند... هيچ چيزي در تماميت خود نميتواند به لحاظ مكاني و يا هر لحاظ ديگري، جدا از خود در تماميتش باشد»18. مور مدعي بود اشتوت، "جدايي مكاني" را در مورد اشياء و كيفيات، بهمعناي واحدي به كار برده و مرتكب خلط معنا شده است؛ «نكته اصلي پرفسور اشتوت مبتني بر اين فرض است كه هيچ تمايزي بين معنايي كه در آن دو شيء انضمامي ميتوانند "مكاناً جدا" باشند و معنايي كه در آن دو مشخصه ميتوانند "مكاناً جدا" باشند، وجود ندارد... من همچون پرفسور اشتوت ميپذيرم كه براي يك شيء انضمامي غيرممكن است كه در آنِ واحد، در دو مكان متفاوت باشد. اما وقتي از دو كيفيت، بهعنوان "مكاناً جدا" سخن ميگوييم، بهنظر ميرسد اين عبارت را در معنايي كاملاً متفاوت استفاده ميكنيم. مراد من از اين عبارت اين است كه كيفيت اولي به شيء انضماميي تعلق دارد كه مكاناً (در معناي اول) جدا از شيء انضمامي ديگري است كه كيفيت دوم به آن تعلق دارد. با اين معنا از "مكاناً جدا"، بهوضوح بهنظر ميرسد كه يك كيفيت، ميتواند در آنِ واحد، در دو مكان متفاوت باشد»19. بهنظر مور، جدايي مكاني كيفيات، ناشي از جدايي مكاني اشياء فردي مكاناً جدايي است كه آن كيفيات به آنها تعلق دارند. مور، اين جدايي مكاني و تفاوت عددي كيفيات را مغاير با كليت كيفيات نميداند. در واقع بهعقيده وي، كيفيات، كلي بوده ولي تحقق و تقرر آنها در اشياء فردي مكاناً جدا و متعدد، معنايي اشتقاقي(ثانياً و بالعرض) از كيفيات جزئي را به دست ميدهد. در حاليكه مور، جدايي كيفيات را بر پايه جدايي مكاني اشياءِ داراي آن كيفيات تبيين كرده است، اشتوت، جدايي اشياء را بر پايه جدايي مكاني كيفيات آن اشياء تبيين ميكند. بهعبارت ديگر، اشتوت فرديت كيفيات را به لحاظ متافيزيكي و معرفتشناسي، مقدم بر فرديت اشياء داراي آن كيفيات ميداند. دليل وي بر اين ادعا چنين است؛ «اگر جوهر [شيء]، چيزي غير از كيفياتش نيست، دانستن جوهر، بدون دانستن كيفيات آن، دانستن هيچ چيز نيست. در نتيجه بدون مشخص كردن تمايزي متناظر بين كيفيات جوهرها، نميتوانيم جوهرها را از يكديگر جدا كنيم»20. اشتوت مدعي است از آنجا كه ما بهعنوان مثال، دو توپ فوتبال مشابه را از هم متمايز ميكنيم مبناي اين تمايز بايد در مقوّمهاي آنها قرار داشته باشد و از آنجا كه كيفيات، تنها مقوّمهاي اشياء هستند در نتيجه، سفيدي اين توپ بايد هستندهاي متمايز از سفيدي توپ ديگر باشد حتي اگر آن دو، كيفيتاً نامتمايز باشند. بهعبارت ديگر اگر كيفيات را كليات بدانيم نميتوانيم فرديت اشياء انضمامي را تبيين كنيم. ويليامز در مقاله عناصر وجود21، به تبعيت از اشتوت، كيفيات جزئي را جزئيهاي انتزاعي22 معرفي كرده سپس واژه "تروپ" را براي آنها جعل كرد. در اين مقاله، يك جزئي انضمامي، تشكيل شده از جزئيهاي انتزاعي و يك "اساس" معرفي شده است. وي جزئيهاي انتزاعي را اعضاء جزئيهاي انضمامي دانسته، دو رابطه مكانمندي و شباهت را بين آنها در نظر گرفت. بنابه "رابطه مكانمندي" كه رابطهاي خارجي است، دو يا چند جزئي انتزاعي، در مكان- زمان فيزيكي به نحوي و به فاصلهاي به هم مربوط شده و از اجتماع آنها يك جزئي انضمامي پديد ميآيد. و بنابه "رابطه شباهت"، مجموعهاي از جزئيهاي انتزاعي كم و بيش مشابه (شباهت كلي يا شباهت دقيق)، بهعنوان جايگزين كليات انتزاعي افلاطوني طرح ميشوند. بدينطريق، ويليامز مسأله تشكيل جزئيهاي انضمامي از اجتماع جزئيهاي انتزاعي(تروپها) و اساس و مسأله كليات را بر پايه تلقي جديد خود از كيفيات جزئي عرضه كرد .23ويليامز پس از اين در سال 1980، نظريه پيشين خود را كنار نهاده و با حذف "اساس"، نظريه دسته كيفيات جزئي(تروپها) را بهعنوان نظريهاي جديد طرح كرد. اثر اخير ويليامز، تأثير بسيار زيادي بر كمپبل گذاشت. كمپبل در سالهاي 1981 تا 1990، نظريه دسته كيفيات جزئي را پردازش كرد و به پيروي از ويليامز، يك جزئي انضمامي را صرفاً تشكيل شده از دسته جزئيهاي انتزاعي لحاظ كرد. وي نيز عنوان نظريه تروپ را براي اين نظريه برگزيد. چيستي تروپها ويليامز بهعنوان واضع اصطلاح تروپ، اصطلاحي را به اصطلاحات فلسفي اضافه كرد كه برخي آن را موجودي عجيب و غريب در باغ وحش فلسفه دانستهاند24 . اين اصطلاح به دليل جديد بودنش، در آغاز ابهامهاي معنايي بسياري را درپي داشت ولي با تلاشهاي ويليامز و كمپبل، اين اصطلاح هماكنون در كنار ديگر اصطلاحات اصلي نظريههاي رقيب، معنايي روشن و ويژه به خود اختصاص داده است. تروپها در انديشه ويليامز، كيفيات جزئيِ تشكيلدهنده جزئيهاي انضمامي هستند كه وي از آنها تحت عنوان "جزئيهاي انتزاعي" نيز ياد كرده است. "انتزاعي" در تلقي ويليامز، امري ناكامل ، جدا شده ، لاغر ، تحليل رفته25و يا باريك26 است كه بهلحاظ ذهني آن را جدا از امر كامل (جزئي انضمامي) درنظر ميگيريم؛ «فرض من اين است كه تفسير خيلي مفيد و سازگار از "انتزاعي بودن"، به استعمال لفظي آن نزديكتر است يعني مشخص كردن بخشي كه مصنوعاً از كلي كه به آن تعلق دارد جدا كردهاند؛ عنصري كه از زمينه وجودي طبيعياش27 جدا لحاظ شده است. از اين رو، كيفيت چنين دلالت آشنايي از "انتزاعي بودن"، بهعنوان پاره28 ، جدا شده، تحليل رفته، تهي ، لاغر و يا باريك، در نظر گرفته ميشود29. "زمينه وجودي طبيعي" كه ويليامز "امر انتزاعي" را جدا شده از آن لحاظ ميكند، يك شيء انضمامي و بهعبارت ديگر، يك جزئي انضمامي است كه "امر انتزاعي" مذكور، يك عضو از آن است. ازهمين رو امر انتزاعي مد نظر ويليامز، نه يك جزء بلكه يك عضو است كه فقط به نحو مصنوعي ميتوان جدايي آن را از كل فرض گرفت30. "انتزاعي" به اين معنا، نه يك امر كلي غيرانضمامي بلكه يك نوع خاص از ذات ناكامل است كه بهعنوان بخشي از يك كل در نظر گرفته ميشود. بهعبارت ديگر، يك هستندة انتزاعي، در تلقي ويليامز، هستندهاي است كه كمتر از كل است. از سوي ديگر «جزئي» بودن اين هستندهها نيز بهمعناي تعلق داشتن آنها به محدوده زماني و مكاني معين است. بهگفته ويليامز، يك جزئي، «هستندهاي است كه وجود آن به حضورش در يك رويداد، نمونه ، يا محدودهاي در مكان و زمان، يا در كثرتي خاص يا تداومي اينچنيني محدود شده و تعريف گشته است. بهنحو خاص، وجود آن، وقوع يك رخداد و يا يك امر مداوم و يا يك امر اشغال شده و از اين قبيل است. اين بودن را من جزئيت داشتن مينامم»31. بنابه اين معنا، هر جزئي انتزاعي يا همان تروپها، يك عضو ناكاملِ يك شيء انضمامي است كه اجتماع آنها تشكيلدهنده كل(شيء انضمامي) است. ويليامز اين تروپهاي كاملاً انتزاعي يا بهعبارت ديگر، تروپهاي اوليه را آجرهاي اوليه جهان معرفي كرده است.32 كمپبل به تبعيت از ويليامز، تروپها را هستندههايي جزئي و ناتمام (انتزاعي) لحاظ كرد و در اينباره نوشت؛ «يك جزئي انتزاعي، يك مورد، نمونه يا مثال جزئي از يك مشخصه است. دماي فعلي و كنوني در دست راست شما، يك وجود متمايز از دماي فعلي حاضر در دست ديگر شما و يا در دست راست شما در ديروز است، حتي اگر در همه موارد، دست شما به حد مساوي گرم باشد.... مشخصهها يا تروپها آنگونه كه ويليامز مدنظر دارد حتي آنهايي كه متحرك هستند، در مكانهاي خاص و در زمانهاي خاص وجود دارند. آنها هستندههايي تكرار پذير نيستند كه به نحو همزمان در مكانهاي كثير، به نحو نامعيني رخ دهند. بنابراين آنها جزئي هستند»33. بهعقيده وي، يك هستنده جزئي، هستندهاي است كه به موقعيت مكاني- زماني معين محدود شده است و نميتواند در آنِ واحد در ديگر مكانها رخ دهد. بهگفته كمپبل، جزئيهاي انتزاعي، جزئي هستند به اين دليل كه: «آنها سكونتگاهي مكاني دارند. [ازاين رو]، حتي اگر نامي نداشته باشند آنها بهعنوان فردها، در زمان- مكانهاي منحصر به فرد وجود دارند. رنگي كه متعلق به اين نخود است، رنگ اين نخود است و نه رنگ نخود ديگر. ... [بنابراين] آنها نميتوانند در موقعيتهاي كثير، بهنحو همزمان "برقرار" شوند. آنها فقط به همان شيوه و نحو و بنابه فقط همان دلايلي جزئي هستند كه اين نخود، يا اين سيم، و يا اين زنگ، جزئي است».34 از سويديگر، كمپبل متذكر ميشود كه انتزاعي بودن تروپها، بدين معنا نيست كه توسط ذهن ساخته شده باشند زيرا موارد بسياري از جمله اشياء انضمامي نيز مد نظر ذهن قرار ميگيرند ولي هيچكدام از آنها مخلوق ذهن نيستند. تروپها، جزئيهاي انتزاعيي هستند كه سكونتگاه مكاني داشته و در پيوستگي با ديگر كيفيات وجود دارند و توسط عمل انتزاع، تشخيص داده ميشوند ولي اين تشخيص بهمعناي مخلوق ذهن بودن آنها نيست؛ «از نظر ويليامز و ما كه ادامهدهنده راه او هستيم انتزاعي، به نامعين يا كاملاً نظري اشاره ندارد. بنابراين انتزاعي بودن آنها بهمعناي غير مكاني- زماني بودن آنها نيست».35 آراد دِنكل نيز هر تروپ را يك جنبه شيء دانسته و بنابراين آنها را هستندههايي زماني- مكاني معرفي كرده است. اينگونه هستندهها، فيزيكي بوده و به دليل زماني- مكاني بودنشان، "جزئي" هستند. اما از آنجا كه دنكل از «انتزاعي بودن»، ذهني بودن را در نظر دارد اينگونه هستندهها را انتزاعي نميداند؛ «تصور يك كيفيت انتزاعي، مطلقاً ممكن است، اما تصور يك كيفيت انتزاعي فيزيكي، كه ديدگاه تروپ بدان قائل است، ناسازگار است.36 بهعقيده دنكل، جزئيها «يا انضمامي هستند يا يك جنبه انضمامي هستند. يك كيفيت جزئي از يك شيء انضمامي، يك عنصر يا عضوِ اين امر بههم فشرده است بيآنكه آن را يك جزء آن به حساب آوريم»37. بهعقيده وي هر كيفيتي، دروني در يك شيء است و از اين رو هستندهاي فيزيكي و بهعبارت ديگر زماني- مكاني است و در نتيجه انتزاعي (ذهني) نيست. از جمع اين هستندههاي بنيادي جزئي، يك جزئي انضمامي تشكيل ميشود. بحث درباب ماهيت تروپها، ارتباط آنها با هم در يك شيء، استقلال و يا عدم استقلال آنها از هم و مهمتر از همه، مقوّم دانستن يا ندانستن كيفيات براي اشياء به طور كلي، از جمله مواردي است كه در آثار متافيزيك تحليلي اخير به صورت گسترده بررسي ميشود كه ذكر آنها، مجالي ديگر ميطلبد. پي نوشتها: - bundle theory of particulars - structure - substratum – property theory - bundle theory of properties - tropes ، اين واژه چنانكه در سطور بعد توضيح داده خواهد شد، واژهاي جديد در ادبيات فلسفي است و معدل مناسبي كه گوياي معناي كامل آن باشد توسط نگارنده در ادبيات فارسي يافت نشده است. لذا تا زماني كه معادلي مناسب براي اين واژه يافت و يا وضع نشده است، از تلفظ صوري همين واژه استفاده ميكنيم. - see Loux 1998, "Beyond Substrata and Bundles: A Prolegomena to Substance Ontology", Contemporary Readings in the Foundations of Metaphysics. Oxford: Blackwell, p.101 - bundle theory of universals - participate - trope theory - see Jeon Kim 2000, "On Trope Theory", Published in University of Iowa. - uncomplex - mass - see Campbell 1990 "Abstract Particulars", Oxford: Basil Blackwell, p.3 - resemblance theory of resemblance and recurrence - Campbell 1990, p.31 - ديدگاه اشتوت درباره كيفيات جزئيِ تحت طبقات، ديدگاهي مفصل است كه ذكر آن مجالي ديگر ميطلبد. آنچه در اينجا حائز اهميت است، تقابل ديدگاه وي با ديدگاه مور است كه كيفيات متقرر در اشياء را در رويكردي متفاوت، جزئي بهحساب ميآورد. اين رويكرد حتي متفاوت با رويكرد ويليامز و كمپبل در باب جزئي دانستن كيفيات است كه در سطور بعد بدان اشاره ميشود. اهميت اشتوت در اين نوشتار صرفاً بهلحاظ تاريخي است و نميتوان وي را نظريه پرداز نظريه تروپ بهحساب آورد. - species - Stout 1923, "Are the Characteristics of Particular Things Universal or Particular" Proceedings of the Aristotelian Society Supplemental Vol. 3: 114-122. p.114 - Ibid, pp.120-121 - Moore 1923, " Are the Characteristics of Particular Things Universal or Particular", Proceeding of the Aristotelian Society Supplement Vol. 3: 95-113. pp.105-106 - Stout 1921-22, "The Nature of Universals and Propositions", in J.N. Findlay (ed.) Studies in Philosophy: British Academy Lectures. 1966. London: Oxford University Press. pp.162-63 - the element of being - abstract particulars - location - similarity - see Williams 1953, "The Elements of Being" Review of Metaphysics 7: 3-18, 171-192; cited from Principles of Empirical Realism, Springfield: Charles C Thomas 1966: 74-109. - see Bacon 2008, "Tropes", in Stanford Encyclopedia of Philosophy /plato.stanford.edu/. p.2 - incomplete - isolated - thin - impoverished - tenuous - it’s natural existential context - fragmentary - empty - Williams 1931, "The Nature of Universals and Abstractions", The Monist. 41. pp.576-7 - part - component - see Williams 1953, p.7 - instance - area - occurent - occupant - particularity - Ibid, p.584 - see Ibid, p.6 - Campbell 1983, "Abstract Particulars and the Philosophy of Mind", Australasian Journal of Philosophy.61. pp.129-130 - Campbell 1990, pp.3-4 - abstraction - indefinite - theoretical - Ibid, pp.2-3 - see Denkel 1996, "Object and Property" Cambridge University press. p.182 - Ibid, p.184
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر