خانه
شماره جاری
آرشیو
دربارة زندگي، آثار، انديشه و فلسفة جوزف كنراد
حكمت ظلمت
سيد مسعود رضوي
صفحه 39
جوزف كنراد از اعاظم اديبان روزگار ماست. ماهيت ژرف و تأويل انگير رمانهايش، همراه با نثر فاخر و اشرافي، او را امتيازات بسيار داده است. اما مضامين و مفاهيم عميقي كه برخي از آنها همچون پيشگوييهايي دربارة وضع بشر معاصر و كيفيت اجتماعات انساني متحقق گرديده، هر روز براهميت اين مرد ميافزايد. در ميانة قرن بيستم، اقبال به آثار او كاهش يافته بود، اما به تدريج چنان اعتباري به خود ديد كه علاوه بر جهان انگليسي زبان، شمولي جهاني يافت و بحث و بررسي آثار و آراي وي گسترده شد. در اين مقاله، شمهاي از زندگي و معرفي آثار او همراه با تكيه بر اثر بسيار مهم وي به نام «دل تاريكي» به نظر خوانندگان عالي مقام ميرسد. *** "من در داستانم از مردان و زنان واقعي صحبت مي کنم، نه از ارواح رويايي و دلفريبي که در ميان گل ولاي و دود در پيرامون ما در جنب وجوش اند واز تابش تقوا و فضيلت ما، نور ملايمي از آنها ساطع است، ارواحي اثيري که واجد تمامي ظرافت ها و حساسيت ها و خردمندي ها هستند،اما تنها چيزي که ندارند قلب است...خوشحالم از اين که با افراد عاديو فنا پذير همدردي کنم. مهم نيست که در کجا زندگي مي کنند"(جوزف کنراد،جستاري از مقدمه بر نخستين کتابش1895) *** اورسن ولز، نابغة بزرگ سينما و نمايشنامهنويسي، همواره آرزو داشت براساس رمان «دل تاريكي» اثر جوزف كنراد فيلمي بسازد. «او حتي يك نمايشنامة راديويي هم براساس كارهاي كنراد تنظيم كرد، اما به اعتراف خودش در مقابل هيبت كتاب زانو زد و هيچگاه نتوانست جرأت ساخت اين اثر را به خود بدهد».1 بعدها فرانسيس فورد كوپولا، كارگردان نامدار آمريكايي و خالق سهگانة «پدرخوانده»، خطر كرد و فيلم شگفتانگيزي براساس قلب تاريكي ساخت. اين فيلم با بازي مؤثر مارتين شين و مارلون براندو، اقتباسي ديدني بود و «اينك آخرالزمان» نام داشت.2 فيلمي كه به رغم شكست تجاري، تأثيري هنري و گسترده بر سينماي معاصر نهاد. جوزف كنراد، نام كوتاه شده و به اصطلاح تخلص ادبي يوزف تئودور كنراد نالچز كورز نيوفسكي3 است. او يكي از برترين رماننويسان همة ادوار جهان و از بنيانگذاران داستاننويسي مدرن انگلستان است. با اين حال او انگليسي نبود و زبان انگليسي را هم دير ياد گرفت. جوزف كنراد در سوم دسامبر سال 1857 در لهستان به دنيا آمد. در آن دوره، چتر استعمار روسيه بر لهستان باز بود. پدرش آپولو كورزنيوفسكي، روشنفكر، مترجم و نويسندهاي با گرايشات انقلابي و مليگرايانه بود. او آثاري از ويليام شكسپير و چارلز ديكنز را به زبان لهستاني برگردانده بود و به گفتة جوزف كنراد «شاعر و درامنويسي بود با موهبتي سرشار از طنز». در سال 1861، پدر به جرم فعاليتهاي سياسي زيرزميني، توسط مزدوران تزاري لهستان دستگير و به مدت شش ماه در قلعه نظامي ورشو زنداني شد. سپس به همراه خانواده به استان روسي «ولوگدا» تبعيد شد؛ جايي كه به گفتة آپولو كورزنيوفسكي «لجن زاري عظيم و پر از دزد و پليس» معرفي شده است.4 در اين هجرت تبعيدي، خانوادة كنراد رنج بسيار كشيد. در سال 1863 كه خانوادة كنراد موفق به بازگشت به كييف شدند، مادر جوزف كه 34 سال بيشتر نداشت درگذشت. آنگاه به شهر گاليسياي لهستان بازگشتند و سپس به كراكوف رفتند. در سال 1869پدرش نيز درگذشت و تربيت و سرپرستياش به عمويش سپرده شد. جوزف كنراد جوان، همواره دو تمايل و آرزوي بزرگ داشت. اول دريانوردي و دوم نويسندگي. اين هر دو، در مورد او عجيب مينمود، زيرا براي كسي كه همواره در سرزمينهايي زيسته كه به دريا راه نداشته، تمايل به دريانوردي بلندپروازي و تخيّل بود، در مورد نويسندگي نيز، او بالاخره از زبان و ادبيات انگليسي سر درآورد كه تا سن 21 سالگي هيچ چيز از آن نميدانست. به هر حال در 17 سالگي راهي بندر مارسي در فرانسه شد تا هم جهان آزاد را تجربه كند و هم در مسير آرزوهايش گام بردارد. از آنجا با كشتي سه دكلهاي به نام مون بلان شروع به دريانوردي كرد. به مارتينيك و هاييتي رفت و تجارب بسيار اندوخت. اين كشتي در روزهاي جنگ به گل نشست و كنراد با مشكلات مالي زيادي روبهرو شد. در اين زمان تجربة انساني بسيار تلخي را از سر گذراند.5 «در اواخر فوريه و اوايل مارس سال 1878، پس از شكست در قماري كه در مونت كارلو شركت كرد، اقدام به خودكشي نمود و با تفنگ به سينة خود شليك كرد. معهذا، با كمك عمويش «تاديوز بابروفسكي» از مرگ رهايي يافت. جوزف كنراد، هر چند بارها از اين ماجرا در داستانهايش سخن گفته بود، اما اصل ماجرا را سالها پنهان كرد تا آن كه در دهه 1950 اين موضوع براي نخستين بار علني شد. ايدة خودكشي، در بسياري از داستانهاي كنراد ديده ميشود و حتي بعضي از منتقدان وي را از اين منظر با اگزيستانسياليستهاي فرانسوي و حتي آلبركامو مقايسه ميكنند».6 تجارب و مطالعات فراوان جوزف كنراد – به زبانهاي لهستاني و فرانسوي – بسيار بر بصيرت او افزود. اما شگفت آنكه در سال 1878، بي آن كه كلمهاي انگليسي بداند، مارسي را به قصد بريتانيا ترك كرد. در انگلستان مدتها در قسمت كشتيهاي تجاري ميان سنگاپور و بورنئو رفت و آمد كرد و به سرزمينهاي دوردست نظير هند و تايلند و مالايا و استراليا رفت. در سالهاي 1890 و 1891 سفري مهم و هيجانانگيز به كنگو داشت و در همانجا ايدة اصلي داستان «دل تاريكي» به ذهنش خطور كرد. آنچه در اين سفر ديده و حس كرده بود پروتوتايپ و زمينة اصلي اين نوول ژرف را به وجود آورد. كنراد تا ژانوية سال 1894 و سن 37 سالگي به دليل بيماري رماتيسم و علاقه به نويسندگي، دريانوردي را كنار نهاد. در سال 1886» به تابعيت انگلستان درآمد. در سال 1895 اولين رمان خود را به نام «حماقت [يا ديوانگي] آلماير»7 نوشت. از اين پس زندگي آرامتري داشت. با فضاي ادبي لندن آشنا شد و با زني به نام «جسي جورج» ازدواج كرد. كنراد با ادوارد گارنت، ادوارد توماس، فورد مادوكس فورد، هنري جيمز، برتراندراسل، جان گالس ورثي و بسياري ديگر از نويسندگان شهير انگليسي آشنا بود. او علاقهاي پر كشش به انگلستان داشت و از نويسندگان زيادي تأثير گرفته بود. مهمترين اين نويسندگان ويليام شكسپير و چارلز ديكنز بودند كه سرمشقهاي نثر داستاني او در زبان انگليسي محسوب ميشدند. اما از آموزههاي ادبي گوستاو فلوبر هم بسيار بهره برده و نظم و كيفيت توصيف و توالي اجزا را از او آموخته بود.8 او داستانهاي متعدد و بسيار مهمي نوشت كه جملگي از شاهكارهاي داستاننويسي در قرن بيستم جهان و از مفاخر ادبيات انگليسي محسوب ميشوند.9 جوزف كنراد، دو پسر به نامهاي بوريس و جان الكساندر داشت و آخرين رمان كامل او The Rover(آواره يا خانه به دوش) نام داشت. پيش از مرگ، دست به كار نوشتن رماني به نام Suspense (تعليق يا انتظار) بود كه اجل مهلتش نداد. «خانم كنراد گفته است كه در اواخر حيات كنراد، نوعي غريزة توطن در او بود. اما او در كنت، و در خانة انگليسياش در دهكدة بيشاپس بودن ودر کنار خانوادة انگليسياش باقي ماند و تا به آخر نوشت. گرچه چند سالي رنجور بود. اما مرگش ناگهاني و پس از حملة قلبي در صبح سوم اوت 1924 اتفاق افتاد. مدفنش در كانتربوري است و نام لهستاني او بر سنگ قبرش نوشته شده است».10 ويل فوردن، نويسندة گزارش گاردين دربارة كنراد در قسمتي از مقالة خود مينويسد: «... با اين همه، كنراد هنوز هم نويسندة مردمپسندي نيست و شايد اين به خاطر عبارتهاي دور از احساساتي گرايي و البته شكگرايي او باشد. اما با توجه به حجم آثارش، هنوز هم اين سؤال وجود دارد كه چرا كنراد مردمپسند نيست؟ بسياري از خوانندگاني كه براي نخستين بار به سراغ آثار كنراد ميروند، آن را سخت و دشوار مييابند. به نظر خيليها چون انگليسي زبان مادري وي نبوده و آن را پس از لهستاني و فرانسوي آموخته، چنين است. اما، اين سؤال هر پاسخي كه داشته باشد، اغلب با صفت مبهم توصيف ميكنند...»11 برتراندراسل در مقالهاي، شرح آشنايي خود با كنراد و نظرات خود در باب اهميت آثار او را شرح داده و او را بسيار ستوده است. او ميگويد كه در سپتامبر 1913 با كنراد آشنا شده و «نخستين برداشتم از او همراه با شگفتي بود. زبان انگليسي را به لهجه غليظ خارجي صحبت ميكرد و هيچ چيز در سكناتش نبود كه به نحوي دريا را القا كند. سراپا يك لهستاني اشرافي بود. احساسش به دريا و به انگلستان، نوعي عشق شاعرانه بود... كنراد، بدان گونه كه از خلال كتابهايش ميتوان يافت، از اخلاقيان متعصب بود، و از لحاظ سياسي هيچ ميانهاي با انقلابيان نداشت. ... با اين همه، گونهاي احساس قوي سياسي داشت... سياست چندان مورد علاقهاش نبود. آنچه علاقهاش را برميانگيخت روح فردي بشر بود در مواجهه با بيتفاوتي طبيعت، و چه بسا با خصومت بشري، به تبعيت از نبردهاي دروني با هوسهاي خوب و بد كه به تباهي ميانجامد. فاجعه تنهايي، قسمت بزرگي از انديشه و احساس او را اشغال كرده بود... دو مسئلهاي كه ظاهراً پيش از همه، تخيل كنراد را آكنده، مسائل تنهايي و ترس از غرايب است». كنراد در نامهاي به راسل نوشته بود: «محبت ستايشگرانه عميق من كه، اگر ميرفتي تا ديگر هرگز مرا نبيني و روز بعد وجودم را به دست فراموشي بسپاري، همواره و تا اليالابد نثار تو بود»، معهذا اختلاف برداشتهاي زيادي ميان آنها بود. راسل خاطره و مكاتباتي نقل ميكند درباره چين و اينكه به آينده چين و سوسياليسم بينالمللي بسيار دل بسته بود. امّا كنراد اين اميدهاي سطحي به كمونيسم چيني و ادعاهاي برابريجويانه راديكال را كه مدهاي اوايل قرن بيستم بود، با نگرش و كاوشي عميقتر محك ميزند. او به راسل نوشت كه نظراتش درباره آينده چين «سرما را به روح آدمي ميدواند» و همچنين با اشاره به انديشه سوسياليسم بينالمللي مينويسد: «چنين چيزي را من نميتوانم با هيچ نوع مفهوم قاطعي همراه كنم. من هرگز نتوانستهام در كتاب كسي يا گفتار كسي نكته مجابكنندهاي بيابم كه حتي يك لحظه در برابر احساس عميق من به وجود شقاوت حاكم در جهان مسكون با آدميان قد علم كند». راسل اعتراف ميكند كه: «احساس كردم كه كنراد، در اين اشارات بدبينانه، حكمتي عميقتر از اميد سطحي من به فرجامي نيك براي چين نشان داده است. بايد گفت كه تاكنون نيز حوادث، صحت نظر او را به اثبات رسانيده است». افزون بر اين مطالب، راسل از «عشق او به انگلستان و نفرتش از روسيه» سخن ميگويد. نفرتي كه در اغلب آثارش، خاصه در «لردجيم» و «از چشم غربي» موج ميزند و «اين تا بدان پايه بود كه نه به تولستوي ارج مينهاد و نه به داستايوسكي. زماني به من گفت كه تورگنيف تنها داستانسراي روسي است كه ميستايد.»12 شور خاص و شايد تيرهاي كه همچون يك سايه وهمناك بر سراسر داستانهاي كنراد سايه افكنده، معمولاً نشانه رمانتيسمي تلخ پنداشته شده است. «سبكشناسان متفقالقول كنراد را نويسندهاي رمانتيك دانستهاند. در اينكه ذهنيات او مانند روش ادراكش كيفيتي رمانتيك داشته، از ناحيه خودش هم انكار نشده است: «درك رمانتيك واقعيتها استعداد ذاتي و طبيعيم بود. رمانتيسم در نقش خود فاجعه است. اما اگر با احساسي از مسئوليت شخصي در امر دشوار شناختن واقعيات هستي، تحت ضابطه قرار گيرد، به انسان ديدگاهي ميدهد كه از آن ديدگاه سايههاي زندگي با درخششي از درون ظاهر ميشوند. داشتن اين گونه رمانتيسم نه تنها گناه نيست، كه براي شناخت حقيقت مطلوبتر است و ميتواند بهترين وجه واقعيت را، هر قدر هم كه سخت و غيرقابل انعطاف باشد، نمايان سازد. در اين سختي، بعضي از وجوه زيبايي را ميتوان يافت». خلق و خوي كنراد همانند قهرمانان داستانهايش ريشه در احساسات تند و بيپروا داشت. از قوانين اخلاقي و مسئوليتهاي اجتماعي برداشتي غيرقابل انعطاف، تند و شاعرانه داشت. ايدآليستي بود كه احساسات اوليهاش براساس ارادهاي قهرمانانه بنا شده بود: ارادهاي متعهد به مبارزهاي مصممانه با روحيهاي ممتاز».13 هر قضاوتي درباره كنراد داشته باشيم، نهايتاً بايد بپذيريم كه «اين لهستاني ماليخوليايي، نيازمند احترام و ستايشي برآمده از پيچيدگي و دشواري بود، يعني شيوه بيان و زباني كه خود او را در امان نگه ميداشت. ... در تمامي رمانهاي او تفكري بيمارگونه نمود دارد. قهرمانان او در دنيايي كه احاطهشان كرده، غريبهاند و از اين امر كه هرگز يكي از ما نخواهند شد به خوبي آگاه هستند. همه آنها از در مركز توجه قرار گرفتن ترسي عظيم دارند، با اين وجود گرههاي تنهايي انسان در نقطهاي از زمان گشوده ميشوند و به اين ترتيب شخصيتپردازي ناآرام كنرادي هويت مييابد».14 درباره كنراد، تاكنون آثار مهم و تكنگاريهاي فراوان از سوي منتقدان و اديبان جهان نوشته و منتشر شده است. نثر او در شمار نثر كلاسيك ادبي انگلستان در تمام دانشكدههاي زبان و ادب انگليسي مورد توجه و محل پژوهش است. آثارش به زبانهاي مهم ترجمه شده و تا سال 2007، به سي و هشت زبان برگردانده شده است. از جوزف كنراد، مجموعه كثيري نامهها، دستنوشتهها، اتود داستانها و حتي طرحهاي نقاشي مربوط به داستانها يا طرحهاي داستاني باقي مانده كه بيشتر آنها منتشر شده است. مجموعه نامهها و مكاتبات او در هشت جلد در دهه 1980 توسط دانشگاه كمبريج منتشر گرديد. او در اين نامهها، اشتياق عظيم خود به نوشتن و كيفيات دستيابي به سبكي فاخر را توضيح ميدهد. از جمله در بخشي از نامه مورخ 31 مارس سال 1899 به ادوارد گارنت نوشته: «... آه خداي من! من مينويسم! مينويسم! مي نويسم و باز هم مينويسم! حتماً مينويسم و با سرعت. اما نه چندان سريع كه قادر باشم اوقات از دست رفته را جبران نمايم. با اين وجود باز هم مينويسم... حقيقت اين است كه چنان ارزشي ندارم كه افكار تو را به خود معطوف نمايم. هرچه بيشتر مينويسم، جوهره كمتري در نوشتههاي خود مييابم. معيارها در نظرم تنزل مييابند. اين امر بسيار دردناك است و من با آن روبرو هستم. من با آن روبرويم و وحشت آن در من ريشه ميدواند...».15 دل تاريكي دل تاريكي Heart of Darkness رمان بسيار معروف كنراد است كه در سال 1906 منتشر شد. خلاصه داستان از اين قرار است كه ملواني به نام مارلو، از زمان كودكي مجذوب رودي بزرگ است كه در منطقهاي كاوش نشده در آفريقا جاري است، سالها بعد، شركتي كه مأمور كاوش در آن منطقه است، فرماندهي يك كشتي مخصوص حمل عاج را به عهده او ميسپارد. مارلو، پس از سفري طاقتفرسا و تمامنشدني و كابوسگونه، سرانجام موفق ميشود كه در عمق منطقه به كمپ شركت برسد. اما همه چيز را آشفته و درهم ريخته و مرموز مييابد. سكوت مرموزي بر بوميان ساكن آنجا حاكم است. مارلو ميكوشد به جستجوي نماينده شركت به نام مستر كورتس بپردازد، اما خبري از او در دست نيست. مارلو براساس نشانهها به اعماق جنگلهاي وحشي ميرود و در آنجا كورتس را در حالتي كه به الاهه و خداي قبايل وحشي بدل شده مييابد. كورتس كه با انديشه دعوت وحشيان به مسيحيت سفر خود را آغاز كرده بود، سرانجام به خدايگان و رئيس رقصندگان و قربانيكنندگان قبايل متوحش بدل شد. او بارها كوشيد بگريزد، اما وحشيان او را يافتند و حاضر نبودند خداي سفيد خود را از دست بدهند. او اينك در حالتي نيمه ديوانه و در حال مرگ با مارلو روبرو ميشود. مارلو ميكوشد او را راضي كند تا با او بيايد، اما او ديگر حاضر نيست. مارلو او را به زحمت و با زور همراه ميكند، اما سوار بر كشتي، كورتس ميميرد. پايانبندي داستان با رقص زني عريان از قبايل و يافتن بسته نامهاي متعلق به نامزد كورتس از سوي مارلو، خواننده را درگير ترديدهاي عظيم ميكند. مارلو ميرود كه آنها را به آن زن برساند، اما در برابر خود زني را مييابد كه قادر به ايثار و ايمان و رنج است و با ياد گم شدهاش به زندگي ادامه ميدهد. مارلو قادر نيست حقيقت زندگي و مرگ كورتس را بيان كند و تنها به زن اطمينان ميدهد كه كورتس در واپسين دم حيات به ياد او بوده و نام او را بر زبان رانده است. «اين حكايت بلند، داراي همه خصوصيتهايي است كه هنر كنراد را بيان ميدارد؛ هنري كه به ويژه در توصيف طبيعت بكر و پرابهام ميكوشد تا نه تنها انديشه خواننده را به خود معطوف دارد، بلكه با پيچيدن او در ميان رشتهاي وسيع از حسّها، تمامي شخصيت او را جذب كند، جنگل با همه هياهو و رمز و راز خفقانآورش در اطراف ما زندگي ميكند. چهره كورتس، كه گويي گاهي تجّسم همان جنگل است، داراي نيرويي چنان القاكننده است كه تقريباً جادويي مينمايد؛ نيرويي كه برخي اوقات، در طول روايت، به احساسي از ترحم بيپايان تبديل ميشود».16 رمان تيره و تكاندهنده دل تاريكي، منشا تأثير عظيمي بر ادبيات و سينماي پس از خود بوده است. چنان اقتباسهاي متعددي از اين اثر صورت گرفته كه خود نيازمند مقاله و تحقيقي جداگانه است. دهها اثر درجه اول سينمايي در تأثير از فضا و داستان و شخصيتهاي دل تاريكي خلق شده است. راسل دربارة آن مينويسد در بين نوشتههاي كنراد، «بيش ازهمه، شيفتة داستان وحشتناكش دل تاريكي بودم كه در آن، ايدهآليستي نسبتاً ضعيف، بر اثر وحشت از جنگلهاي استوايي و تنهايياش در ميان وحشيان، ديوانه ميشود. اين داستان، به گمان من، جامع تر از همه، فلسفة او را در باب زندگي بيان ميكند. دريافت من – گرچه نميدانم كه آيا يك چنين تصوير ذهني را ميپذيرفت – اين بود كه كنراد جامعة متمدن و اخلاقاً قابل تحمل بشري را به خطرناكيِ گام زدن بر قشري نازك از گدازة تازه سرد شده ميدانست كه هر لحظه ممكن بود بشكند و رهرو بياحتياط را به قعر آتشين فرو برد. او از اشكال گونهگون جنون شورانگيزي كه آدميان را بدان رغبتي است، سخت آگاه بود، و همين بود كه اعتقادي چنان عميق به اهميّت انضباط به او بخشيده بود. شايد بتوان گفت كه ديدگاه او همان «آنتي تز» روسو است كه ميگويد: «انسان در بند زاده ميشود، اما ميتواند آزاد شود». بنا بر اين، معتقدم كه كنراد ميتوانست بگويد: انسان آزاد ميشود، اما نه با رها كردنِ انگيزههايش، نه با سر به هوايي و بيبند و باري، بلكه با رام كردن انگيزههاي سركش و به كار گرفتن آنها در خدمت هدفي حاكم».17 كيفيت توصيف فضاي خفقانآور، گرم و درهم تنيدة جنگلهاي مناطق حارّه، همراه با حُزن فلسفي در روايت كنراد از سرنوشت انسانهايي كه به قلب ظلمت سفر ميكنند، گويي، برآيندي از سفر محتوم انسان به سوي مرگ است. آن جهان كشف ناشده كه هيچ خبري از كرانههاي آن نداريم. نگاه تلخ و تيرة كنراد، بيان مافيالضمير انسان در حالتي نيمه هشيار و در روياروي با امر خطيري است كه پنهان شده و هيچ از اسرار آن نميدانيم. انسان روياروي طبيعت. روياروي ماوراءالطبيعه. روياروي مرگ. روياروي غريزه. روياروي عقيده. روياروي خود... اينها شمّهاي از آن چيزهايي است كه مثل شكارچي او را دنبال ميكند يا برايش دام نهاده و ضمن وسوسه كردن، شرط هلاكت و رنج او، و قيدي سهمگين بر آزادي او را فراهم مينمايد. همة رمان دل تاريكي، توصيف اين شرايط است. به استعاره، به تصريح، به توصيف يا به بياني سرشار از عجز و سنگين. آنجا كه واپسين دم حيات كورتس را وصف ميكند: «يك شب كه با شمعي به سراغ كورتز رفتم، از شنيدن صداي او كه كمي لرزش داشت و ميگفت «در تاريكي دراز كشيدهام و منتظر مرگم» يكّه خوردم. نور شمع حدود نيم متري چشمانش بود. به خودم فشار آوردم و زير لب گفتم «مزخرف نگو!» و مثل صاعقهزدهاي بالاي سرش ايستادم. در همة عمرم چيزي نزديك به تغييراتي كه در چهرهاش پديدار شد نديدهام، و آرزو ميكنم كه ديگر هرگز هم را نبينم. آه، من متأثر نشده بودم، مسحور شده بودم. درست انگار نقابي دريده شده باشد. بر آن چهرة عاجوار، نقشي از غروري دلگير، نيرويي ستمگر، وحشتي مبتذل – و يأسي شديد و عميق ديدم. آيا داشت در آن لحظة عالي از معرفت ناب هر يك از احساسهاي گونه گون آرزو، وسوسه، و تسليم سراسر حياتش را دوباره زندگي ميكرد؟ به نجوا، و انگار خطاب به موجودي خيالي يا شبحي فرياد كشيد – دوبار فرياد كشيد – و به فريادي كه بيش از نفسي نبود گفت: «وحشت! وحشت!» شمع را خاموش كردم و از اتاقك بيرون آمدم».18 اين توصيف احتضار را، آنگاه كنراد با همان نثر سرد و سنگين، و توصيف ژرف و تكاندهنده تكميل ميكند، هنگامي كه چند لحظه بعد، كورتس ميميرد: «همة زائران به بيرون هجوم بردند كه تماشا كنند. من ماندم و به خوردن شامم ادامه دادم. ... آنجا دست كم چراغي بود اما بيرون وحشيانه، بسي وحشيانه تاريك بود... روز بعد، زائران، چيزي را در حفرهاي گلي دفن كردند. و همراه با آن مرا هم، تقريباً به خاك سپردند.»19 اين داستان، بيشك محصول حكمت و جهانبيني كنراد بود. عصارة فلسفة او دربارة سرشت و سرنوشت انسان. همچنان كه در بخشي از نامة خود به آر.بي.كانينگهام گراهام، در تاريخ 14 ژانويه سال 1898، چند سالي قبل از انتشار دل تاريكي نوشته است: «... سرنوشت انساني كه در نهايت محكوم به هلاكت از سردي است، ارزش تحمّل شدايد را ندارد. و اگر اين اندوه را به قلبتان راه دهيد، به فاجعهاي تحمل ناپذير بدل ميشود. اگر به ترقي و رفاه معتقديد بايد زار بگرييد، چرا كه در فرجام، كمال مطلوبِ حاصل از اين ره نيز سردي، تاريكي و سكوت است. اگر منصفانه بنگريد خواهيد دانست كه شوق اصلاح، پيشرفت فضيلت، معرفت و حتي زيبايي، تنها كوششي بيهوده در مسير حفظ ظواهر زندگي است. گويي شخصي در اجتماع كوران، نگران طرز دوخت لباس خود باشد. زندگي ما را نميشناسد وما نيز از آن بياطلاعيم. ما حتي از افكار خود نيز بيخبريم. نيمي از واژگاني كه به كار ميبريم هيچگونه معنايي در بر ندارند و نيم ديگر را هر كس بسته به حماقت و غرور خود درك ميكند. ايمان، تنها يك افسانه است و اعتقادات، همانند مِهي موجود بر كرانة دريا، هماره در حال دگرگوني؛ افكار از بين ميروند؛ واژگان پس از يك بار ادا شدن فنا ميشوند؛ و خاطرة ديروز همانند اميد؛ فردا در پردهاي از ابهام قرار ميگيرد. تنها رشتة كلام تكراري من بيانتها جلوه مينمايد. همانگونه كه مسكينان و رعايا ميگويند: «خواهش ميكنم. برادر، براي رضاي خدا به من ترحم كن، مرا عفو كن» و ما نميدانيم كه بخشش يعني چه، يا عشق و رضاي خدا در چيست و يا اينكه خدا در كجاست...»20 درك كافكاوارِ جوزف كنراد از زندگي و فهم كامووارش از مرگ، البته نشانهاي از برخورد او با جهان نوآمده نيز محسوب ميشود. او خود را امروزي ميدانست: «من شخصي هستم «امروزي» و ترجيح ميدهم تا واگنر موسيقيدان و رودين پيكرتراش را در ذهن خود مجسّم سازم...»21 با اين حال راسل معتقد است: «ديدگاه كنراد از نوگرايي سخت به دوربود. در دنياي نو، دو فلسفه وجود دارد: يكي آنكه از روسو مايه ميگيرد، و انضباط را به مثابة غيرضرور كنار ميگذارد؛ و ديگري كه دلالت خود را كلاً در توتاليتاريانيسم22 ميجويد، و انضباط را اساساً تحميلي از برون ميداند. كنراد پيرو سنّت قديم بود و معتقد به اينكه انضباط بايد از درون مايه بگيرد. بيانضباطي را نفي ميكرد و از انضباطي كه صرفاً بروني بود نفرت داشت».23 اين منظر فكري و اين مبناي بدبينانه، كه متكي به تجربهها وحوادث و انديشههاي فراوان بود، سرانجام او را واداشت تا در نامهاي به راسل بگويد كه «اگرچه آدمي به پرواز درآمده است امّا پروازش عقابوار نيست بلكه سوسكوار است. و شما حتماً متوجه شدهايد كه پرواز سوسك چقدر زشت، مضحك و ناهنجار است.»24 همة اين كشمكش انسانشناسانه، مرگانديشانه و فلسفي دربارة جاي و مقصد و ماهيت زندگي را ميتوان در واپسين جستار دل تاريكي، در استعارهاي ناب ديد: «... همه چيز از آنچه بود تاريكتر ميشد – تاريكتر از همه لحاظ...- مارلو از گفتن بازماند و دور از ما نشست. گرفته و خاموش و به حالت بودايي در حال نيايش. براي مدتي هيچ كس حركتي نكرد. مدير ناگهان گفت: اولين مدّ آب را از دست دادهايم. من سر برداشتم. ديدرس آب، با سدّي از ابر سياه پوشيده بود، و سطح آرام رود كه تا دورترين كرانههاي جهان ادامه داشت، دلگير زير آسماني ابرآلود، گسترده بود و انگار تا دل تاريكي انبوهي پيش ميرفت.»25 دو برگردان فارسي نخستين اثري كه از كنراد به فارسي ترجمه شد، «مأمور سرّي» بود كه توسط پرويز داريوش برگردانده و درسال 1348 منتشر شد. بجز آن «لرد جيم»، «جواني»، «از چشم غربي»، و «پيروزي» نيز ترجمه و منتشر شده، و آخرين اثر، حماقتخانه آلماير است كه توسط حسن افشار به فارسي برگردانده و از سوي نشر مركز در سال 1386 منتشر شده است. تا آنجا كه نگارنده ميداند، يك مجموعه داستان كوتاه ـ سه داستان ـ و شش داستان كوتاه نيز در مجلات و گاهنامه هاي فارسي از كنراد منتشر شده است. در سالهاي اخير مقالهها و نقدهايي نيز دربارة سبك و زندگي و كتابهاي وي در نشريات و روزنامهها منتشر شده كه برخي از آنها بسيار مفيد است. اما دل تاريكي، دو بار ترجمه و منتشر شده است. نخست توسط مرحوم محمدعلي صفريان در دهة پنجاه و دوباره توسط صالح حسيني در دهة هشتاد. محمد علي صفريان از زبده مترجمان پيشرو ايران در دهههاي سي تا پنجاه بود. او در سال 1308 به دنيا آمد و پس از تحصيلات متوسطه براي طي يك دوره خبرنگاري به انگلستان رفت. در بازگشت در شركت نفت مشغول به كار شد، اما حرفه و دلمشغولي اصلياش ادبيات و ترجمه بود. او از اواخر دهة 1320 همكاري با حزب توده را آغاز كرد و همواره گرايشي به چپ داشت. معهذا آثارش بسيار آزاد و مفيد بود. در يك دوره تحت تأثير و همراهي ابراهيم گلستان، نجف دريابندري، ناصر تقوايي، م آزاد، حسن پستا و صفدر تقيزاده كه همگي در آبادان مشغول كار بودند قرار داشت. سبكش به دريابندري نزديك بود و چند كار مشترك با صفدر تقيزاده منتشر كرد. برخي آثار او عبارتند از: سيماي پنهان برزيل، چرخوفلك، مرگ در جنگل، دوبلينيها، فلاهرتي، دل تاريكي و جواني، محمدعلي صفريان در مهرماه سال 1367 خورشيدي در آمريكا براثر سكته قلبي درگذشت. مزار او در امامزاده عبدالله شهرري واقع است.26 ترجمة دوم از دكتر صالح حسيني است. وي از بهترين و پردانشترين مترجمان معاصر ايران است. در سال 1325 در سقز متولد شد و پس از تحصيلات اوليه به آمريكا رفت. در آنجا از دانشگاه جورج واشنگتن دكتراي زبان انگليسي گرفت. حسيني از استادان برجستة دانشگاه شهيد چمران اهواز و از منتقدان و اديبان پركار دوران ماست. برخي از كارهاي او عبارت است از 1984 اثر جرج اورول، به سوي فانوس دريايي اثر ويرجينيا وولف، خشم و هياهو از ويليام فالكنر، آخرين وسوسة مسيح از نيكوس كازانتزاكيس، برادران كارامازوف اثر داستايوسكي و دهها ترجمه و تأليف ديگر در عرصة ادبيات داستاني، نقد، نظريه ادبي و زبان. صالح حسيني دو اثر كنراد را به فارسي برگردانده كه هر دو از سوي نشر نيلوفر منتشر شدهاند.27 «لرد جيم» و «دل تاريكي». متأسفانه مجوّز دل تاريكي همزمان با چاپ سوم آن در سال 1387 باطل شد و اين هم از بديُمنيهاي فرهنگ در ديار ماست. ترجمة صالح حسيني از محمدعلي صفريان بهتر و دقيقتر است. اما برخي مزاياي نثر صفريان كه در برگردان سبك مهارتي خاص داشت نبايد فراموش شود. در چاپ مرحوم صفريان، دو داستان «جواني» و «دل تاريكي» همراه يكديگر منتشر و به نام دل تاريكي و جواني منتشر شده بود كه با توجه به محتواي متفاوت هر دو به لحاظ هدف و چشمانداز، روايتي در امتداد زندگي ـ اميدهاي جواني و تيرگيهاي واپسين ـ را همزمان ارائه ميدهند. كنراد در اين داستانها نيز «به شيوة تا حدودي امپرسيونيستي خود، رنجهايي را كه انسان عصر حاضر به خاطر تنهايي و از خودبيگانگي متحمل ميشود، مطرح ميكند و عذابهاي فردي را كه به علت از خود بيگانگي قادر به درك احساسات متعالي بشري چون عشق، دوستي، اعتماد و ... نيست، به تصوير ميكشد».28 صالح حسيني در مقدمه مفصل و تحليلي بر ترجمهاش از دل تاريكي، براساس تئوريهاي نورتروپ فراي در كتاب معروف «تحليل نقد»29 كه قهرمانان رمانها را در پنج گروه «اسطوره»، «حماسه»، «رمانس»، «تراژدي» و «طنز» طبقهبندي ميكند، بر اين باور است كه بجز اسطوره «كه از مقولات ادبي معمول خارج است»، «ويژگي دل تاريكي اين است كه جملگي چهار مقوله را در آن ميتوان يافت. به اين معني كه اين اثر هم رمانس است و هم تراژدي، هم حماسه است و هم كمدي، هم رئاليستي است و هم طنزآميز...»30 درباب اهميت دل تاريكي بسيار ميتوان گفت. اگرچه رمان بسيار كوچكي است اما موثر و پردامنه، همچنان بر ادب و فرهنگ خوانندگان رخنه ميكند. صالححسيني در موخرهاي بر اين اثر نوشته است: «دل تاريكي را بزرگترين رمان كوتاه قرن بيستم و واقعيت فرهنگي اروپا، محكوميت روشهاي استعماري بلژيك در كنگو، سفر شبانه به دنياي ناخودآگاه، نمايش امپرياليسم مسيحي و... ناميدهاند. جروم تايل آن را با افسانه طلب جام مقدس مقايسه ميكند، با اين تفاوت كه شخصيت داستاني به جاي ديدن نور، تاريكي را ميبيند ولي در عين حال به بينايي ميرسد. ليليان فدر با توجه به فضاي رمان و چگونگي سفر شخصيت داستاني، جاپاي حماسههاي كهن ادبيات غرب، بخصوص آنهئيد اثر ويرژيل شاعر بزرگ رومي، را در آن مييابد و نتيجه ميگيرد كه دل تاريكي مانند آنهئيد نقل ماجراهاي انسان، كشف بيعدالتيهاي سياسي و اجتماعي، و بررسي تشرف انسان به دنياي اسرار دل و ذهن خويش است. و رابرت ايوانز در ساخت كلي اين رمان، الگوي دوزخ دانته را نشان ميدهد...»31 يادداشتها: 1ـ سفر به انتهاي شب، محمد رضاپور، همشهري، 2 شهريور 1386 2ـ اينك آخرالزمان به عنوان لاتين: Apocalypse Now 3- Jozef Teodor Konrad Nalecz Korzeniowski 4- عباراتي از ويژهنامه «گاردين» به مناسبت يكصدوپنجاهمين سالگرد تولد جوزف كنراد. پنجم دسامبر 2007 5- شرح مفيد و مختصري از زندگي کنراد در اين منبع آمده است:کتاب زمان، ويژه جوزف کنراد، چاپ اول 1365، صص 3-6 . 6ـگاردين، همان. 7- Almayer's Folly 8- Francis kent. Conrad and French litrature. London Published. 1971. P57 9ـ از جمله رمانهاي كنراد ميتوان به اينها اشاره كرد: ـ رانده از جزاير An Outcast of the Island ـ زنگيِ كشتيِ نارسيسوس The Nigger of the Narcissus ـ لردجيم Lord Jim ـ طوفان Typhoon ـ اين رمان توسط آندره ژيد به فرانسوي برگردانده و منتشر شد و كنراد به او در اين برگردان كمك ميكرد. ـ مأمور مخفي The Secret Agent ـ جواني Youth ـ شمهاي از خاطرهها Some Reminiscences ـ از چشم غربيها Under Western Eyes ـ امي فاستر Amy Foster ـ خط سايه The shadow – Line 10ـ دربارة جوزف كنراد، محمد علي صفريان، پينوشتي بر كتاب «دل تاريكي و جواني»، انتشارات حبيبي، چاپ اول 1355، ص211 11ـ ويژهنامة گاردين براي يكصدوپنجاهمين سالگرد تولد كنراد، مقالة ژيلفودن، همان. 12ـ از مقالة برتراندراسل دربارة جوزف كنراد، ترجمة محمدعلي صفريان، مقدمة كتاب «دل تاريكي و جواني»، همان، صفحات 1 تا 8. 13- کتاب زمان، ويژه کنراد، همان، صص 17-18. 14- دنياي کافکايي ژوزف کنراد، خوسه آنخل مانياس، ترجمه رامين مولايي، روزنامه شرق، 9 مرداد 1381، ص. 16 . 15-The Collected Letters of Joseph Conrad, Volume 2,1898 – 1902, Edited by Fredrick R.karl & Laurence Davies, Cambridge University Press, 1988 16ـ مقالة مهشيد نونهالي در «فرهنگ آثار»، انتشارات سروش، زير نظر رضا سيدحسيني، چاپ اول 1383، مدخل «دل تاريكي» 17ـ برتراندراسل، همان، صص 2 و 3 18ـ دل تاريكي، همان، ص190 19ـ همان، ص 191 20- The Collected Letters…, Ibid 21ـ همان، بخشي از نامه به ويليام بلكوود. به تاريخ 31 مه سال 1902 22- Totalitarianism 23ـ راسل، همان، ص5 24ـ همان، ص7 25ـ دل تاريكي، همان، صص 204 و 205 26ـ با استفاده از دانشنامة اينترنتي ويكي پديا 27ـ دربارة صالح حسيني، از گفتگوي وي در آستانه رمان 1984 جرج ارول، وبگاه دانشكده ادبيات و زبانهاي خارجي دانشگاه شهيد چمران اهواز، و دانشنامه اينترنتي ويكي پديا بهره بردهام. 28ـ پيروزي، جوزف كنراد، ترجمة دكتر هرمز داورپناه، انتشارات دبير، چاپ اول 1374، از مقدمة مترجم، ص6. 29-Anatomy of Criticism, Prinston. 1957, repr. 1973 . 30- دل تاريکي، ترجمه صالح حسيني، نيلوفر، چاپ اول، 1373، ص 4. 31- کشف حقيقت، در عمق تاريکي، دل تاريکي، ترجمه صالح حسيني، همان، صص. 165-166، موخره ديگري بر دل تاريکي، در همين چاپ از آقاي پرويز طالب زاده منتشر شده بنام «انديشه هاي بودايي در دل تاريکي» که بسيار مفيد است.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر