خانه
شماره جاری
آرشیو
رسانه ديني
تئودور آدورنو / ترجمه دکتر بهزاد برکت عضو هيات علمي دانشگاه گيلان
صفحه 19
در تعاليم توماس، رسانة دين، فارغ از محتواي اعتقادياش، از طريق فضاي روانشناختي خاص خود بر دل مخاطب اثر مي گذارد، آنچنان كه موثرتر از نقش تبليغي محتواي ديني به نظر مي آيد. در اين نوع موعظه، هالة تقدس از هرگونه محتواي مذهبي جدا شده و در سيطرة مفاهيمي قرار گرفته كه دلبخواهي انتخاب شدهاند. لحن عاطفي اين جنس بيان، براي هر اهل فكري اين سؤال را پيش ميآورد كه رمز نفوذ كلام شبه ـ توماسي در چيست؟ آدورنو در زباني صريح و گاهي تندروانه، اين رمز را مي گشايد. *** كسب و كار2 توماس 3، دين است؛ اين، نشان ويژة موعظههاي اوست، يعني آن نشان تجاري يا خصلت بارز كه به واسطة آن از ديگر رقبايش متمايز ميشود. به عنوان كشيش، ميتواند در موضع آدم خبرهاي ظاهر شود كه علائق خاص يك گروه خاص را ارتقا ميدهد. استخوان بندي كار او، بر اساس اين فكر اصلي شكل ميگيرد كه به افراد جزم انديش و حتي آنان كه تعلقات ديني متحجّرگونهاي دارند، به ويژه بنيادگرايان پروتستان، متوسل شود، و غيرت ديني آنان را بدل به هواداري و سرسپردگي سياسي كند. اگر دستكاريهاي توماس در حوزة الهيات، ارزش بحث كردن پيدا ميكند، به سبب آموزههاي ديني كمابيش منسوخ آن نيست، بلكه به واسطة همين توانايي در استحالة دين است. در آلمان، دين، در تبليغات فاشيستي نقش اندكي داشته است، و اين حقيقتي شناخته شده است؛ ـ و البته به واسطة اهميت فعلياش، در مورد آن اغراق شده ـ كه فاشيسم در برابر پروتستانهاي متديّن و نيز كاتوليكها موضع قاطعي اتخاذ كرده است. به هر تقدير، تمام سنت نازي با نوعي بيديني يكتانگرانه گره خورده است كه از جهات بسيار، عملاً در خصومت با مسيحيت است. اعتقاد اين انديشه به نيروهاي عنان گسيخته و كور طبيعت، كه ملازم با گسترش امپرياليسم آلمان است، منشأ تفاوتي تعيينكننده ميان صحنة امريكايي و آلماني است. تبليغات فاشيستي امريكايي، قرابت بسيار شديدي را با برخي نهضتهاي ديني نشان ميدهد، و اين حقيقتي است كه گواه آن در آلمان، نقشي است كه روحانيون فرقههاي مختلف در تبليغات فاشيستي ايفا ميكنند. [1] ارزش عملي تاملّ در مورد برخي از شاخصترين ويژگيهاي تعاليم توماس، بيش از هر چيز، در امكان آشكارسازي پس زمينة شگرد روانشناختي او نهفته است. بسياري از شگردهايي كه تا به حال دربارة آن سخن گفتهايم، مرتبط با غير ديني كردن انگيزههاي ديني است كه توماس همچنان انتظار دارد كه بر مخاطبانش موثر باشد. استناد به حقيقت محض، 4 بازماندة تقديرگرايي آيين پروتستان است؛ شگرد دقيقة آخر، 5 ، بازماندة روحية آخرالزماني برخي فرقههاست؛ باور جزمي به دوگانگي ميان اين نيروهاي شيطاني و نيروهاي الهي، بازماندة ثنويت مسيحي است؛ ايجاد احساس وجد و اعتلا در جماعت خاضع، بازماندة موعظة كوه جلّجتا است، و اين فهرست را ميتوان ادامه داد. بدون اين پس زمينة مبتني بر تداعي، و سنگيني اقتدار ناشي از آن، كل برنامة تبليغاتي توماس، حتي به اندازة نيمي از تاثير فعلي را نميداشت. از اين رو مواجهة صريح با مباني اعتقادي تبليغات توماس و هر آنچه به اين آوازهگري مربوط ميشود، امري عاجل است. تبليغات فاشيستي، از راه غير ديني كردن انگيزههاي مسيحي، شمار بسياري از آنها را به ضد خود بدل ميكند و همين فرآيند است كه اكنون كانون توجه ماست. تلاش خواهيم كرد كه تناقض ميان انگيزههاي ديني مورد نظر توماس و اهداف نهايياش را آشكار كنيم. اهداف حقيقي او، همچنان که خاطر نشان خواهيم كرد، ضد ديني است. توماس، اين روانشناس زيرك تودهها، ميداند چرا از دين سخن ميگويد: او بايد با موجوديت احساسات ديني در ميان مخاطبانش تسويه حساب كند. اگر براي مخاطبان خاص او به وضوح مشخص ميشد كه اهدافش صراحتاً در تضاد با آن آرمانهاي مسيحي است كه مدعي دفاع از آنهاست، بسا كه اين احساسات ديني در جهت عكس بروز مييافتند، و اين همان اتفاقي است كه پس از رو شدن دست نازيها در آلمان رخ داد. شگرد چرب زباني در موعظههاي توماس، رسانة دين، صرف نظر از محتواي اعتقادياش، از طريق فضاي روانشناختي خاص خود بر دل و جان مخاطب تاثير ميگذارد، به نحوي كه ميتوان اين تاثير را حتي موثرتر از نقش تبليغي محتواي ديني به شمار آورد. اين فضا اساسآ بر بستر يك چرب زباني مشخص، آميزهاي از احساسات آكنده از دلتنگي و شكوه تصنعي، شكل گرفته كه تاثير آن طبعاً در هر جملهاي كه ادا ميشود پيداست. البته ميتوان اين زبانآوري را صرفاً ويژگي شيوة موعظة توماس دانست، اما بايد يادآور شويم كه شخص هيتلر، كه تا اين اواخر به ندرت از حربة دين بهره ميگرفت و بعد از آن هم صرفآ به اشاراتي كلّي به مفاهيم ديني بسنده ميكرد، اكنون در گفتههاي خود به لفاظيهاي مشابهي رو آورده است. در اين نوع موعظه، هالة تقدس از هرگونه محتواي مذهبي جدا شده و در سيطرة مفاهيمي قرار گرفته كه دلبخواهي انتخاب شدهاند، مفاهيمي همچون نياكان يا مردة متحرك كه عمدتاً واجد اشاراتي مبتني بر زنده پنداري ـ آنيميسم ـ اند. اين جابجايي، در كل با يك لحن عاطفي بيان ميشود كه عدم صداقت بيشرمانه و تقلبي بودن آن، براي هر اهل فكري اين سؤال را پيش ميآورد كه رمز نفوذ كلام آشوبگران فاشيست در چيست؟ آنگونه كه از روال كلي اين چند و چونها بر ميآيد، شايد منطق معمول، چنين حكم كند كه مردم عادي و سادهانديش هم به سبب برخورداري از شمّ حقيقت، از اين لحن كه يادآور چرب زباني روباه است دلزده ميشوند. اما اين فرض، نادرست است. هركس كه با هنر عامه آشنا باشد، ميداند كه به ويژه در ميان خوانندگان و بازيگران مردم پسند، گرايش بسيار شديدي به بيان احساسات اغراق آميز و لحن كاذب ديده ميشود. شايد علت اين امر تا حدي اشتياق مردم به چيزهاي تند و اغراق آميز باشد كه به نحوي تداعيگر كمالجويي است. اما بيترديد علت عميقتري هم دارد كه همان ميل باطني به ظاهرسازي است. همين تمايل و تلقي است كه بازيگران را پيش از هر چيز آدمهايي ميداند كه قادرند به خوبي وانمود كنند، چهرة واقعي خود را پنهان سازند، و خود را به جاي ديگري جا بزنند. مردم بيش از تمايل به بازنمايي حقيقت توسط بازيگر، از او انتظار يك اجرا دارند. براي آنان منبع لذت واقعي، همين لحن و حالات كاذب است زيرا اين حالات را نشانههاي يك اجرا، و الگوي محاكات ميدانند، و ديگر چه فرق ميكند كه اين الگو برايشان آشنا باشد يا نباشد. شايد توضيح اين امر را بتوان در عقدة محاكات سركوب شده يافت كه در بخش ديگري از كار خود درباره اش بحث كرديم. [2] شگرد لحن كاذب به ويژه وقتي موعظههاي توماس را ميشنويم مشهود است، هر چندگاه در متن نوشتاري آن نيز احساس ميشود. مثال زير نمونهاي از اين شگرد است كه در آن توماس از لحن كشيشان فرقة كاپوسن 6 بهره ميگيرد: من از باب مقايسه در وضع ملت بزرگمان تامل ميكنم و به اين ميانديشم كه در روزگار گذشته چگونه بوده است، اكنون چگونه است و در آينده چگونه خواهد بود. و همچنين به اين ميانديشم كه اكنون چه تغييراتي را از سر ميگذراند. من ديروزش را با امروزش مقايسه ميكنم، زنانش را، خانوادهاش و كليسايش را مقايسه ميكنم؛ وقتي به اين ميانديشم كه ملت من چه بوده و چه ميتواند باشد، سيل اشك بر صورتم روان ميشود. [3] مطالعة دقيق ادبيات سنت احياگري، از جمله همين شرح حال افشاگرانة بيلي ساندي[4] بسياري از شگردهاي روانشناختي تبليغات مدرن فاشيستي را بر ما آشكار ميكنند، به ويژه آن دسته از تبليغات را كه جنگ عليه شّر را نوعي نمايش عمومي ميدانند، و يا آن تبليغات كه هدفشان رابطة تقليدي ميان موعظهگر و مخاطبانش است. شگرد فروپاشي براي تغيير محتواهاي ديني در جهت مقاصد دنيوي و سياسي، بايد آنها را خنثي كرد. صرف نظر از عمق رابطة تحجّر ديني با جريانهاي اجتماعي ارتجاعي از جمله ضديهوديگري، لازم است كه محتواي دين دستخوش تغييراتي شود تا به زمين آورده شود. برخورد آشوبگر فاشيست مدرن با انگيزههاي ديني به گونهاي است که گويي اين انگيزهها بازماندههاي از هم پاشيدة مذهب گذشتهاند؛ او چنين فرض ميكند كه هرگونه اعتقاد راسخ و استوار از هم پاشيده است، پس بازماندههاي ديني سنتي را سرند ميكند، آنچه را كه مناسب اهدافش است انتخاب ميكند و بقيه را كنار ميگذارد. به رغم شيوة بيان متحجرانهاش، برخورد او با دين كاملاً عملگرايانه است. او هيچ موضع قاطعي اتخاذ نميكند و اين نقصي است كه سعي ميكند با ادعاي اتخاذ موضعي فراتر از منازعات خشك انديشانه، و با تاييد وحدت ديني، آن را جبران كند. اصول اعتقادياش فقط از يك جهت استوار است و آن ضديت با ليبراليسم است. اين آنتي ليبراليسم ديني، حجابي براي آنتي ليبراليسم سياسي است كه جسارت دفاع آشكار از آن در او نيست، و اين درست يادآور اقتدار طلبي ديني است كه به لحاظ روانشناختي به عنوان جايگزين آن اقتدار طلبي سياسياي عمل ميكند كه در راه است. با اين حال، توماس در چارچوب يك آنتي ليبراليسم عام، توامان از تعاليم ارتدكسي ـ به ويژه بنيادگرايي جنوبي ـ و از باورهاي انجيلي و سنت احياگري بهره ميگيرد و براي اتخاذ چنين نگرشي، استنادش به اين واقعيت است كه دو جريان ذكر شده هماننديهاي بسيار دارند، چرا كه هردو، در تمايز با آيين روشنگري ـ مدرنيسم ـ در امريكا، اثباتي هستند. با اين حال توماس با تكيه بر همين نگرش كه قائل به تمايز ميان گرايشهاي متفاوت نيست، و نيز همراه با نتيجة منطقياش، يعني خنثي سازي تعاليم مذهبي، تا آنجا پيش ميرود كه كمترين اعتراضي به تضادهاي آشكار ميان جريانهاي ديني نميكند كه از آنها بهره ميگيرد. هم راستا با اصل كلي حاكم بر انديشة توماس كه نوعي مخالف خواني را به نگاه جانبدارانه ترجيح ميدهد، انگيزة فرقهگرايي غالب ميشود. اما از آنجا كه در امريكا، فرقهها، خود قدرتهاي سنتي هستند و نگاه فرقهگرايانه براي كل رويكرد ديني اساسي است، فرقهگرايي او نيز قابليت ادعاهاي سنتي و ارتدوكس را دارد. شايد واقعيت اين باشد كه علت پاشيدگي آن اقتدار ديني و احساسات ديني كماكان موثري كه مبناي استناد توماس است، ماهيت اساساً فرقهاي دين در امريكا باشد، كه در تقابل با كليساهاي نهادينة آلمان قرار ميگيرد كه كمابيش نهادهاي دولتي بودند. فرقههاي امريكايي به دليل نزديكي بيشتر با باورها و احساسات فرد و نيز ويژگيهاي سنتي فرد، از جهت نفوذي كه بر افراد دارند، قدرتمندتر از فرقههاي آلماني هستند. تفكر امريكايي اينگونه بود كه فرد بيش از آنكه خود را با يك مذهب پيشيني منطبق سازد، خود، مذهبش را انتخاب ميكرد. اين وضع رابطة صميمانهتري ميان فرد و الگوهاي رفتاري دينياش ايجاد ميكند، و اين ويژگي حتي امروز كه تفاوتهاي تعصب آميز ميان فرقهها بسيار كم رنگ شده، محسوس است. در امريكا نفوذ تشكيلات فرقهاي بر خانواده، و تمايل اين تشكيلات به سنت، به مراتب بيش از آلمان است كه در آنجا، لااقل نقش كليساي پروتستان قرنهاست كه تا حد نوعي كاركرد اجتماعي تقليل يافته است. آشوبگر فاشيست بايد با حضور اين جوهر فرقهگرايانه در فرد كنار بيايد، هرچند كه شايد اين جوهر، صورتي غير ديني پيدا كرده باشد. او نميتواند صراحتاً با اين جوهر به دشمني برخيزد، بلكه بايد آن را در مسير اهداف خود به جريان اندازد، و البته اين كار چندان دشوار نيست. اين زمينة عام فرقهگرايي به گونة تناقضنمايي، نشان قدرت غريزي بعضي از انگيزههاي ارتودكس است. براي مثال يك الگوي كليسايي براي وضعيت استيصال وجود دارد كه تبليغات فاشيستي همواره آن را ايجاد كرده است. بيان اين وضعيت در سخنان توماس هشدار دربارة خطر فروپاشي مسيحيت به دليل غلبة عقلانيت است. ارائة اين چهرة منفي، يعني استناد به خطر فرضي انهدام و فروپاشي است كه قرابت توماس با بنيادگرايي را آشكار ميكند. به اعتقاد توماس، كليسا، كه جهان صغيري براي امت ـ جهان كبير ـ است، در معرض مخاطرهاي شوم قرار دارد. پيروزي قريب الوقوع شيطان در حاكميت كمونيسم، موقعيت رو به رشد فرقههاي رسمي، و طرح و توطئههاي آن نيروهاي اهريمني، همه و همه اسباب فرو پاشي كليساست. اين وضع اقتضا ميكند كه نوعي اتحاد به معناي فاشيستي آن شكل گيرد. طبق گزارشهاي مقامات مسئول كمونيست، فقط طي سه سال گذشته، چهار تا پنج ميليون نفر از جوانان شانزده تا سي سالة ما، جذب اين جريان شدهاند. كمونيستها افكاري را در ذهن نوجوانان ما رسوخ ميدهند كه عليه نهادهاي مسيحي، عليه كليسا و مليت، و عليه قانون است ..... امروز، آزادي از مذهب فراگير شده ، و چند سالي تا انهدام مسيحيت باقي نمانده است.[5] حمله به آزادي در داخل تشكيلات كليسا، كه ظاهر كاملاً ضد فرقهاي دارد، به وضوح نشان ميدهد كه هدف پنهان توماس، وقتي دَم از دفاع از آزاديهاي قانوني ميزند، چيست. جنگ توماس عليه فروپاشي فرضي اعتقاد سنتي، توسط نوگرايي ديني، يك وجه خاص دارد: جهت گيري اين جنگ عليه اعتقاد به پيشرفت و اصالت ماديِ تكامل است. حسب ظاهر، توماس در پي آن بود كه با باپتيستهاي بنيادگرا نرد دوستي ببازد، اما نوع تبليغاتش باعث سرزنش او از سوي مقامات بنيادگرا شد. نامهاي از يكي از برادران روحانيمان از كليساي باپتيست كاليفرنيا پيش روي من است. مردي كه وظيفة خطيري را به عهده گرفته، نوشته است: " دو چيز ذهن مرا عميقآ به خود مشغول كرده است: تهديد اين خطر پنهاني قريب الوقوع، و موضع شما به عنوان افراد مسيحي. من دوشادوش شما ميايستم تا مدرنيسم و كمونيسم را منكوب كنيم." خدا را به سبب سخنان اين مرد خدا سپاس ميگوييم و شاكريم كه او در راهي كه پيش گرفتهايم، پشتيبان ماست. "[6] توماس اساساً به اين خاطر با بنيادگرايان همدلي ميكند تا عليه نظرية تكامل كه به زعم او ذروة مدرنيسم ضاله است، مبارزه كند. به من گوش بسپاريد. روزگاري باور داشتيم كه انجيل كلام الهي است، اما امروز، تكامل انواع را تعليم ميدهيم. شما با خبريد كه گروهي از معلمان به ويليام جنينگز براين 7 ميخنديدند، اما من به شما ميگويم كه براين يك پيامآور بود. ويليام جنينگز براين يك مسيحي بود ... براين به شدت با نظريات داروين مخالفت كرد، او عليه آراي نيچه به پا خاست، او عليه هر چيزي كه فكر ميكرد ملت ما را تحقير ميكند به پا خاست ... ويليام جنينگز براين متوجه بود كه بعد از يكي دو نسل اگر به روال نظرية تكامل كه ما را از نسل ميمون ميداند، و معتقد است پدران ما ميمونهاي انساننما هستند، پيش برويم، ملت ما همراه با همة نهادهايش، محكوم به فروپاشي است.[7] بد نيست يادآور شويم كه حملة توماس به داروينيسم به علت نادرستي اين نظريه نيست، بلكه به اين خاطر است كه اين انديشه تاثيرات اخلاقي مخرب دارد. ميبينيم كه شيوة برخورد او كاملاً مصلحتي است. در تصور او دين عرفي، به تمامي، ابزار حفظ نظم و انضباط است. اما اين ديدگاه باعث آشفتگيهاي غريبي ميشود. شگرد گوسفند و گوزن8 کار ديگري كه توماس از سفرة اقتدار باورهاي عرفي به غنيمت برده، محكوم كردن بي امان گناهكاران و استناد به اين اصل است كه تكليف گناهكار و بيگناه، يك بار براي هميشه روشن شده است. فرقهگرايان ــ اگر حساب بدعت گزاران را از آنها جدا كنيم ــ همواره دغدغة رستگاري گناهكاران را دارند. راه چاره، يا قبول آيين تازه از سوي آنان است و يا تفسير عارفانه از مفهوم گناه كه مقدمة رهايي است. در نقطة مقابل، مذهب ارتدوكس رسمي قرار ميگيرد كه از گناهكاران يا آنان كه به تمام و كمال سرسپردة اين مذهب نيستند دردي را دوا نميكند. گناهكار يعني محكوم ابدي؛ اين ديدگاهي است كه روزگاري جزيي از نهاد قدرت كليسا بود. توماس اين مفهوم را به عاريت ميگيرد در حالي كه روايتي از تشكيلات خاص خود را در پس ذهن دارد. اين شيوة گزينش، از لحاظ اصول اعتقادي، شگرد گوسفند و گوزن را تشديد ميكند. اين شگرد در بسياري از تحليلهاي مربوط به تبليغات فاشيستي مورد تاكيد قرار گرفته كه نمونهاي از آن تحليل كافلين 9 [8] ، با عنوان برچسب زدن و تقلب كردن است. هيتلر در كتاب نبرد من ميگويد تبليغات اگر بخواهد موثر باشد، بايد همواره دشمن را موذي و شرير، و خود را شريف و ستودني تصوير كند. اين اندرز، در روية مورد نظر توماس حال و هواي ويژهاي پيدا ميكند زيرا با ثنويت ديني گره خورده است. او بر اين باور است كه در ميان نيروهاي سياسي زمان ما، مبارزهاي ماورايي ميان حاكميت خداوند و حاكميت شيطان درگير است. در اين ارتباط او به هيچ فرايند مياني و يا ديالكتيكي قائل نيست، بنابراين دشمن به طور پيشيني محكوم است، بيآنكه براي اثبات اين محكوميت نياز به استدلال باشد: « به چه چيز بايد ايمان داشته باشم؟ به اينكه مسيح بر شياطين غلبه كرد.»[9] اين دوگانگي مستقيماً به صحنة سياست كشيده ميشود. توماس ميگويد، اين مسئله، پيشتر در عهد جديد، حل و فصل شده است: « اي مردم، اكنون زمان نبرد فرارسيده. نيروهاي الهي و معتقدان به اقتدار امريكا در يك سو، و نيروهاي ظلمت و كمونيسم در سوي ديگر.»[10] شيطان به زمين آمده و چنان در ميان مردم، در ميان اين سازمانها و تشكيلات جولان ميدهد كه در تاريخ عالم سابقه نداشته است. امروز، به هرجا مينگريم، ابرهاي سياه در راهند. امروز، به هر جا مينگريم كساني را ميبينيم كه عليه مسيحيت پيامهايي آوردهاند. هم اكنون، در همين ساعت، ميليونها مرد و زن آنجا در آن سرزمين ظلمت، در روسيه سر ميكنند كه افكار ضد مسيح بر آنها چيره شده است. برادران، خداوند حجت را بر ما تمام كرده است.[11] توماس اين الهيات مبتني بر ثنويت را براي تيز كردن آتش جنگ به كار ميگيرد، جنگي كه شأن و شكوهش اعتقاد به امور مطلق است. توماس هيچ شاهدي بر شيطان بودن كمونيستها ارائه نميكند، همچنان که هيچ شاهدي براين مدعا وجود ندارد كه توماس در جبهة حق است، مگر اينكه او نام خدا را بر زبان ميآورد. لازم است كه يك وجه ويژه از شگرد گوسفند و گوزن را خاطر نشان كنيم. بديهي است توماس كه به مفاهيم دين مسيح توسّل ميجويد، در اشاره به نيروهاي الهي به ابعاد غير مادي توجه دارد، او به قدرت جسماني عنايتي ندارد، عنايت او به عظمت اخلاقي است. با اين حال در موعظههاي باطنياش، نميتواند از ستايش ويژة يك انسان بزرگ كه در كنف حمايت او سخن ميگويد، خودداري كند. پس به ناچار چرخشي در گفتههايش ديده ميشود كه نقل قول زير تجسم آن است: « آنان در صدد بودند كه حسادت يوحنا را برانگيزند، اما او بزرگ بود، نه آنكه جسم قدرتمندي داشته باشد، نه، روح بزرگي داشت.» [12] استرايشر، 10 اين شكارگر يهوديان و مرد پرآوازة آلماني، كه جثهاش به طرزي نامعمول ريز نقش است، در تعابيرش از عظمت ناسيونال ـ سوسياليستها، عين همين عبارات را به كار گرفت. براي اينكه در چنين گفتهاي، ردّ مشخص احساس حقارت ناشي از ناتواني جسمي را بيابيم، كافي است به روانشناسي آدلر توجه كنيم. توماس خود، آدم تنومندي است، اما به عنوان خبرة كار آنقدر به روحيات مستمعانش آشنايي دارد كه نيازهاي رواني آنها را دستماية نفوذ كلامش كند. شگرد تجربة شخصي باور مبهم به نوعي انقلاب محافظه كارانه ... به شكلي تقريباً ملموس در تعليمات مخاطره آميز توماس بيان ميشود. تاكنون متوجه شديم كه ارتدوكسي تصنعّي، متناظر با عنصر اقتدار طلب محافظهكارانه است، حال ميتوان گفت كه تعلقات احياگرانه و فرقهاي توماس، تبيين عنصري به ظاهر انقلابي است. آن ناهمنوايي كه منشأ اصلي فرقههاي امريكايي بود، باعث شد كه در اين فرقهها، ضديتي با نهادهاي متمركز مانند كليسا و دولت شكل گيرد. اين وضعيت كاملاً با ايدئولوژي فاشيستي هماهنگ است. رفتار به ظاهر شورشگرانه يا بنياد ستيزي، كه در فرقهها ديده ميشود، وقتي با تمايلات اقتدار طلبانه، زاهدانه و بازدارنده تعليق ميشود، ساختاري كاملاً مشابه با ذهنيت فاشيستي پيدا ميكند. ناسيونال سوسياليسم، به طور اخص، شيوهاي دولت ستيز اتخاذ كرده و طرفدار مفاهيمي چون ملت، مردم، يا حزب است. در اين ديدگاه، دولت صرفاً ابزاري جهت كسب مواضع مشخصي از قدرت است، از اين رو فاقد هرگونه عينيتي است كه حقوق ستمگران احتمالي را تضمين كند.[13] اين نگرش ضددولت توسط فاشيستهاي امريكا به كار گرفته شده و بدل به يك ديدگاه ضد حكومت گرديده كه از خصومت مرتجعان امريكايي با طرح اصلاحات اجتماعي 11 تغذيه ميكند. در اين مورد، آن فضاي سنتي فرقهاي و مخالف با تمركز، سلاح سودمندي براي نبرد است. با اين همه، هر چند كه فاشيستها شيوة خاص خود را دارند، نتيجهاي كه عملاً به دست ميآيد، تقويت بيش از حد اقتدار دولت است، و بد نيست كه همة امريكاييهايي كه ازتوجه به مسائل كلان اجتماعي پروا ميكنند و صرفاً نظر به جزئيات دارند، از اين حقيقت آگاه باشند. بازتاب يك چنين نگرش عامّي را ميتوان در خصومت نازيها با كليساهاي رسمي مقتدر ديد. در كلام توماس، اين دشمني معمولاً به صورت تهاجم عليه فرقههاي رسمي كلان، مثل پيروان كليساي پرسبيتري، متديستها، و پيروان كليساي اسقفي، پديدار ميشود، و توماس، مفاهيم احياگرانه، به دور از واقعيت و تحريك آميز خود را عليه آنها علم ميكند. مبناي آن تحريف فاشيستي كه در جهت اهداف سياسي، و نهايتاً ضد ديني، به دستكاري ذهنيتهاي بي پايه در باب واقعيات دين ميپردازد، تاكيد بر تجربة شخصي است، واين تجربه را در تقابل با هرگونه آموزهاي قرار ميدهد كه واقعيت و موضوعيت دارد. شايد فرع بر اين مطلب، تاكيد توماس بر وضعيت آخرالزماني باشد. نقل عبارتي از توماس، روشنگر استفاده او از اين عناصر است: از ياد نبريم كه عيسي مسيح ما را به كلام خود سفارش ميكند ... نه به كلام عهد عتيق، و نه به كلام برخي راويان، بلكه به كلام خود ... و اكنون، برادران، من حكمت اين كار را در مييابم. من ميفهمم كه اين كار دلايل بسيار دارد. من اين را ميدانم. چرا كه بيش از بيست سال پيش تجربهاي شخصي را از سر گذراندم، تجربهاي از اين شخصيت حي و حاضر كه او را عيسي مسيح ميناميم. من به يك تجربة شخصي دلگرم هستم . من به آنچه عيسي در آنجا گفت باور دارم، پس به كلام او باور دارم، چرا كه براي من اين كلام، اينجا و اكنون، و چون گنجينة امروزم، عين حيات سرمدي است. و چنين بود كه از هر آنچه كه به واسطة بستگي به جسم خود دوست ميداشتم، به يكباره بيزار شدم. كوتاه بگويم، تحولي به تمام معنا، در زندگي وروح و روانم شكل گرفت.[14] مهم آنكه تاكيد بر شخصيت مسيح و به تبع آن ارشاد به دين تازه به شيوهاي بيان شده كه آشكارا در ضديت با نصّ كتاب مقدس است. عهد عتيق، به كنايه به عنوان يك دين رسمي و از نفس افتاده محكوم شده است. اين رفتار از عهد گنوسيها بارها در تاريخ مسيحيت تكرار شده است. وانگهي استمداد از تجربة بلاواسطه و شخصي ديني، در عوض بهره گيري از آموزههاي منسجم ديني، نشانة ناتواني از پيشبرد عقلايي موضوع است. توماس بر صراحت و بيواسطگي رابطهاش با پروردگار اصرار ميورزد تا هرگونه دخالت عوامل بيروني را انكار كند: «كلام صريح خداوند اين است كه هيچ انساني نبايد شما را تعليم دهد زيرا روح القدس است كه تعليم ميدهد. درتمام عمر اعتقاد راسخ داشتم كه بايد مستقيماً از جانب خداوند هدايت شوم.»[15] به وضوح ميتوان ديد كه چگونه دينداري فرقهگرايانه ميتواند به تهاجم عليه كليسا و از اين طريق تهاجم عليه هرگونه دين مشخص و سازمان يافته بدل شود. مفهوم ارشاد فرد براي قبول دين نو كه در تمايز با دين نهادينه قرار ميگيرد، به واسطة اعتقاد فرد به قريب الوقوع بودن يك فاجعة جهانگير كه ـ آخرين روزهاي حيات كليسا را رقم ميزند ـ تقويت ميشود. اين ديدگاه، مبناي اعتقادي و احياگرانة شگرد دقيقة آخر است. فرد، وقتي خود را مواجه با محشر ميبيند، راهي ندارد جز آنكه به خدا و رابطة بيواسطهاش به خدا بيانديشد، و ديگر واسطة كليسايي كه به آن تعلق دارد، چارهساز نيست. همچنان که پيشتر گفتيم، توماس حتي از توسل به بياساسترين خرافهها ابايي ندارد و اين امر، عميقاً نشانة هشدار دهندهاي است كه به وضوح از به قهقرا رفتن احياگري خاص او تا حد گونهاي از دين طبيعي اساطيري خبر ميدهد. آثار و نشانههاي پيشگويي پديدار شدهاند ... من نميخواهم شما را به سبب زمين لرزههايي كه تاكنون در كاليفرنياي جنوبي حادث شده به وحشت بيندازم (در اينجا شرحي از زمين لرزههاي كاليفرنيا ميدهد). تاكنون ميپنداشتيم كه فقط كاليفرنياي جنوبي در معرض زلزله است، اما چنين نيست و ما شاهد زلزلههايي در سراسرجهان هستم كه شدت و وسعت آن باورنكردني است. از 1901 تا كنون، بيش از يك ميليون انسان فقط به دليل زمين لرزه از ميان رفتهاند[16] به وضوح ميتوان ارتباط ميان شيوة ايجاد رعب و احياگري ديني توماس را دريافت. دو عنصر غالب اين احياگري، يعني استناد به امور غير عقلي و ظهور دوبارة حضرت مسيح، طبعاٌ منجر به تضعيف مقاومت فرد ميشود. توسل به تجربة شخصي، در تقابل با تكيه بر اصول اعتقادي كليسا، عملاً باعث ميشود كه فرد خود را تسليم احساسات كند.[17] اين باور كه جهان به پايان خود نزديك ميشود، فرد را به وحشت مياندازد و او براي نجات روح خود هرآنچه را از او بخواهند انجام ميدهد، بيآنكه آنها را به محك عقل بسنجد. به اين ترتيب نگرشهاي احياگرانه، كه اصالتاً نمود رهايي ديني به حساب ميآيند، آشكارا در خدمت آرمان فاشيستي اطاعت كوركورانه قرار ميگيرند. ترفند نهاد ستيزي در تبليغات توماس، دگرديسي ديدگاهي كه مبناي دين را باورها و ذهنيات فردي ميداند به جانبداري فاشيستي، به زبان سياست اتفاق نميافتد، زيرا او محتاطتر از آن است كه به هر آنچه كه كاملاً نهادينه شده، و از جمله حقوق تصريح شده در قانون اساسي امريكا اشاره كند. راهي كه او انتخاب ميكند، حركت در حوزة محدود خاص خودش است كه در حقيقت برخوردي نيمه حرفهاي با امور كليساست. ميتوان گفت شيوة برخورد توماس با مسائل كليسا، هر چند هيچگاه هويت صريح و روشني ندارد و همواره با نوعي ابهام همراه است، در واقع الگوي تلويحي آن چيزي است كه او در ضمير پنهانش ميخواهد در ميان ملت امريكا اتفاق بيفتد. او اصول خدشه ناپذير خودكامگي را در لابهلاي بحث در بارة امور كليسا به خورد شنوندگانش ميدهد و تفسير اين گزارهها به زبان تند سياست را به خود آنها وا ميگذارد. براي او تعارض ميان ديدگاه احياگرانه و موجوديت فرقههاي رسمي، نوعي ابزار تعليمي است كه به او امكان ميدهد الگوي خود را براساس شالودههايي بنا كند كه به ظاهر كاملاً دينياند. اينگونه است كه ترفند اتحاد، عمل ميكند. توماس با انتقاد از فرقهگرايي به هرگونه تعصب و تفرقه كه مرتبط با فرقهگرايي است ميتازد: اعتقاد دارم كه زمان فرقهگرايي عملاً سپري شده است، ساده بگويم از اين پس هرگونه حركتي به سمت فرقهگرايي، متوقف خواهد شد. اشارة من به باپتيستها، جمعيت كليساهاي آزاد، و طرفداران كليساي پرسبيتري است، با اين حال فراموش نكنيم كه در زمان ما، اصول زندة مسيحيت در حال گسترش است و ما اين را پيش از هرچيز مديون راديو هستيم.[18] تمايز ميان اين اصول زنده مسيحي و فرقهگرايي آنقدرها شاخص گفتار توماس نيست، بلكه مشخص? گفتار او اين سخن است كه در زمان ما احياگري به پشتوانة راديو صورت ميگيرد. فراموش نكنيم كه راديو يك ابزار فني فراگير است و جزء جدايي ناپذير غلبة انحصاري وسائط ارتباط جمعي در دوران مدرن ميباشد. سخن از احياگري متناظر با اين باور است كه فرقههاي مذهبي موجود دقيقاً به واسطة روند نهادينه شدنشان، ديگر نيروهاي زندهاي نيستند، يا به زبان روشنتر، تودهها ايمانشان را به اصول غير عقلايي دين از دست دادهاند، اصولي كه بدون آن نهضت پروتستان هرگز پا به عرصة وجود نميگذاشت. برادران، بدانيد كه مذهب سازمان يافته كه ارادة فوق طبيعي را انكار ميكند، هر امر فوق طبيعي را نيز از صحنه بيرون ميكند و آنگاه شما با مذهب مردهاي رويارو خواهيد بود كه باور ندارد پروردگار موجوديتي فوق طبيعت و ملكوتي است؛ و به پشتوانة همين ديدگاه بود كه خداوندگار شما و من را تا حد مرگ، آزار و شكنجه كردند.[19] تاكيد توماس بر غريزه در مقابل عقل، ملازم با تاكيدش بر رفتار خود به خودي در مقابل حاكميت قاعده و قانون است. به اين ترتيب او نوعي روحية واكنش را، عليه حمايتي كه توسط هرگونه نظم قانوني عايد اقليت ميشود، در آنها ايجاد ميكند. روحية ضديت توماس با هر قانون و نهاد، به شكلي تلويحي اما قدرتمند در شيوهاي كه زنان را ستايش ميكند، مشهود است. ما از ميان نمونههاي متعدد فقط يكي را ارائه ميكنيم: توماس، در ستايش مارتا12، به روحية نامتعارف اين قديسة عملگرا كه به طور تلويحي، هرگونه آداب و قاعده را به باد انتقاد ميگيرد، اشاره ميكند. به اين ترتيب توماس به ستايش از نگرشي ميپردازد كه هرچند در محدودة موعظهاش نقش مخرب دارد، در شكل متعالياش ميتواند به واقع برتر از تقيّد به آداب و قواعد باشد. براي توماس، بياعتنايي به آداب، در تحليل نهايي، آمادگي براي نقض قانون است. چنين بود كه مارتا، وقتي از آمدن عيسي با خبر شد، به ديدار او رفت. اينكه زني به ديدار مردي برود، امري نامتعارف بود، اما مارتا كه رحمت خدا بر روح و روانش باد، انساني نامتعارف بود. او از پذيرش قانون مسخرهاي كه مانع بروز عشق و دلبستگياش ميشد سرباز زد.[20] شگرد مخالفت با فريسيمآبي يا زهد فروشي ذهنيت مداري آراي حاكم بر انديشة ديني احياگران، روح را بزرگ ميدارد، اما اين بزرگداشت را نبايد چندان جدّي گرفت چرا كه با چرخشي كه مرتبط با حملات ادواري توماس به كليساهاي رسمي است كاملاً تعديل ميشود. اشارة ما به تقبيح فريسيمآبي يا زهدفروشي است كه مظهر اعتقاد به نهاد دين و ايمان به نص كتاب مقدس به حساب ميآيد. انتقاد از زهدفروشي، در عمل نفرت از قانون و تشكيلات را به نفرت از عقل و عقلا، و آنگاه نفرت از اهل يهود، كه خطاب توماس به آنان همواره يادآور فريسيان است، بدل ميكند. توماس با احتياط تمام تلقي خود از روح را ناگفته ميگذارد، اما ترديد نيست كه غرضش، شور و شوق عام براي انجام امور است و نه ظرفيت خاصي از قابليتهاي روان انسان. او از توجه كتاب مقدس به آنان كه روحي مسكين دارند، ـ عبارتي كه در بيان مبارزة عيسي عليه فريسيان متكبّر آمده ــ در جهت اهداف خود بهره ميگيرد. در موعظههاي توماس، عبارات موهني از اين دست بيشمار است: برادران، عصر ما تعاليم عيسي را انكار ميكند. كليسا، كليساي سازمان يافته تعاليم عيسي را انكار ميكند. كليسايي كه از تعاليم روحانيت بني اسرائيل تبعيت ميكند و ديگر بار به عقل پناه برده است. اما شما ميدانيد، همة شما بايد بدانيد كه نوع بشر از راه جستوجو قادر به يافتن خدا نيست. عقل محدود عاجز ما، از فهم عرش الهي ناتوان است.[21] و يا شما را متوجه اين حقيقت ميكنم كه عيسي هرگز موجوديت و حقيقت خود را به آن مردان و زناني كه روحشان منزه نيست آشكار نكرد. لحظهاي با من همراه باشيد و در اين نكته تامل كنيد. مسيح حقايق الهي را بر چه كساني آشكار ساخت؟... عيسي خود را به آن زن آشكار ساخت زيرا او آنگونه كه بايد ساده بود كه قصهها و رواياتي را كه عيسي به جهانيان ميگفت باور كند.[22] آيين مسيح ميگويد كه حقيقت بايد فراگير باشد و حتي برافتادگان و ستمديدگان نيز آشكار گردد. توماس اين اصل را تحريف ميكند و حقيقت را تنها در دسترسي كساني ميداند كه چندان سادهاند كه قصهها و روايات را باور كنند، و دليل اين تحريف به سادگي آن است كه چنين كساني در برابر غير حقيقت، كمترين مقاومت را ميكنند. بيشك اين تحريف، در طول تاريخ مسيحيت صورت گرفته، اما فقط در زمان ما كه فاشيسم از مسيحيت در جهت اهدافش بهره ميبرد، چنين آشكار و منفعت طلبانه مطرح ميشود. به اين اعتبار توماس درك هشيارانهاي از شباهت خود با همنامش، مارتين لوتر13 دارد و او را به اين خاطر ميستايد كه مانند اگوستين قديس14 انساني دانش گريز بود و ممكن نبود توسط گروهي از رهبران خردمند [23] برگزيده شود. در حقيقت بيزاري از عقل، ريشه در سنت اگوستيني و لوتري دارد و در تقابل با انديشة كالوني 15 قرار ميگيرد. اتفاقي نيست كه توماس نه با كالون، كه با لوتر همصدايي ميكند. جماعت فريسيان، زمينة بسيار مناسبي براي عقل ستيزي توماس هستند زيرا تركيبي از معرفت و مقام عقلي را نشانههاي ويژة دين رسمي ميدانند. وانگهي دشمنيشان با مسيح باعث ميشود كه توماس به سادگي آنان را طلايهدار جريان ضد مسيح قلمداد كند. انگيزة پنهان او در اين رويّه، دل آزردگي از عقل است. آنان كه ناگزير از تحمل رنجند، اما نه قدرت تغيير وضعيت خود را دارند نه ارادة آن را؛ معمولاٌ از اهل خرد كه امكان تامل در وجوه زيانبار وضعيت خود را دارند، بيزارند؛ حال آنكه بايد از عاملان رنج خود بيزار باشند. اين دشمني به سبب اين واقعيت تشديد ميشود كه اهل فكر، از كار سخت معاف هستند، بيآنكه در اختيار ارباب قدرت باشند. بنابراين، اين بردگان رنج فقط به اهل فكر حسد ميورزند ، بيآنكه حرمتي براي آنان قائل باشند. نمايش ويژة توماس، يعني ستيز با عقل، بخت بلندي براي موفقيت دارد. موعظة جلجتا براي آنان كه در عين رنجش از ذهنيت عقيم خود، مغرضانه از ستايش اين ذهنيت دست نميكشند، تبديل به ايدئولوژي ميشود: اي مردم، اكنون نيك ميفهميد كه عيسي مسيح انسان شريفي بود، پيشواي راستين مردم زمان خود بود، رهبر بزرگي بود، اما از پذيرش اين حقيقت سرباز ميزنيد كه او تجسّد خداوند بود. بدانيد كه مسيح، ناتوان از كلام كذب است، بدانيد اعتقاد به اصل "پسر را بزرگ داريد، آنسان كه پدر را بزرگ ميداريد."، كه در كتاب مقدس آمده، ضامن دوام كلمة خدا و بياعتقادي به آن اسباب انهدام آن است. برادران، راهي براي تقرب به خدا نيست مگر به واسطة عيسي مسيح، پسرخدا. من آگاهم كه قبول اين سخن از جانب بعضي از شما كه به گونهاي ديگر تعليم ديدهايد، دشوار است. اما براي هيچ مرد و زني امكان رستگاري نيست مگر به واسطة عيسي مسيح، و پدر را بزرگ نميتوان داشت مگر از طريق بزرگ داشتن پسر.[24] نظر به اينكه تفاوت اصلي ميان آيينهاي مسيح و يهود، مربوط به قبول يا عدم قبول پسر است، اين وعظ، به طور تلويحي، موضعگيري عليه يهوديان است. توماس اين باور را كه مسيح، نه براي نقض، بلكه براي اجراي شرع، يعني عهد عتيق مبعوث شده كم اهميت جلوه ميدهد. از نظر او ـ نظري كه بي شك او را از زمرة بنيادگرايان خارج ميكندـ عهد جديد، انكار عهد عتيق است: مطابق نصّ عهد جديد، و مطابق كلمة خداي حيّ، ممكن نيست نفس انسان، فناناپذير باشد، مگر آن مورد برخاستن عيساي ناصري از صليب جلجتا و از گور يوسف ارامه، كه از باب رازگشايي بود.[25] توماس با اعتبار بخشيدن به آنان كه به آيين مسيح نزديكند، بيآنكه به آن متعهد باشند، در عوض تصديق عهد عتيق، آن را انكار كرده و از اين طريق يهوديان را نيز انكار ميكند: شيطان همواره در كمين است تا بر فرزندان خداوند، از طريق نزديكانشان چيره شود. شيطان آكاه است كه سيطرة مستقيم بر مخلوق خداي حيّ، محال است، پس ميكوشد از طريق كسي كه به مرد يا زني نزديك است برآنها چيره شود. اين امر در يهوديه مصداق خود را يافت. در باب چهارم انجيل متي ميخوانيم كه " عيسي بر شيطان غلبه كرد." اگر به انجيل لوقا بنگريد آمده است كه در شام آخر، شيطان در يهوداي اسخريوطي حلول كرد. شيطان گفت من قادر نيستم بر شخص عيسي چيره شوم، پس بايد اسباب مرگ او را از طريق كسي از نزديكانش فراهم كنم.[26] كل اين روايت، به ويژه ارتباط لفظي ميان يهوديه، يهودا و يهوديان، و نيز از طريق اين هماني يهوديان با هلاك كنندة مسيح، اشاره به شگرد ستيز با فريسيان دارد. شگرد ايمان نياكان موثرترين پيوند ميان الهيات و سياست توماس، مفهوم ايمان نياكان است كه ميتوان آن را مفهومي ماهيتاً ضد مسيحي دانست. دعوي مسيحيت، طلب حقيقت است نه مطالبة پذيرش سنت، پس آنكه به اين خاطر ايمان ميورزد كه نياكانش ايمان داشتهاند، اساساً اهل ايمان نيست، و از قضاي روزگار شگرد ايمان نياكان، حاوي اشاراتي به اعتقاد آبا و اجدادي، و آيين اساطيريِ اعتقاد به طبيعت است كه با جوهر مسيحيت در تعارض است. اما حضور اين عنصر طبيعت باور در سراسر دورة سيطرة آيين پروتستان مشهود است ـ و البته جايگزين مفهوم كاتوليكي كليساي زنده ميشود. ـ حتي انفسيترين متفكران لوتري، از جمله كيركگارد، از اين انگاره بهره گرفتهاند. اقتدار پدر سالار همواره تلاش ميكند كساني را كه ايمانشان به حقيقت تعبد مسيحي متزلزل شده، از صحنه بيرون كند. اين شگرد از طريق ابزارهاي دنيوي و نامربوط، و نهايتاً از طريق ابزارهاي نظارت خانوادة پدر سالار، باورهاي خود را تحميل ميكند. در عين حال، ظاهري عميقاً احترام انگيز، متواضع و پارسا دارد. چنين گرايشي، اسّ و اساس اعتقادات جزمي توماس است و راه را براي تفسيري باز ميكند كه چنانچه به مليت پرستي ستيزهجويانه تاسّي كنيم، به آساني درك ميشود. آن كتاب كه روح و جان ميليونها مرد و زن را در سراسر عالم متحد كرده، آن كتاب كه پدران و مادرانمان به آن عشق ميورزيدند، آن كتاب كهن كه آن را عزيز ميداشتند و پاسدارش بودند، و امروز، نسلي كه حيّ و حاضر است، آن را به جان و دل ميخواند، همچنان که ما در اين غروب هنگام در عبارات آن تامل كردهايم، كتابي است كه خاطرات گذشته را به يادمان ميآورد و اميد به آينده را در دلمان زنده نگاه ميدارد و ما را آمادة آن بهشتي ميكند كه پدران و مادرانمان در گذر قرنها به آن عزيمت كردهاند.[27] مرحلة بعد ارائة تعريف مبهمي از امريكا به عنوان سرزمين مسيحي است كه توماس با تكيه بر آن به عزم راسخ دادگاه عالي اشاره ميكند كه گويا چنين تعريفي را صادر كرده است. توماس قوياً بر طرد يهوديان از جامعة امريكايي تاكيد ميكند: به من گوش بسپاريد: امريكا به عنوان سرزميني مسيحي شكل گرفت. هر آنچه در مسير پيشرفت در اين جامعه پا گرفته، نتيجة باور به امريكاست، و وقتي از امريكا سخن ميگوييم در واقع از مسيحيت سخن گفتهايم زيرا اين دو در عمل يگانهاند.[28] ودر اينجاست كه توماس، به ضرورت، نام قوم بر حق را اعلام ميكند، و اين آشكارا گذر از همان مسيري است كه در آلمان به نازيسم منتهي شد: اي مربيان و معلمان ما، امروز شما را خطاب ميكنم، تا از ياد نبريد كه آيندة امريكا در دستان شماست. " آنگاه كه شاخهاي خم شود، درخت خم شده است، و آنگاه كه درخت خم شود، مرده است. " ما نياز داريم كه معلمانمان، اصل بنيادي زيستن را تعليم دهند. ما نياز داريم كه حقيقت عظيم خداوند را بر زبان آوريم. ما به قضاتي نياز داريم كه فراموش نكنند، مرز نماهاي نياكانشان هنوز در اينجاست.[29] ناگفته روشن است كه انتظار ميرود اين معلمان و قاضيان، اهل شدت عمل باشند. انگيزة گرايش به سنت چنان در توماس قوي است كه به رغم نفرت فرضياش از فرقهها و قواعد مرسوم، ادعا ميكند كه « تنها راه عبادت خداوند، عزيمت به مكاني است كه به عبادت اختصاص يافته باشد.» [30] چنين ادعايي كه بيشتر متناسب با تعليمات كاتوليكي روم است تا اصل پروتستاني روحانيت عالمگير، نشان بارز ديگري است بر اينكه براي توماس، مسيحيت صرفاً يك ابزار قياس تمثيلي براي تمايلات اقتدار طلبانه و دنيوي اوست. پانوشتها مقالة " رسانة ديني " ، نخستين بار با عنوان The Psychological Technique of Martin Luther Thomas' Radio Addresses در كتاب زير ارائه شد: Theodor W.Adorno, Gesammelte Schriften 9.1, Soziologissche Schriften II, Erste H?lfte, Furt a.M.: Suhrkamp, 1975 1. براي مثال، [ جرالد، بي ] وينراد، كاگلين، جفرز، و هابرد. 2. رجوع كنيد به : Max Horkheimer and Theodor W.Adorno Dialektik der Aufkl?rung, Passim. 3. 27 ژوئن 1935. 4. William Thomas Ellis, Billy Sunday: The Man and His Message ,Philadelphia: The John C.Winston Company, 1936). 5. 3 ژوئيه 1935. 6. 25 مه 1935. 7. 26 مه 1935. 8. Lee and Lee, The Fine Art of Propaganda, New York: Harcourt Brace, 1939, 26- 46 ; 95-104. 9. 1 ژوئن 1935. 10. 12 ژوئن 1935. 11. 28 ژوئن 1935. 12. 23 مِه 1935. 13. Franz Neumann, Behemoth: The Structure and Practice of National Socialism, New York: Oxford University Press, 1942 , passim. براي مثال در اين متن چنين آمده: " در نظرية جديد نازيها، دولت هيچ گونه انحصاري بر تصميم گيريهاي سياسي ندارد. بنابراين اشميت نتيجه ميگيرد كه دولت ديگر تعيين كنندة عنصر سياسي نيست بلكه خود توسط آن، يعني توسط حزب، تعيين ميشود" (66). نئومان تا آنجا پيش ميرود كه حتي نميپذيرد نظام سياسي آلمان، يك دولت باشد. (70-467 ) 14. نگاه كنيد به " Movement " trick. 15. 7 ژوئن 1935. 16. 18 ژوئن 1935. 17. 2 ژوئيه 1935. 18. 13 ژوئن 1935. 19. نگاه كنيد به device " Emotional release " . 20. 25 آوريل 1935. 21. 29 ژوئن 1935. 22. 9 ژوئيه 1935. 23. 20 ژوئن 1935. 24. 3 ژوئيه 1935. 25. 31 مه 1935. 26. 6 ژوئن 1935. 27. 7 ژوئن 1935. 28. 13 ژوئيه 1935. 29. 24 مه 1935. 30. 12 ژوئن 1935. پي نوشتهاي مترجم: 1. روشن است که آدورنو، واژ? رسانه ـ Medium ـ را صرفا به معناي امروزي آن به کار نميبرد، بلکه آن را آنگونه به کار ميگيرد که پيشنهاد مکتب فرانکفورت است، يعني به شيوهاي که در همه دستاوردهاي حيات اجتماعي، از دين گرفته تا هنر، نوعي امکان تعامل ميبيند از منظر آدورنو دقيقاً اين رابطه ديالکتيکي است که به مفهوم رسانه هويت ميبخشد. 2. racket، در انگليسي طيف معنايي گستردهاي دارد. گزينة فارسي منتخب ما، ناظر به طنز پنهاني است كه آدورنو در تحليل شخصيت توماس به كار ميگيرد. - م. 3. Thomas، که تلفظ دقيقتر آن تامس است. تكرار بسيار اين نام در متن و نيز اين نكته كه آدورنو خواننده را درگير گفتگويي ناگزير با متن ميكند، ما را به صرافت انداخت كه مانوس بودن را به دقت آوايي ترجيح دهيم.-م. 4. Fait accompli . 5. last hour device. 6. به آلماني، Kapuziner، و به انگليسي، Capuchins؛ يكي از بزرگترين فرقههاي فرانسيسي كه اعضاي اين فرقه به همراه يسوعيان براي تجديد حيات مذهب كاتوليك در بعضي نقاط اروپا بسيار كوشيدند.-م. 7. William Jennings Bryan؛ سياستمدار امريكايي؛ او در جريان محاكمة سكوپس به شدت از بنياد گرايان دفاع گرد.-م. . گوزن (نر)، در ادبيات مسيحي نماد الهام وغيرت ديني است. گوزن نر مظهر مسيح است كه بر نيروي شر غالب ميشود و گوسفند، نماد تبعيت كوركورانه و ضلالت است.-م. 8. Coughlin. 9. Streicher. 10. New Deal، اشاره به اصلاحات گستردة اقتصادي و اجتماعي روزولت در دهة سي.-م. 11. Martha، به روايت عهد جديد يكي از دو خواهري است كه حضرت عيسي به ديدارشان رفت. - م. 12. Martin Luther، مصلح ديني آلماني و آغازگر نهضت پروتستان.-م. 13. St. Augustine. 14. Calvinism، انديشهها و اصلاحات مربوط به كالون متاله پروتستان فرانسوي که انديشههاي او تفاوتهايي با آراي لوتر دارد.-م.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر