خانه
شماره جاری
آرشیو
حكمت و تاريخ
دربارة اميرمهدي بديع و آثارش /مسعود رضوي
صفحه 67
در اين نوبت از بازخواني به بررسي آثار يکي از نويسندگان و محققان برجسته ايراني، که کمتر در معرض ديد خوانندگان بوده است مي پردازيم. خوشبختانه در سالهاي اخير انتشار کتابهاي مهم امير مهدي بديع امکاني براي خوانش وبهره گيري از تحقيقات وي را فراهم آورده است. *** اميرمهدي بديع، پژوهشگر و نويسندة برجستة ايراني، هرچند از سن 18 سالگي به فرنگ رفت و تا پايان عمر در آن ديار ماند، اما يك ايراني كامل و واقعي باقي ماند و خدمات پرشماري به عالم فكر و فرهنگ، و ايران پژوهي كرد. او در 18 ديماه 1294 خورشيدي در همدان زاده شد. پس از درگذشت پدرش، دكتر مهديخان بديعالحكما، به اميرمهدي بديع شهره شد. تا سال 1312 دروس ابتدايي و متوسطه را در ايران خواند و آنگاه راهي فرانسه شد. تا سال 1316 در پاريس مجدداً متوسطه را تكميل كرد و سپس وارد دانشگاه لوزان سوييس شد تا در فيزيك و رياضيات تحصيل كند. در سالهاي 1319 و 1320 به مدرسة عالي رم در ايتاليا رفت و زبان و ادبيات لاتين خواند. تا سال 1326 به مدرسه عالي پليتكنيك زوريخ سوييس درس خواند و در رشتههاي رياضيات و فلسفه علوم، موفق به اخذ درجة دكترا شد. بخشي از اين سالها برابر بود با جنگ دوم جهاني، كه بر اميرمهدي بسيار دشوار گذشت. او در نبود هزينه، با بردباري و قناعت زيست و پس از پايان تحصيلات دانشگاهي، راهي دهكدة ايتاليايي زبان اسكونا در شرق سوييس شود. در آنجا بود كه تحقيقات وسيع خود را آغاز كرد و تا پايان عمرش در آغاز شهريورماه 1373 ـ سپتامبر 1994 ـ آثار مهم و متعددي خلق كرد. آثار اميرمهدي بديع، اگرچه ديرهنگام، امّا بالاخره به دست پارسي زبانان رسيد. او با تسلط به زبانهاي باستاني يوناني و لاتيني و زبانهاي زندة فرانسوي، انگليسي، آلماني و ايتاليايي، آثار كلاسيك يوناني را به دقت خواند و آثار فلسفي مهم را تا زمان خود مورد پژوهش قرار داد. كتاب مهمي به نام «انديشة روش در علوم» به زبان فرانسه، در 7 جلد (سوييس، 1953) چاپ كرد و جايگاه معتبري در ميان متفكران اروپايي يافت. كتاب ديگر او در 2 جلد به نام «پندار گسترشپذيري بيپايان حقيقت» (سوييس، 1957) نيز از آثار عالي فلسفي اين مرد بود كه به زبان فرانسه نوشت و تسلط او را بر معرفتشناسي به خوبي نشان ميدهد. كتاب كم حجم «هگل و مبادي انديشه معاصر» هم اثر ديگر بديع است. امّا آنچه در زمينه عشق و علاقة او به ميهن ميتوان ياد كرد، يكي كتاب «آيين و گفتار زرتشت» و مهمتر از همه، اثر مفصل و بسيار مهم او به نام «يونانيان و بربرها»ست. اثري كه به دليل ويرانسازي پيشفرضها و تاريخسازيهاي مورخان اروپايي و برخي پژوهشگران دگماتيست غربي، موجب خشم محافل بسياري شد و كوشيدند با بايكوت بديع و آثارش، جلوي رواج فكر و تحقيقات او را بگيرند، معهذا پژوهش درخشان بديع، به تدريج مورد خوانش قرار گرفت. برخي مورخان بيغرض آن را ستودند و انتشارات Payot در لوزان سوييس، در معرفي وي نوشت كه «فرهنگ ادبي، فلسفي و علمياش عظيم است؛ با كمال استادي، زبانهاي قديمي و جديد را كه اصل ماجراي روحانيت بشريت، از اقيانوس اطلس تا سند، به آنها بيان شده است، ميشناسد. كافي است انسان يكي از كتابهايش را بخواند تا متوجه شود كه او نقل از كمترين منبع دست دوم را برخود منع ميكند ـ و اين توقعي است كه در روزگار ما به امري نادر بدل شده. اين وسواس علمي، همراه با اقدامي عقلاني و به يك اندازه شجاعانه و نافذ، به اثرش ارزش و اصالتي استثنايي ميدهد». اميرمهدي بديع در جايي گفته است كه: «دستكم ده بار تاريخ هرودوت را كلمه به كلمه و سطر به سطر به زبان اصلي و ترجمه اروپايي خوانده و مدت بيست سال به راستي حتي يك روز را بدون انديشه دربارة آنچه هرودوت دربارة ايرانيان نوشته سپري نكرده است. او افزون بر هرودوت، تمام نويسندگان باستاني يونان و روم كه نوشتههايشان به نحوي با موضوع مورد نظر مربوط ميشدهاند ـ مانند توسيديد، پلوتارك، ديودوروس سيسيلي، كتزياس، گزنفون، آيسخولوس، افلاطون، پانوزيانس، استرابو، لوكياس، آريستوكان، نيكولاس دمشقي و ... ـ را از ميان نويسندگان كهن به دقت خوانده است. همچنين آثار مورخان و نويسندگان عصر جديد آلمان، فرانسه، انگليس، ايتاليا و آمريكا ـ نظير: ماسپرو، بوسوئه، ولتر، پلكلوشه، كروازه، گيرشمن، فورست، اومستد، هرتسفلد، ماير، ژاندوشه، شارل پيكار، روبركوئن، يانهاتسفلد و ... ـ كه جملگي را به دقت مورد نقد قرار داد و اغراض غيرعلمي و داوريهاي نامنصفانة آنها را به وضوح نشان داد. بديع بيش از سيسال برسر اين كتاب پژوهش كرد تا كلاف سردرگم روابطي را كه بين يونانيان و پارسيان هخامنشي ايجاد شده بود و تاريخ انحصاري و يك سوية اروپا مدار، همچون اسطورههايي غربي بدان عنايت كرده را اصلاح كند. او تاريخ ضعيف و ناپالودة باستان را رفعت بخشيد و اگر مورخان تنگ نظر و متكبّر در آكادميهاي دهههاي مياني سدة بيستم، مجال ميدادند، اثري ژرف بر فهم تاريخ باستان ميگذاشت. كتاب «يونانيان و بربرها»،گزارشي از روابط كهن يونانيان با ايران باستان، برپاية نوشتههاي مورخان يونان در آن روزگار و برداشتهاي غالباً نادرستِ تاريخنويسان اروپايي و آمريكايي در دو قرن اخير است كه پنداشتهاي خود را به جاي تاريخ عرضه كردهاند. بديع، برخلاف همتايان اروپايي خود به جاي خلاصه كردن متنهاي كهن، يا نقل به مضمون ـ البته بدلخواه درست است ـ و يا جابهجا كردن آنها، آن اقوال را حتيالمقدور ـ با وجود آن كه معمولاً مشكوك يا مجعول و جانبدارانهاند ـ عيناً نقل كرده است تا اسنادي در دسترس خواننده قرار دهد كه از درون آنها حقايق رويدادهاي گذشته آشكار ميشود. روابط ايران و يونان، از اوايل سدة هفتم پيش از ميلاد آغاز ميشود و از آن جا كه منابع تاريخ باستاني ايرانزمين ـ به استثناي چند سنگ نبشته ـ از ميان رفتهاند، آگاهي ما از اين تاريخ و آن روابط، فقط از طريق نوشتههاي مورخان باستان يونان و مفسّران امروزي گزارشها و آراي آنان امكانپذير ميشود. اما اين هر دو دسته از منابع غالباً تحريف شده، مشكوك و غرض آلودند؛ چنان كه معمولاً ايران و يونان را دو قطب مخالف هم، و دو دشمن آشتيناپذير در تاريخ ميانگارند. حال آن كه بررسي دقيق و بيغرضانة منابع نشان ميدهد كه ايران و يونان در غالب موارد، در عرصههاي مختلف روابط مسالمتآميز داشتهاند و عملاً مكمّل يكديگر بودهاند. در مجموع، از پژوهشهاي بديع ميتوان دريافت كه گرچه تواريخ هرودوت در واقع افسانههايي دروغ و غرضورزانه است كه به منظور خدمت به تبليغات آتن در عصر پريكلس براي خوشايندي و روحيهبخشي به آتنيها و كمك به ايشان در تسلّط بر ساير دولت ـ شهرهاي يوناني نوشته شده و شايد براي كسب جايزة ده تالان طلا هم بوده، اما با اين حال به مذاق مورخان غربي بسيار خوش آمده و در طول سه قرن گذشته، برآثار تاريخي آنها سايه افكنده است. حتي در قرن بيستم كه روش انتقادي بيشتر پذيرفته شد، در تمام كتابهاي تاريخي غربي ـ چه مدرسهاي و چه آكادميك ـ نه تنها اكاذيب عجيب و صريح هرودوت را پذيرفته و مورد استناد قرار دادند، بلكه در موارد بسيار، از آن نيز فراتر رفته و با تفسيرهاي دلبخواه و ضدعلمي، كوشيدهاند ايرانيان را تخفيف كرده و بربر و وحشي قلمداد نمايند. امري كه با بررسي دقيق تواريخ يونان و در صدر آنها تاريخ هرودوت، تناقضهاي بسيارش آشكار و دروغهاي فراوانش روشن ميشود. قصههاي هرودوت دربارة شاهان بزرگ هخامنشي، گاه زادة ذهن او، گاه محصول خصومت يونانيان و گاه برآيند افسانههاي عاميانه در مناطق بين بين و مرزي ميان دو كشور بوده است. مستندات اميرمهدي بديع به وضوح و با منابعي غيرقابل چشمپوشي به ما نشان ميدهد كه بزرگترين و بيغرضترين تاريخنويس عصر هرودوت ـ يعني توسيديد ـ اصلاً او را به عنوان مورخ معتبر نميشناسد. ارسطو، هرودوت را افسانهپرداز خوانده و پلوتارك كتابي به نام «دربارة بدسرشتي هرودوت» نوشته است و ثابت ميكند كه هرودوت دربارة تمام شهرهاي ديگر يوناني كه مخالف آتن بودهاند ـ از جمله شهر تب كه زادگاه پلوتارك بوده ـ آشكارا دروغ بافته است. اميرمهدي بديع با چيرهدستي و براساس منابع كهن نشان ميدهد كه آن عصر طلايي يوناني و آتني در برابر امپراتوري هخامنشيان ـكه آن را بربر ميخوانند ـ چه وضعي داشته است: آتن آن دوران، چنان غرق فساد و توطئه چند هزار «آزادان» ـ در كنار صدها هزار برده ـ ، عليه يكديگر بوده كه همواره همة دولت ـ شهرهاي ديگر خواهان صلح با ايران و حتي پيوستن به شاهنشاهي ايران بودند و بزرگترين سرداران و فرمانروايان آتني و اسپارتي، يا به دربار ايران پناه ميآوردند (از جمله: پيسيستراتوس فرمانرواي آتن و خاندان او، خانواده آلونادهاي هوادار ايران در ايالت تسالي، دماراتوس پادشاه اسپارت، تميستوكلس فرمانروا و درياسالار آتن در نبرد سالاميس) و يا به جرم علاقه و دوستي به ايران اعدام ميشدند. برخي فيلسوفان و انديشمندان بزرگ به جرم حقيقتگويي اعدام ميشدند ـ نظير سقراط ـ يا همچون گزنفون و افلاطون در حسرت نظامهاي پادشاهي ايران و اسپارت ميسوختند تا از سرّ دموكراسي ادعايي آتن رهايي يابند. جامعة آرماني افلاطون كه فيلسوف ـ شاهي در سر آن قرار داشت، نوعي رويگرداني از ضعفها و ستم دموكراسي فريبكار و در حقيقت آريستوكرايسي فاسد آتني بود. شايد اميرمهدي بديع در كتاب «هگل و مبادي انديشه معاصر»، حق داشت بگويد: «به ميانجيگري مفهوم تاريخ است كه «شدن» در اثر هگل بار ديگر سرچشمة حقيقت متحركي ميشود كه خودساز است، و با تخريب خود، به دوباره سازي خود ميرسد؛ نيز از خلال مفهوم تاريخ است كه واقعي به عقلاني ميپيوندد و در ضرورت خود به اين اطمينان تاريخي دست مييابد كه علم با تكامل خود به دانش مطلق نزديك ميشود...» (ترجمه احمد آرام، خوارزمي 1363، ص20) او حكمتي در پرداختن به تاريخ داشت و از نيرنگها و گزافههاي تاريخي نفرت يافته بود. نوعي دانش متكي به علم انتقادي و در حال شدن را جستجو ميكرد. بديع، در كتاب فلسفي مهم خود به نام «پندار گسترشپذيري بيپايان حقيقت» ـ كه توسط مرحوم استاد آرام در 3 جلد ترجمه شد و انتشارات بنياد فرهنگ ايران در سال 1354 همراه با متن فرانسوي منتشر كرد ـ سيري دقيق و باشكوه از تطوّر معرفت و علم بشري ارائه ميكند. بديع داستان خاص خود را از معرفتشناسي ارائه ميدهد و آن را در فكر فلسفي و عقل محض منحصر نميداند، زيرا از تأثير علوم و انواع تفكرها و تنيدگي آنها مطلع است. انسان كوشيده از جهان راززدايي كند، اما از راز بزرگ جهان كه خود اوست غافل شده و مگر انسان چيزي جز معرفت انساني است؟ اين جملة مارسلن برتلو، از محققان سدة نوزدهم جالب است: «جهان امروز بدون راز است، و طرز تصور عقليگرانه مدعي آن است كه همه چيز را روشن ميكند و ميفهمد؛ اين طرز تصور تلاش ميكند كه براي هرچيزي توضيحي اثباتي بدهد، وجبريگري خود را تا جهان اخلاقي ميگسترد...» (پندار گسترشپذيري...، جلد 1، ص54) در كار معرفتشناسي نيز بديع به جنگ ديدگاههاي رايج رفته و بسيار عميق و خردمندانه، با سبكي ويژه و فاخر، و با تسلّطي حيرتانگيز برمنابع رفته است. اين كتاب او را بايد در فرصتي مغتنم و مفصل معرفي كرد. با اين حال، در اينجا براي آشنايي با سطح کيفي و سبک تحليل فلسفي مرحوم استاد بديع، جستاري از کتاب وي را به سبک وسياق قلم مرحوم استاد احمد آرام نقل مي کنيم: «سارتر در صدد تحقق بخشيدن به آزادي است، ودر جستجوي اتحاد کامل قدرت و وجدان، و هستي سازنده آزادي براي خود وآزادي سازنده هستي براي خود در کارايي يک نهضت آزادي بخش است. وفيشته چنان باور داشت که آنچه را سارتر هنوز درصدد يافتن آن است يافته بوده است؛ چنان باور داشت که هم به آزادي تحقق بخشيده بوده است وهم به اتحاد قدرت ووجدان، آنجا که نوشته است: مي دانم که شيئ انديشيده جز در من وبه ميانجيگري من وجود ندارد، مي دانم که آفريده خاص من است، از آن هيچ ترسي ندارم: در برابر چيزي که خود سازنده آنم نمي لرزم. من رهايي يافته ام، آزادم، وبا ويران کردن هرچه وجود دارد ضرورت را برانداخته ام. سارتر مي گويد که نخستين کار وجوديگري آن است که هر انسان را مالک چيزي کند که هست ومسؤ ليت کلي وجودش را برروي آن قرار دهد وفيشته: درمن غريزه يک فعاليت مطلق وجود دارد که مستقل وشخصي است.هيچ چيز براي من تحمل ناپذير تر از آن نيست که جز در ديگري وبراي ديگري وبه ميانجيگري ديگري وجود نداشته باشم. سارتر مي گويد: ما نيستسم وهيچ نداريم. وفيشته نيز مي گويد: موجودي نيست، وحتي خودم، من نمي دانم، بدون شک، من نيستم. خلاصه آن که هم اين وهم آن، فيشته همچون سارتر وپيش از سارتر، از طبيعت وضرورت آن که آنان را در چنگ خود دارد وخرد مي کند، با يک نفي وانکار کلي وتخيلي انتقام خود را گرفته اند. انکار لفظي هرچه بيرون از من است، طبيعتِ برصورت مثالي انکارشده، انتقام ايشان است؛ وآزاديِ بدين صورت باز يافته، ميوه اين پيروزي خيالي است؛ واز سوي ديگر، اين پيروزي آنان را خرسند نمي سازد، چه يکي از آن دو نفر هنوز در جستجوي چيزي واقعي وبيرون از تصوير وتصور است وديگري در آن سوي وجود جوياي مطلقي است که پوچ وبي معني نباشد، در صورتي که آخرين وسيله براي يکي اعتقاد وباوراست وبراي ديگري ادبيات، يعني پي جويي از يک اعتقاد.» (سارتر در بيوگرافي به قلم خودش ،ص 173مي نويسد:»ادبيات در آغاز کاربراي من وسيله اي است براي توجيه در آينده وانتقالي در زندگي ابدي بود: قبول وجودي محتمل ومبهم در زمان حال، براي شناخته شدن به وسيله اجتماع پساز مرگ»). محمدعلي جمالزاده از مرحوم اميرمهدي بديع درخواست كرده بود كه شرح حال خود را بنويسد و بديع در كنارش نوشته بود: «راجع به زندگاني خود چه عرض كنم كه قابل خواندن باشد. از روي راستي و حقيقت چيزي قابل عرض ندارم، اصل آن است كه در كتاب آوردهام، مابقي جزئيات شخصي و بياهميت است؛ شخصاً عقيده دارم كه كتاب را بايد از صاحب آن جدا دانست و به صورت موجودي مجرّد و تنها ديد: هرچه مؤلف بيشتر فراموش شود، حقيقت يا كذب مطلب نمايانتر است...».
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر